مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و بیست و سوم: عشق پیری با چنان وجدی حرف می زد که حد نداشت ... ـ با این
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_صد و بیست و چهارم: ریش سفیدها
براشون یه وکیل خوب پیداکردم ... اما حقیقتادلم می خواست زندگی شون رو برگردونم
... برای همین پیش از هر چیزی ... چند نفر دیگه رو هم راه انداختم و رفتیم سراغ
شوهر انسیه خانم ... از هر دری وارد شدیم فایده نداشت ...
ـ این چیزی نیست که بشه درستش کرد ... خسته شدم از دست این زن ...
با همه
چیزش ساختم ... به خودشم گفتم ... می خواستم بعد از عروس شدن دخترم طلاقش
بدم ... اما دیگه نمی کشم ... یهو بریدم ...
با ناراحتی سرم رو انداختم پایین ...
ـ بعد از این همه سال زندگی مشترک؟ ... مگه شما نمی گید بچه هاتون رو دوست
دارید و به خاطر اونها تحملش کردید ...ـ نمی دونم چی شد ... یهو به خودم اومدم و سر از اینجا در آورده بودم ... اصلا هم
پشیمون نیستم ... دو تا شون اخلاق ندارن ... حداقل این یکی پاچه مردم رو می گیره
... نه مال من رو که خسته از سر کار برمی گردم باید نق نق هم گوش کنم ...
از هر دری وارد می شدیم فایده نداشت ... دست از پا درازتر اومدیم بیرون ... چند لحظه
همون جا ایستادم ... - خدایا ... اگر به خاطر دل من بود ... به حرمت تو ... همین جا همه شون رو بخشیدم
... خالصه خالص ...
امتحانات پایانی ترم اول ... پس فردا یه امتحان داشتم ... از سر و صدای سعید ... یه
دونه گوشی مخصوص مته کارها ... از ابزار فروشی خریده بودم ...
روی گوشم ... غرق مطالعه که مادرم آروم زد روی شونه ام... سریع گوشی رو برداشتم...
- تلفن کارت داره ... انسیه خانمه ...
از جا بلند شدم ...
- خدایا به امید تو ...
دلم با جواب دادن نبود ... توی ایام امتحان ... با هزار جور فشار ذهنی مختلف ...
اما گوشی رو که برداشتم ... صداش شادتر از همیشه بود ...
ـ شرمنده مهران جان ... مادرت گفت امتحان داری ... اما باید خودم شخصا ازت تشکر
می کردم ... نمی دونم چی شد یهو دلش رحم اومد و از خر شیطون اومد پایین ... امروز
اومد محضر و خونه رو زد به نام من ... مهریه ام رو هم داد ... خرجیه بچه ها رو هم
بیشتر از چیزی که دادگاه تعیین کرده بود قبول کرد ... این زندگی دیگه برگشتی نداره
... اما یه دنیا ممنونم ... همه اش از زحمات تو بود ...دستم روی هوا خشک شد ... یاد اون شب افتادم ... "خدایا به خودت بخشیدم" ... صدام
از ته چاه در می اومد ...
- نه انسیه خانم ... من کاری نکردم ... اونی که باید ازش تشکر کنید ... من نیستم ...
@mjholat
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و بیست و چهارم: ریش سفیدها براشون یه وکیل خوب پیداکردم ... اما حقیقتادلم
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_صد و بیست و پنجم: قسم به رحمت تو
طول کشید تا باور کنم ... اما چطور می شد این همه همخوانی و نشانه اتفاقی باشه؟ ...
به حدی سریع، تاوان دل سوخته یا ناراحت کردنم رو می دادند ... که از دل خودم
ترسیدم ... کافی بود فراموش کنم بگم ...
ـ خدایا ... به رحمت و بخشش تو بخشیدم ...
یا به دلم سنگین بیاد و نتونم این جمله رو بگم ...
خیلی زود ... شاهد بلایی می شدم که بر سرشون فرود می اومد ... بلایی که فقط کافی
بود توی دلم بگم ...
ـ خدایا ... اگه تاوان دل شکسته منه ... حاللش کردم ...
و همه چیز تمام می شد ...
خدا به حدی حواسش به من بود ... که تمام دردی رو که از درون حس می کردم ... و
جگرم رو آتش زده بود ... ناپدید شد ...وجود و حضورش ... سرپرستی و مراقبتش از من ... برام از همیشه قابل لمس تر شده
بود ... و بخشیدن به حدی برام راحت شده بود ... که بدون هیچ سختی ای می بخشیدم..
ـ خدایا ... من محبت و لطف رو از تو دیدم و یاد گرفتم ... حضرت علی گفته ... تو
خدایی هستی که اگر عهد و قسمت نبود ... که ظالم و مظلوم در یک طبقه قرار نگیرن
... هرگز احدی رو عذاب و مجازات نمی کردی ... تو خدایی هستی که رحمت و لطفت
... بر خشم و غضبت غلبه داره...
نمی خوام به خاطر من، مخلوق و بنده ات رو مجازات کنی ... من بخشیدم ... همه رو
به خودت بخشیدم ... حتی پدرم رو... که تو و بودنت ... برای من کفایت میکنه ...
و بخشیدن به رسمی از زندگی تبدیل شد ... دلم رو با همه صاف کردم ...
از دید من،
این هم امتحان الهی بود ...
امتحانی که تا امروز ادامه داره ... و نبرد با خودت ... سخت ترین لحظاته ... اون لحظاتی
که شیطان با تمام قدرت به سراغت میاد ... و روی دل سوخته ات نمک می پاشه ...
ـ ولش کن ... حقشه ... نبخش ... بزار طعم گناهش رو توی همین دنیا بچشه ... بزار به
خاطر کاری که کرده زجر بکشه... تا حساب کار دستش بیاد ...
حالا که خدا این قدرت
رو بهت داده ... تو هم ازش انتقام بگیر ...
و هر بار ... با بزرگ تر شدن مشکالت ... و له شدن زیر حق و ناحق کردن انسان ها ...
فشار شیطان هم چند برابر می شد ... فشاری که هرگز در برابرش تنها نبودم ...
و خدایی استاد من بود ... که رحمتش بر غضبش ... غلبه داشت ... خدایی که شرم توبه کننده رو می بخشه و چشمش رو روی همه ناسپاسی ها و نامردمی
ها می بنده ... خدایی که عاشقانه تک تک بنده هاش رو دوست داره ... حتی قبل از
اینکه تو ... به محبتش فکر کنی ...
@mjholat
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و بیست و پنجم: قسم به رحمت تو طول کشید تا باور کنم ... اما چطور می شد این
اینم تا پایان این ماجرا به افتخار اون ممبر که پایه بود و میخوند و پیگیر بود🥲😂🫂
تا اینو خوندم یاد اسم کانالت افتادم و تازه فهمیدم معنیش چیه.. و یهو جدا کلی اکلیلی شدم دختر🥲✨🤌
https://eitaa.com/hamtafff
شما که روز دانشجو رو بهم تبریک نگفتید ولی اصلا بگیدم اهمیتی نداره بعنوان دانشجویی که فردا میان ترم حذفی ریاضی1 داره و هیچی بلد نیست هیچی نمیتونه خوشحالم کنه حتی اینکه دو تومن اومد به کارتم و رفتم چیپس سرکه نمکی و بستنی گرفتم برا خودمم نتونست. فقط عین افسرده ها نشستم خوردم و زل زدم به 300 صفحه جزوه ریاضی که 200 صفحش تو امتحان فرداست. و الان میخوام برم حرم گریه کنم ولی بابام خسته اس میخوام بهش بگم زنگ بزنه به خواستگارم بگه دخترم شکر خورده گفته میخواد درس بخونه ارشد بره دانشگاه تهران و بعدم اپلای کنه. اصن دو روز زندگی مگه چیه که به درس خوندن بگذره؟ الان جهاد اصلی زن فرزندآوریه و همسرداری اینا ارزشهای دنیویه که دشمن جوانان مملکت رو به سمتش برده مگه زنا قدیم درس میخوندن؟ نه. مگه بدبخت شدن؟ نه.
آره خلاصه. تاثیر ریاضیه.
هدایت شده از درنای کاغذی
یکی از متناقض ترین چیزای ممکن درونگرای اجتماعی بودنه
اینطوریه که توانایی و حوصله ی ارتباط برقرار کردن نداری
ولی به شدت از ارتباط داشتن با آدمای زیاد و متنوع خوشت میاد و انرژی میگیری و خوشحال میشی
میتونی تصورش کنی ؟
مثل اینه که عاشق این باشی که آواز بخونی و خواننده بشی ولی صدای افتضاحی داری !
که البته ممکنه با تمرین درست شه
شایدم نشه
هیچکس نمیدونه
اَیها الناس؛
خوار شد!
هر کسی که کم تلاش کرد...
_امیرالمومنینعلیعلیهالسلام
| تحفالعقول،ص۱۵۵