مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و بیست و چهارم: ریش سفیدها براشون یه وکیل خوب پیداکردم ... اما حقیقتادلم
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_صد و بیست و پنجم: قسم به رحمت تو
طول کشید تا باور کنم ... اما چطور می شد این همه همخوانی و نشانه اتفاقی باشه؟ ...
به حدی سریع، تاوان دل سوخته یا ناراحت کردنم رو می دادند ... که از دل خودم
ترسیدم ... کافی بود فراموش کنم بگم ...
ـ خدایا ... به رحمت و بخشش تو بخشیدم ...
یا به دلم سنگین بیاد و نتونم این جمله رو بگم ...
خیلی زود ... شاهد بلایی می شدم که بر سرشون فرود می اومد ... بلایی که فقط کافی
بود توی دلم بگم ...
ـ خدایا ... اگه تاوان دل شکسته منه ... حاللش کردم ...
و همه چیز تمام می شد ...
خدا به حدی حواسش به من بود ... که تمام دردی رو که از درون حس می کردم ... و
جگرم رو آتش زده بود ... ناپدید شد ...وجود و حضورش ... سرپرستی و مراقبتش از من ... برام از همیشه قابل لمس تر شده
بود ... و بخشیدن به حدی برام راحت شده بود ... که بدون هیچ سختی ای می بخشیدم..
ـ خدایا ... من محبت و لطف رو از تو دیدم و یاد گرفتم ... حضرت علی گفته ... تو
خدایی هستی که اگر عهد و قسمت نبود ... که ظالم و مظلوم در یک طبقه قرار نگیرن
... هرگز احدی رو عذاب و مجازات نمی کردی ... تو خدایی هستی که رحمت و لطفت
... بر خشم و غضبت غلبه داره...
نمی خوام به خاطر من، مخلوق و بنده ات رو مجازات کنی ... من بخشیدم ... همه رو
به خودت بخشیدم ... حتی پدرم رو... که تو و بودنت ... برای من کفایت میکنه ...
و بخشیدن به رسمی از زندگی تبدیل شد ... دلم رو با همه صاف کردم ...
از دید من،
این هم امتحان الهی بود ...
امتحانی که تا امروز ادامه داره ... و نبرد با خودت ... سخت ترین لحظاته ... اون لحظاتی
که شیطان با تمام قدرت به سراغت میاد ... و روی دل سوخته ات نمک می پاشه ...
ـ ولش کن ... حقشه ... نبخش ... بزار طعم گناهش رو توی همین دنیا بچشه ... بزار به
خاطر کاری که کرده زجر بکشه... تا حساب کار دستش بیاد ...
حالا که خدا این قدرت
رو بهت داده ... تو هم ازش انتقام بگیر ...
و هر بار ... با بزرگ تر شدن مشکالت ... و له شدن زیر حق و ناحق کردن انسان ها ...
فشار شیطان هم چند برابر می شد ... فشاری که هرگز در برابرش تنها نبودم ...
و خدایی استاد من بود ... که رحمتش بر غضبش ... غلبه داشت ... خدایی که شرم توبه کننده رو می بخشه و چشمش رو روی همه ناسپاسی ها و نامردمی
ها می بنده ... خدایی که عاشقانه تک تک بنده هاش رو دوست داره ... حتی قبل از
اینکه تو ... به محبتش فکر کنی ...
@mjholat
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و بیست و پنجم: قسم به رحمت تو طول کشید تا باور کنم ... اما چطور می شد این
اینم تا پایان این ماجرا به افتخار اون ممبر که پایه بود و میخوند و پیگیر بود🥲😂🫂
تا اینو خوندم یاد اسم کانالت افتادم و تازه فهمیدم معنیش چیه.. و یهو جدا کلی اکلیلی شدم دختر🥲✨🤌
https://eitaa.com/hamtafff
شما که روز دانشجو رو بهم تبریک نگفتید ولی اصلا بگیدم اهمیتی نداره بعنوان دانشجویی که فردا میان ترم حذفی ریاضی1 داره و هیچی بلد نیست هیچی نمیتونه خوشحالم کنه حتی اینکه دو تومن اومد به کارتم و رفتم چیپس سرکه نمکی و بستنی گرفتم برا خودمم نتونست. فقط عین افسرده ها نشستم خوردم و زل زدم به 300 صفحه جزوه ریاضی که 200 صفحش تو امتحان فرداست. و الان میخوام برم حرم گریه کنم ولی بابام خسته اس میخوام بهش بگم زنگ بزنه به خواستگارم بگه دخترم شکر خورده گفته میخواد درس بخونه ارشد بره دانشگاه تهران و بعدم اپلای کنه. اصن دو روز زندگی مگه چیه که به درس خوندن بگذره؟ الان جهاد اصلی زن فرزندآوریه و همسرداری اینا ارزشهای دنیویه که دشمن جوانان مملکت رو به سمتش برده مگه زنا قدیم درس میخوندن؟ نه. مگه بدبخت شدن؟ نه.
آره خلاصه. تاثیر ریاضیه.
هدایت شده از درنای کاغذی
یکی از متناقض ترین چیزای ممکن درونگرای اجتماعی بودنه
اینطوریه که توانایی و حوصله ی ارتباط برقرار کردن نداری
ولی به شدت از ارتباط داشتن با آدمای زیاد و متنوع خوشت میاد و انرژی میگیری و خوشحال میشی
میتونی تصورش کنی ؟
مثل اینه که عاشق این باشی که آواز بخونی و خواننده بشی ولی صدای افتضاحی داری !
که البته ممکنه با تمرین درست شه
شایدم نشه
هیچکس نمیدونه
اَیها الناس؛
خوار شد!
هر کسی که کم تلاش کرد...
_امیرالمومنینعلیعلیهالسلام
| تحفالعقول،ص۱۵۵
مجهولات
لوکیشنم عالیه.
فکر کنم از همه کلاس بدتر امتحان دادم
که بدیهی ام بود
یعنی مثلا سوال یکو همه نوشته بودن
ولی من چون اتحاد مزدوج رو به طرز مذبوحانه ای یادم نمی اومد، اونم نتونستم کامل کنم