اَیها الناس؛
خوار شد!
هر کسی که کم تلاش کرد...
_امیرالمومنینعلیعلیهالسلام
| تحفالعقول،ص۱۵۵
مجهولات
لوکیشنم عالیه.
فکر کنم از همه کلاس بدتر امتحان دادم
که بدیهی ام بود
یعنی مثلا سوال یکو همه نوشته بودن
ولی من چون اتحاد مزدوج رو به طرز مذبوحانه ای یادم نمی اومد، اونم نتونستم کامل کنم
مجهولات
#ناشناس کسایی که تو چت تیکه تیکه مینویسنو خیلی دوست دارم بعد کسی که تو ناشناسم پایه این کاره باز
راستی خیلی الکی گفتی ممبر
حجم فشارم قابل مقایسه با هیچ دوره تحصیلی ای در زندگیم نیست😔😂
بچهها تولیدمحتوای کانال مشاوریار
الان دست یکی از دخترای پرانرژی مجهولاته که اتفاقا دانشجو معلم هم هست و حسابی دغدغه مند
دوتایی با هم سوای از کار و حقوق و قرارداد، دلسوزانه رو موضوعات و محتوا کار میکنیم و جدا تلاش میکنیم حالا که تریبون خوبی داریم، محتوای مفید به بچههای کنکوری یا داوطلب مدارس خاص و کلا هر محصلی برسونیم. سوالاتی که از اکانت ادمین بپرسید هم به بهترین نحو تلاش میکنیم جواب بدیم🌱 و همه فعالیت ها هم تحت نظر مهندس محمدی که مشاور تحصیلی هستن انجام میشه و خیالتون از بابت اصولی بودنش هم راحت!
خلاصه اگر حس میکنید براتون کاربردیه، از دستش ندید😚
https://eitaa.com/joinchat/275775746C74a7201108
اکانت ادمین که دست ماست اینه. با پشتیبان که تو بیوی کاناله فرق داره. دقت کنید!
@moshaveryare_admin
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و بیست و پنجم: قسم به رحمت تو طول کشید تا باور کنم ... اما چطور می شد این
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_صد و بیست و ششم: پیشنهاد عالی
توی راه دانشگاه، گوشیم زنگ زد ...
- سالم داداش ... ظهر چه کاره ای؟ ... امروز یه وقت بذار حتما ببینمت ...
علی حدود 4 سالی از من بزرگ تر بود ... بعد از سربازی اومده بود دانشگاه ... هم رشته
نبودیم ... اما رفیق ارزشمند و با جربزه ای بود که لطف الهی ما رو سر هم راه قرار داد
... هم آشنایی و رفاقتش ... هم پیشنهاد خوبی که بهم داد ... تدریس خصوصی درس
های دبیرستان ... عالی بود ...
ـ از همون لحظه ای که این پیشنهاد رو بهم دادن ... یاد تو افتادم ... اصلا قیافه ات از
جلوی چشمم نمی رفت ... هستی یا نه؟ ... البته بگم تا جا بیوفتی طول می کشه ... ولی
جا که بیوفتی پولش خوبه ...
منم از خدا خواسته قبول کردم ... با هم رفتیم پیش آشنای علی و قرارداد نوشتیم ...
شیمی... هر چند بعدها ریاضی هم بهش اضافه شد ... اما من سابقه تدریس شیمی رو داشتم ...
اول، دوم و سوم دبیرستان ...
هر چند رقابت با اساتید کهنه کار و با سابقه توی تدریس خصوصی، کار سختی بود ...
اما تازه اونجا بود که به حکمت خدا پی بردم ...
گاهی یک اتفاق می تونه هزاران حکمت در دل خودش داشته باشه ... شاید بعد از گذر
سال ها، یکی از اونها رو ببینی و بفهمی ... یا شاید هرگز متوجه لطفی که خدا چند
سال پیش بهت کرده نشی ... اتفاقی که توی زندگیت افتاده بود... و خدا اون رو برای
چند سال بعدت آماده کرده ...
درست مثل چنین زمانی ... زمانی که داشتم متن قرارداد رو می خوندم و امضا می کردم
... چهره معلم شیمی از جلوی چشمم نمی رفت ...
توی راه برگشت ... رفتم از خیابون سعدی ... کتاب های درسی و تست شیمی رو گرفتم
... هر چند هنوز خیلی هاش یادم بود ... اما لازم بود بیشتر تمرین کنم ...
شب بود که برگشتم ... سعید هنوز برنگشته بود ...
مامان با دیدن کتاب ها دنبالم اومد توی اتاق ...
ـ مهران ... چرا کتاب دبیرستان خریدی؟ ...
ماجرای اون روز که براش تعریف کردم ... چهره اش رفت توی هم ... چیزی نگفت اما
تمام حرف هایی که توی دلش می گذشت رو می شد توی پیشونیش خوند ...
- مامان گلم ... فدای تو بشم ... ناراحت نباش ... از درس و دانشگاه نمیزنم ... همه چیز
رو هماهنگ کردم ... تازه دایی محمد و دایی ابراهیم ... و بقیه هم گوشه کنار ... دارن
خرج ما رو میدن ... پول وکیل رو هم که دایی داده ... تا ابد که نمیشه دست مون جلوی
بقیه بلند باشه ... هر چی باشه من مرد این خونه ام ... خودم دنبال کار بودم ... ولی خدا
لطف کرد یه کار بهتر گذاشت جلوم ...
@mjholat
امروز نگاهم افتاد به دست یکی از بچه هامون که همیشه با آرایشه
دیدم حاجی رسما 10 درجه رنگ پوست دستش با صورتش که کرم پودر زده فرق داره.. و من کاملا فکر میکردم این بشر سفیده، ولی رسما سبزه بود!
بلانسبت داشتم عین بز نگاه میکردم که همون لحظه آستین دستشو داد بالا و یهو nتا رد تیغ رو مچش دیدم. اینبار با حالت پنیک داشتم بر و بر نگاهش میکردم.
و واقعا خوشحالم زود به خودم اومدم جمع کردم دهن بازمو.. واقعا زشت بود چون زل زدنم با اون وضعیت به یکی🙂😂