ساعت ۱۲ با مادر فولاد زره کلاس دارم و مثل اسب دویدم رفتم کتابشو گرفتم(چون بدون کتاب راه نمیده) و باز مثل اسب دویدم تا ایستگاه اتوبوس و برای تعجیلش دعا میکنم(چون بعد از خودش کسی رو راه نمیده) و نشستم تو ایستگاه اتوبوس درس میخونم به سرعت نور(چون اول هر جلسه میپرسه و بلد نبوی نیا سر کلاس اصن)
بله این است قدرت عقده استاد عمومی. آیا ایمان نمیآورید؟!☝️
مجهولات
نیومده سر کلاس:)))))
۱۲:۲۵ دقیقه اومد و بگید چرا؟
گفت حالا ما ۲۰ سال درس خوندیم که یه روز از این کلیدا بگيريم و سوار آسانسور استادا بشیم اینم که هرچی صبر کردم درست نشد وگرنه من به موقع اومده بودم:))))))
مجهولات
نشستم تمام فازهای رشد و پیشرفت پروژه رو بصورت یه طرح پروپوزالطور نوشتم و عمیقا خوشحالم که این ایده
بزارید براتون قدم به قدم رشد و پیشرفت این پروژه رو بگم:)
اول از همه باعث شد بالاخره بعد از یکسال پشت گوش انداختن و اهمالکاری، پام به بانک باز بشه برای افتتاح حساب و دریافت کارتی که رمز دوم داشته باشه(کارت قدیمیم برای مرکز خدمات حوزه بود و رمز دوم نمیدادن بهش)
بعد از چند روز این دست اون دست کردن، بالاخره یک روز مونده به شروع ماه رمضان صبح تنها رفتم بانک و با کلی استرس و سوتی، امضای حساب قدیمیای که بابام ۱۵ سال پیش برام باز کرده بودو تغییر دادم و براش یه کارت گرفتم✨
بعدم با کلی خوشحالی خودمو شیرینی بستنی و چیپس مهمون کردم و سرخوش داشتم میخوردم تا رسیدم خونه و به مامانمم تعارف کردم و گفت ممنون روزهام. و یادم اومد خودمم روزه بودم🤣✨
واقعا شیرینیاش شیرینی شد!
#روایت_مأمول