eitaa logo
مجهولات
315 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
816 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
یاد سطح دغدغه و غصه‌های خودم می‌افتم شرمندهٔ خدا میشم❤️‍🩹
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید https://eitaa.com/mjholat/22087 داستانه کو؟؟یا هنوز نگفتیش😂
مجهولات
📪 پیام جدید https://eitaa.com/mjholat/22087 داستانه کو؟؟یا هنوز نگفتیش😂 #دایگو
هنوز نتونستم نه می‌تونم بنویسم و نه می‌دونم چطور بنویسم که حق مطلب ادا بشه🥲💔
یه خانواده‌ شاد و متدین، دو تا پسر جوون داشته. پسر اول طلبه میشه و با یه دختر خانم ورزشکار خیلی مهربون و خوشگل ازدواج می‌کنه و برای زندگی میره قم. صاحب سه تا بچهٔ کوچولو میشه. چون نخبه بوده زود درس می‌خونه و استاد حوزه میشه. مبلغ جهادی و خیلی فعالی هم بوده. برای زندگی میرن شهرک مهدیه و از مستأجری در میان. خونه‌شون جای خیلییی خوبی بوده، بچه‌هاشون کلی رفیق پیدا می‌کنن و شاد بودن. پسر دوم؟ اول جوونیش بوده. خوشگل و خوش قد و بالا! تکاور سپاه میشه. آرزوش شهادت بوده و مامانشم براش دعا می‌کرده که به این سعادت برسه.
یک‌سال و خرده‌ای پیش، پسر اول داشته با خانوادش از قم می‌اومده یزد، نزدیکای کاشان، خسته میشه. ماشین‌و می‌زنن کنار و می‌خوابن. خانمش گفت من هیچ‌وقت تو راه نمی‌خوابیدم که خدایی نکرده اتفاقی نیافته... اون‌جا بین راه که وایمیسن خواب میره و همسرشم وقتی بیدار میشه و حرکت می‌کنه، دیگه بیدارش نمی‌کنه. ‌و چند دقیقه بعدش، ماشین‌شون با تریلی تصادف می‌کنه... همه سالم می‌مونن. ولی آقا قطع نخاع میشه:)💔 خبر می‌رسه به خانواده‌ها و منتقلش می‌کنن به یه بیمارستان تو یزد. دو روز بعد خاله‌هاش می‌فهمن و می‌خواستن بیان عیادتش. برادر کوچیکه که قرار بوده فرداش بره منطقه مرزی راسک برای مبارزه با گروهک جیش‌الظلم، -و حتی ساکش رو بسته و فرستاده بوده منطقه!- میره که قبلش خودش خاله‌هاش رو بیاره یزد. دقیقا تو همون محدوده، تو اتوبان کاشان، ماشین از جاده خارج میشه و جوون همون‌جا تموم می‌کنه و خاله‌ها با جراحت جزئی منتقل میشن بیمارستان:))))
ورق زندگی یک خانواده، همین‌طور تو کم‌تر از یک هفته برمی‌گرده! تو همون عملیات راسک، خیلی از بچه‌های یزد و رفیقای برادر کوچیکه به شهادت می‌رسن... برادر بزرگ‌تر؟ امکان بهبود نسبی‌ش با فیزیوتراپی وجود داشته. تا اینکه بخاطر محیط آلوده بیمارستان مبتلا به یک ویروس پيچيده میشه... عفونت در کل بدنش پخش میشه و کلیه‌ها رو بطور جدی درگیر می‌کنه. گلوش رو برای سُند عفونت سوراخ می‌کنن و تکلم‌ش رو هم تا حد زیادی از دست میده. عفونت روند بهبود عضلاتش هم تا حد زیادی تحت تاثیر قرار میده. الان کاملا افتاده است و هر روز آنتی‌بیوتیک قوی بهشون تزریق میشه. خانواده‌اش کلا اومدن یزد و طبقه بالای خانواده دختر خانم‌ان... اما دلشون نیومده خونهٔ قم رو خالی کنن. وقتی به بچه‌هاش گفتم ما خونه‌مون قمه، گفتن خونه ماام قمه. دوستامون همشون اونجان. ماام اومدیم یزد مسافرت:) -یکساله که یزد هستن- خانواده آقا پسر تا مدت زیادی تو شوک و درگیر افسردگی بودن و در واقع پشتوانه‌ای نبودن برای همسر تنهاش و پسرشون... و کلا خانواده‌ دختر خانم عهده‌دار شدن.
و بزارید از شرح ماوقع خارج بشم. این زن.. این زن.. این زن... همین الان که این کلمه رو سه بار تکرار کردم دارم گریه می‌کنم💔 رسیدی به آرزوت، با یه طلبه باایمان و خوش اخلاق ازدواج کردی، سه تا بچهٔ قد و نیم قد داری، خونه خوب پیدا کردی.. تا تو روزای گل جوونیت، یه اتفاق عالم و دنیات رو به هم می‌ریزه تبدیل میشی به یه پرستار صبور... یه مادر تنها... مادر سه تا بچه ۵،۷و۳ساله! از شهر دلخواهت و دوستا و همسایه‌هات دور میشی. بیماری همسرت عود می‌کنه و دلتنگی بچه‌هاتو می‌بینی. کارای فرهنگی و ورزشی‌ت تا حد زیادی مختل میشه. فشار زندگی و هزینه‌های درمان و فیزیوتراپی و.. مردی که از کار افتاده.. آخ💔 می‌گفت همین دیشب علی آقا عفونتش عود کرد، تشنج کرد و بعدم اون‌قدر سرفه که خون بالا آورد.. بچه‌ها همه بیدار شدن.. گفت فقط خودم‌و رسوندم به خونه مامانم و گفتم دیگه نمی‌تونم رو پاهام وایسم... تو برو یه کاری کن💔
نمی‌دونم الان که نشستی تو خونه‌ات و اینا رو می‌خونی، قبلش برا کدوم درد کوچیکت کلی به خدا غرغر کردی؟ تو چه امتحان یهویی کوچیکی باختی و فهمیدی این رمضونم اثر نکرد و هنوز ایمانت ضعف داره؟ فقط بدون تو چه دنیایی هستی. و زیر آسمون همین شهر، چه آدمایی تنهاتر از تو با چه دردای بزرگی می‌سوزن و می‌سازن... اگه فقط یه ذره‌ام دلت شکست برای شفای کامل و سریع این بابای مهربون که هنوزم بچه‌های کوچولوش با ذوق دور و برش بودن و عکسایی که با فیلترای اسنپ چت گرفته بودن‌و نشونش می‌دادن و با لبخند کم‌رنگش کلی می‌خندین دعا کن❤️‍🩹 همین:)🫂
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید می تونم این داستان رو نشر بدم و بفرستم برا بقیه؟لینک کانالت رو هم پایینش میذارم که اگه کسی حواسش نبود فوروارد کنه لینک باشه
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید https://eitaa.com/mjholat/22104 باشه💌 می خوام بفرستم تا تلنگری باشه