eitaa logo
مجهولات
319 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
820 ویدیو
23 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مادرش می‌گفت خونه‌شون یه برج تو تهران بوده، حدود ۱۹۰و خرده‌ای همسایه داشتن... تو یکی از محلاتی که گلِ گل اغتشاشات بوده. می‌گفت تو اوج شبای اغتشاشات که همسایه‌ها پنجره‌ها رو باز می‌کردن و شعار و اهانت، ما هم می‌بستیم و تحمل می‌کردیم تا تموم بشه. اما فائزه فرق می‌کرد:) پنجره رو باز می‌کرد و اون هم در دفاع از عقایدش، "به تنهایی" می‌ایستاد و شعار می‌داد. می‌گفتن خیلی بهش گفتیم نکن، سنگی چیزی پرتاب می‌کنن سمتت، بهت آسیب می‌زنن، ولی می‌گفته "وظیفه منه که برم تا بفهمن امثال ما هم حضور دارن در جامعه" مادرش می‌گفتن یه مدت که گذشت جو هم بدتر شد. تو خیابون و کوچه چندبار چادر از سر ما کشیدن، سمت فائزه چیزی پرتاب و اذیتش می‌کردن... پدرش گفتن بهتره از این محله بریم... اما فائزه گفت نه:) اسم این کار فراره.. چرا امثال ما فرار کنیم؟ می‌مونیم و صبر می‌کنیم تا درست بشه. می‌گفتن اون سال دسته‌های عزاداری امام حسین و فاطمیه که رد می‌شدن، همسایه‌ها پنجره‌ها رو باز و رو سرشون آشغال پرت می‌کردن💔 ولی فائزه همپای تموم اون دسته‌ها می‌رفته:)
وقتی شهید میشه، مادرش موقع تشییع میگن پیکرشو بیارید با منزل هم وداع کنه. یکی از سرداران سپاه میگن حاج خانم بهتره اون‌جا نریم، جو خوب نیست و نمیخوایم خدا نکرده اهانتی به پیکر شهیده بشه، اما مادرش محکم‌ می‌ایستن و میگن نه ببریم. ان‌شاءالله اتفاقی نمی‌افتاد. و بله، نه تنها اتفاقی نیافتاد، که خیلی از ساکنین همون ساختمون، با همون احوالات، موقع تشییع پیکر فائزه بارون شدن:)... مادرش می‌گفت تعداد چادری تو ساختمون ما، به جرعت میگم ۳،۴ تا بود.. اما الان دیگه قطعا عددش بیش از تعداد انگشتان دسته! و همون خیابون که روزی خانواده‌اش می‌خواستن ازش برن و فائزه گفت نباید جا زد، الان نامش، "خیابان شهیده فائزه رحیمی"ه :)))✌️
این چند خط رو، اواخر داستان "اکیپ کتانی قرمزها"م آوردم. بعد از شهادت محسن و حسرت نیما... - خیلی ها شهیدانه زیستند ولی آنهایی واقعا شهید شدند که وقت خطر، تردید نکردند. به دریا زدند و آسمانی شدند. مثل حسین فهمیده، ابراهیم هادی، مهدی باکری، مجید شهریاری، زینب کمایی و هزاران هزار مثال دیگر که داستان هر کدام را باید روز ها خواند و بار ها باز گفت. حقیقت این است، برای شهید شدن باید شهید بود؛ باید مخلص بود! اخلاص یعنی وقتی دریای نیل هم پیش رویت موج میخورد، اگر فرمان آمد بروی، برو. تردید نکن. اخلاص یعنی این. مطیع محض خدا بودن! در کار انسان مخلص خبری از سستی و تردید نیست که تردید، خود خشت اول ارتداد است. تأکیدم روی همین تردید نکردن بود. روی لحظه زیر مین رفتن حسین فهمیده، لحظه اذان گفتن ابراهیم هادی، و و و... تصمیم درست در لحظه درست که فقط انسان مخلص حقیقی از پس‌اش بر میاد. و معتقدم سرّ شهادت فائزه هم همین بود. اون جوهرهٔ اخلاص دستش رو گرفت.
در نهایت، فائزه یک دختر کاملا مثل ما بود. یه مامان مثل مامان خیلی از ما داشت، یه خواهر کوچیکتر (همون خنگ خودمون) مثل خیلی از ما. مامانش از خاطراتش با کلاسای مجازی می‌گفت. از فائزه‌ای که یکسال و نیم مجازی رو "با گوشی مادرش" درس خوند بی اون‌که خودش رو با کسی مقایسه یا گلایه کرده باشه! و چیزی که به دلم خیلی نشست، فائزه آرزوهای بزرگ داشت! دل‌کنده از زندگی و بی‌هدف نبود... مامانش می‌گفت می‌گفته که مثل شهید رجایی که معلم بود و رئیس جمهور شد، منم درسته دانشجوی فرهنگیانم، اما میخوام چیزی فراتر از یه معلم ساده باشم و خدمت حسابی کنم! درسته رئیس جمهور نمی‌تونم بشم، اما نماینده مجلس که می‌تونم! و برای این هدفش قدم برداشته بود! و از همین سن، دو روزی که دانشگاه نداشت بجای استراحت برای کارای پاره وقت به مجلس می‌رفت (نگفتن دقیقا چه مسئولیت یا اشتغالی داشتن اونجا) که تو فضاش بیشتر جا بیافته! و بله بچه‌ها، شهیده فائزه رحیمی "اولین شهید بی‌نهایت"🫀 رو بعد از این دیدار تازه شناختم.. و برام عین رفیق شد. فائزه و مامان فائزه :) یه دختر شبيه من و شما و یه مامان که عین مامان دوست واقعی خودم بود و با دستای خودش بهم دو تا هدیه قشنگ داد...
راستی اول جلسه مجری گفت: - خیلی از ما ادعا ها و عقایدی داریم، ولی در میدان عمل مهم اینه که کی پای عقیده‌اش می‌مونه. به نظر شما، خودتون آدمی هستید که بمونید؟ و بعد داستان فائزه رو گفتن‌. قبل شنیدنش باد انداختم تو غبغبم که بعلههه من که به نظر خودم هستم. تا حالا تو میدونای مختلفم امتحان‌مو درست پس دادم. ولی وقتی داستان فائزه رو شنیدم و خودم‌و گذاشتم جاش دیدم ابداااا! من کجا و اون ایمان و اون سرِ نترس کجا؟ و فهمیدم نخیر‌. هنوز خیلی عقبم! و چیزی که می‌دونم اینه که امام زمان(عج) برای سپاهش، دقیقا زنان و دخترانی مثل "فائزه رحیمی" میخواد. همون‌قدر نترس، خستگی ناپذیر، بلند پرواز اما بی‌تعلق... و من و ما و شما که منتظرشونیم و آرزوی بودن تو سپاهشون رو داریم، کجای این مسیریم؟!
ببخشید که طولانی شد ولی معمولا طولانیا از غایة‌القصوای احساسم برخواسته و حرف اگر از دل برآید لاجرم بر دل نشیند‌.
امروز آقای اسنپی بهم عیدی داد😄✨
امروز اتوبوسم برا دخترا رایگانه:)🎀
دوست کلاس ادبیاتم با دوستای دیگم فرق داره.. خیلی شبیه خودمه و حال می‌کنیم با هم. امروز دوست معمولی‌م داشت می‌گفت آره کلاسای جمشیدی خیلی رو مخه و اینا... گفتم آره واقعا منم فقط اندازه‌ای که زینب هست و دلقک‌بازی در میاره یه سره وگرنه نمیتونستم تحمل کنم گفت: دلقک‌بازی؟ یهو یادم اومد حتی همین اصطلاح ساده ام برا اونا قفله و مثل خرخون در دستهٔ اهانت و بی‌ادبی قرار می‌‌گیره:) گفتم ینی همون نمک میریزه و شوخی می‌کنه یه سره👈👉 و گفت آها خوبه خلاصه که درود بر زینب✋ و حیف دیگه هیچ واحدی با هم نداریم:))) بعد از اون تا ابد فقدان چنین رفیقی رو در دانشگاه حس می‌کنم
مجهولات
دوست کلاس ادبیاتم با دوستای دیگم فرق داره.. خیلی شبیه خودمه و حال می‌کنیم با هم. امروز دوست معمولی‌
بعد من و زینب تا همین جلسه اسم هم‌ام نمی‌دونستیم:)😂 هر جلسه با هم می‌گفتیم و می‌‌خندیدیم يکسره، صرفا با: "ببین" و "داداش"😂🤝
عین یه بچه کوچولو اتوبوس اشتباهی سوار و گم شدم دیگه کم کم اتوبوس داره برام تبدیل به تروما میشه
البته بی‌حکمت نبود همون‌طور که بعد از کلی پیاده‌روی و رد شدن اتوبوس مقصدم از جلوی چشمام، مستأصل و تشنه تو ایستگاه ایستاده بودم و زل زده بودم به آبمیوه بستنی و یه دلم می‌گفت برو برو.. یه دلم می‌گفت نرو نرو، صدای مولودی چایخانه امام رضا(ع) بلند شد و دعوت شدم به صرف یه لیوان شربت زعفران خنک رضوی:)💛