مجهولات
بچهها هکر خیلی پایه و صبوریه چون الان یکساعته داریم چت میکنیم و بعد گفت این شماره سفرمه، بیا با شم
راستی ایشون "ella" بود
اصالتا بچه صربستان ساکن مراتع آلمان
۲۸ ساله و یه آلمانی اصیل (همونقدر نچسب)
قرار بود بیاد ایران، بهش چنتا پیشنهاد دوستانه دادم و خداحافظی 🤝
حتی نگفت میخواد ببیندم😒
اونقدر درباره شهید رئیسی فکت و ایده وجود داره که آدم میمونه چطور بنویسه چیزی از قلم نیافته:)))
حقیقتا چند خطی نوشتم ولی به شدت ازش حس ناکافی بودن میگیرم و خب صرفا خیلی دلی بود و احساس میکنم بهتره منتشرش نکنم. همونطور که پارسال هم بعد از خبر شهادتشون چند خطی نوشتم و هیچوقت منتشر نکردم...
ولی چون مأمول برای امروز هیچ محتوایی نداره شاید مجبور بشم جهت خالی نبودن عریضه اونجا بفرستم🌝
هدایت شده از 『 مأمول 』
「 مسئولِ موحد 」
روزهای گرم تابستان ۱۴۰۰، تپشهای قلبمان، چشم از صفحه تلویزیون برنمیداشتیم. جانمان به لب آمد تا خبر قطعی شد؛ سید ابراهیم رئیسی، رئیس جمهور ایران! شد همان که باید میشد... نور امید در دلهایمان دوباره تابید. تو به ریاست جمهوری آمدی، با تمام خاطرات خوبات از تولیت آستان قدس رضوی، از قوه قضائیه و دستگیری مفسدان و فعال کردن کارخانهها. آمدی اما از همان قدمهای اول، دشمن که هیچ، رفیق هم نارفیق شد و پشت تو را خالی کرد. اما پشتوانه اصلی تو اخلاص بود...
پشت غبار طوفان اتهامهای خودی و ناخودی، بیصدا جنگیدی. تن رنجور ایران را زخم به زخم، استان به استان، روستا به روستا، کارخانه به کارخانه، خانه به خانه، نفر به نفر وصله کردی.
تو مفهومی را درک کرده بودی که ورای یدک کشیدن عنوان ریاست جمهور و پشت این میزهای بیوفا نشستن بود. تو شاید قلههای توحید فردی را فتح کرده و حالا آمده بودی توحید اجتماعی را در قامت "یک مسئول موحد حقیقی" به نمایش بگذاری. آمدی مثال یک نمونه مدیر و مسئولی شوی که آرمان این انقلاب بود...
مسئولی که پشت میز ننشست
مسئولی که برای درد مردم اشک ریخت
مسئولی که معطل نماند
مسئولی که متوقف نشد
مسئولی که به ایرانِ اسلامی در تمام جهان عزت بخشید
مسئولی که نگذاشت هیچ بحرانی پایدار بماند
تو ثابت کردی تمام نشدهایی که انسانهای کوچک قبل و بعد از تو گفتند نمیشود و نمیتوانیم، شدنی بود!
درِ گوشی بگویم؛ آقای سیدابراهیم، شما، ما جوانان نسل جدید انقلاب را که معتقد به آرمان و منتقد به عملکرد بودیم، عمیقا امیدوار کردید!
و آیا تمام اینها جز با نیروی "عشق" میشد؟ و عاقبت عاشق؟ من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فانا دیته..!
تو که روحات سالها در تب این عشق سوخته بود، سرانجام جسمات هم سوخت و فنایِ در او شدی...
و ما فهمیدیم آغاز حقیقی تو نه از تابستان ۱۴۰۰، که از اردیبهشت ۱۴۰۳ بود!
تا ابد جای خالی تو در این کشور درد میکند. برای آنها که تو را شناخته بودند زیاد، برای آنها که تازه بعد از شهادتات شناختند بیشتر، و حتی برای آنها که هنوز هم تو را نشناختهاند، بیآنکه بدانند -وقتی بعد تو اوضاع روز به روز بدتر میشود- خالیست.
اما رئیسیِ عزیز؛ بدان نسلی در راهند که در دورهای که خیلیها هیچ چیز را قبول ندارند، هنوز شبها بیصدا اشک میریزند به هوای شهادت و روزها، مردانه درس میخوانند و کار میکنند که برای روزی که نوبت خدمتشان رسید، آماده باشند!
و جوانان این نسل بزودی پا جای پای شما خواهند گذاشت، و خستگی نخواهند شناخت، تا پرچم این انقلاب را به دست صاحب اصلیاش برسانند. تا خون شما و امثال شما، روی زمین نماند...
اما تا آن روز، اضطرابِ عصرِ یکشنبهی ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، دمادم با ماست...
✍🏻: #تأویل
「@MAMOL_ir」