eitaa logo
مجهولات
315 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
816 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
زمان: حجم: 288.7K
مثال حاضرجوابی q2q
زمان: حجم: 385K
مثال2 حاضرجوابی q2q
استاد عزیز اگر pms هستی یا صبح با همسرت دعوا کردی، نیا سر کلاس. نه که بیای و روان ۴۵تا دانشجو رو "تک به تک" به هم بریزی!!
هدایت شده از هیمآ...♡
سیاهی خودش را روی آسمان و ابرهایش کشیده و شب را تاریک‌تر از همیشه کرده است. گهگاهی نسیم خنکی از میان پنجره سُر میخورد روی صورتم پرت می‌شود. به عادت هر شب سرم را روی بالش می‌گذارم و آل یاسینِ فرهمند را پخش می‌کنم و غرق افکار می‌شوم. و مثل هر شب، با شنیدن این جمله به خودم می‌آیم: و ان الموت حق... چندین سال است که موقع خواب آل یاسین گوش میدهم و عین هرشبِ این سالها، بدون استثنا به این جمله که می‌رسم مکث میکنم و موهای تنم قامت بلند می‌کنند. در یک آن پُر می‌شوم از احساسات مختلف! از بُهت، از تامل، از دلتنگی...! به آسمان نگاه میکنم، به وسعتی که چشمانم هرگز نمی‌تواند آن را درون خودش جای دهد. خیره می‌شوم و به آرامشِ مطلقی که پشت آن ابر ها وجود دارد فکر میکنم. به اینکه چقدر دلم میخواست آن بالا بودم. آن بالا بالا ها... نه اینکه زندگی را دوست نداشته باشم، نه! اتفاقا زندگی را عاشقانه دوست دارم. دیوانه‌ی بهار و عاشق پاییز ام. دلبسته‌ی خندیدن و حتی وابسته‌ی غم هایم هستم. معتادِ بودنِ عشقِ زمینی هستم و بی‌قرارِ یک لحظه‌ی بیشتر کنار خانواده‌ام بودن... اما، اما گاهی سینه‌ام تنگ می‌شود. قلبم مچاله می‌شود و نفس کم می‌آورد. دلتنگ می‌شوم. دلتنگ چیزی که روزی زندگی اش کرده‌ام و حالا هيچ‌چیز اش را، جز دلتنگی‌اش، به خاطر نمی‌آورم. دلتنگِ آن بالا بالا ها می‌شوم. دلتنگِ خانواده‌ی آسمانی ام. دلتنگ اینکه پیش‌شان باشم و مایه افتخار شان بشوم. از کسی پنهان نیست، گاهی در عین ترسی که از مرگ دارم، دلتنگش هم می‌شوم... گاهی دلم می‌خواهد از دور ببینمش، و با تمام توان بِدَوَم و در آغوش بگیرم‌اش. و بعد چشم هایم را باز کنم و ببینم همان‌جا هستم که می‌خواهم. کنار همان هایی که می‌خواهم... کنار کسی که از مادر برایم مادر تر است و از پدر، پدر تر... حقیقت این است که از مرگ هول دارم. اما نه هول از اینکه قرار است بروم و تمام شوم، نه! اتفاقا هول از این دارم که میروم و جاودانه میشوم! هول از اینکه نکند آماده‌ی جاودانگی نباشم، نکند لیاقتِ خوب جاودانه شدن را نداشته باشم... نکند وقتی رفتم، آن خوب ها، آن هایی که از ازل اسم شان در لیست خوب ها نوشته شده است، نگاهم نکنند! نکند آن‌که عمری برایش گریه کردم دوستم نداشته باشد، یا نکند بابا رضا بازدید زیارت هایم را پس ندهد، یا نکند مامان فاطمه با چادرش از روی‌ام، روی برگرداند... از همه‌ی اینها هول دارم اما، در عین حال طالب زیستن‌شان هستم. هر شب که می‌خواهم بخوابم و صدای فرهمند را می‌شنوم که میگوید: و ان الموت حق، و ان ناکرا و نکیرا حق... یا هر شبی که به ماه خیره می‌شوم و به امام حسن سلام می‌دهم، یا هر صبحی که صدای گنجشک هارا می‌شنوم و تصور می‌کنم که اگر لایقِ آن بالا بالا ها باشم، چقدر زیباتر می‌توانم صدای‌شان را بشنوم... خلاصه بگویم، همزمان هول و عشق‌ِ مرگ را دارم... هولِ آماده نبودن و عشقِ رسیدن... مرگ برایم مثل جیغی می‌ماند که تولدم را تبریک می‌گوید. اولش میترسم و از جا می‌پرم اما بعد من هستم و تولدی که هرگز تمام نمی‌شود... من طالبِ مرگی هستم که دوستش دارم. و کاش، ای کاش آن جوری بروم که دوست دارم و دوست دارد... همین و تمام.