eitaa logo
مجهولات
317 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
816 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مجهولات
الان تا آخر سال هر کس ازدواج کنه قراره ازش جمله:"دیگه از امر رهبری اطاعت کردیم و...☺️" رو بشنویم.
عزیزم رهبری گفتن جوونایی که تو عقدن، عروسی بگیرن، برن سر خونه‌ زندگی‌شون، بخاطر شرایط عزا معطل نشن، فلان... شما به خودت نگیر 😂
SooranStudioخیابان و میدان.mp3
زمان: حجم: 3.7M
خیابانِ خون‌تون نیافته‌ها😁
الحمدالله!
هدایت شده از سدخارجی
46.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سال ۱۴۰۴ در ۴۰۴ ثانیه! 🇮🇷❤️‍🩹 مشاهده نسخه باکیفیت در آپارات @SedKhareji ✔️
الحمدالله!
📍باغ ملی ـ یزد
مایلم این اتاق بالای خونه بابابزرگم‌و با اتاق خودم و همه امکانات رفاهیش جابجا کنم:)
گابریل گارسیا مارکز یجا تو کتاب صدسال تنهایی میگه: میدونم تصمیم درستی گرفتم ولی کاش تصمیم درست این نبود:)
دیگه یه جوری شدم وقتایی که استثنائا حالم خوبه، به خودم یادآوری میکنم دائما یکسان نباشد حال دوران، غم بخور. دل نبند به این حال خوبه. خودت غماتو یادآوری کن تا خودشون‌و دوباره نکوبیدن تو صورتت.
بالاخره یه انفجار جدی حس کردم اگر نمی‌زنیدم تجربه باحالی بود.
این چند روز که آمدیم یزد، جنگ را تازه کمی احساس می‌کنم. بی‌تعارف عرض می‌کنم، راضی هستم. این‌که تمام تصورم از جنگ محدود به اخبار بود، آزارم می‌‌داد. یکی دو‌ روز که همه می‌گفتند فلان ساعت صبح از صدای جنگنده از خواب پریدند و دیگر خواب به چشم‌شان نیامده فلان، متأسفانه یا خوشبختانه من ذره‌ای خلل در خوابم ایجاد نشد. یا فلان ساعت عصر دیدید شیشه‌ها لرزید؟ ما که نمی‌دیدیم. تا این‌که نقل مکان کردم به اتاق بالای پشت‌بام! برای اولین بار صدای شبیه پنکه دستیِ پهپاد توجهم را جلب کرد؛ بار دوم جنگنده و روشن و خاموش شدن مهتابی اتاق! و چند بار دیگر صداهای مشابه که کم‌کم تشخیص پهپاد از جنگنده و پدافند و موشک را برایم تبدیل به سرگرمی کرد. تا امشب که دور هم نشسته بودیم و تخمه‌مان را می‌شکستیم که... شیشه‌ها لرزید. درهای ورودی و حتی اتاق‌ها محکم به هم خورد. حتی مبلی که رویش نشسته بودم لرزید و همه با چشم‌های گرد به هم زل زدیم. بعضی‌ نیم‌خیز شده بودند و بعضی‌ها هم محکم‌تر به مبل چسبیده بودند. عمه که وسط پذیرایی سینی چایی در دستش خشک شده بود گفت: رعد و برق بود؟ نه لرزید... رعد و برق نبود... چند ثانیه بعد از شوک که خارج شدیم کم‌کم دیگر همه گوشی‌ها را در آوردند. یکی دو نفر کانال اخبار را چک می‌کردند. اخبار ضد و نقیض که اصابت موشک بود و بمب افکن B2 بود و پدافند در هوا زد و نه روی زمین فلان محدوده منفجر شد و فلان... بقیه هم با این و آن تماس که شما هم شنیدید؟ شیشه‌هایتان ریخت؟ بچه نترسید؟ و فلان. یکی دو نفر هم برای قرص آرامبخش‌شان آب طلب کردند... من هم با لبخند کنجکاوانه‌ای همه را نگاه می‌کردم و دلم میخواست با پسرها بروم بالای پشت بام ولی رویم نشد‌. هنوز هم که یک‌ساعت گذشته، همه در همان تب و تاب‌اند و تحلیل‌ها و نظرات و اشتراک تجربه‌های آبکی‌. خلاصه عیددیدنی متفاوتی شد. اولین مهمانی‌ای که واقعا رنگ و بوی جنگ گرفت.‌.!