این چند روز که آمدیم یزد، جنگ را تازه کمی احساس میکنم. بیتعارف عرض میکنم، راضی هستم. اینکه تمام تصورم از جنگ محدود به اخبار بود، آزارم میداد.
یکی دو روز که همه میگفتند فلان ساعت صبح از صدای جنگنده از خواب پریدند و دیگر خواب به چشمشان نیامده فلان، متأسفانه یا خوشبختانه من ذرهای خلل در خوابم ایجاد نشد. یا فلان ساعت عصر دیدید شیشهها لرزید؟ ما که نمیدیدیم.
تا اینکه نقل مکان کردم به اتاق بالای پشتبام!
برای اولین بار صدای شبیه پنکه دستیِ پهپاد توجهم را جلب کرد؛ بار دوم جنگنده و روشن و خاموش شدن مهتابی اتاق!
و چند بار دیگر صداهای مشابه که کمکم تشخیص پهپاد از جنگنده و پدافند و موشک را برایم تبدیل به سرگرمی کرد.
تا امشب که دور هم نشسته بودیم و تخمهمان را میشکستیم که... شیشهها لرزید. درهای ورودی و حتی اتاقها محکم به هم خورد. حتی مبلی که رویش نشسته بودم لرزید و همه با چشمهای گرد به هم زل زدیم. بعضی نیمخیز شده بودند و بعضیها هم محکمتر به مبل چسبیده بودند.
عمه که وسط پذیرایی سینی چایی در دستش خشک شده بود گفت: رعد و برق بود؟ نه لرزید... رعد و برق نبود...
چند ثانیه بعد از شوک که خارج شدیم کمکم دیگر همه گوشیها را در آوردند. یکی دو نفر کانال اخبار را چک میکردند. اخبار ضد و نقیض که اصابت موشک بود و بمب افکن B2 بود و پدافند در هوا زد و نه روی زمین فلان محدوده منفجر شد و فلان...
بقیه هم با این و آن تماس که شما هم شنیدید؟ شیشههایتان ریخت؟ بچه نترسید؟ و فلان.
یکی دو نفر هم برای قرص آرامبخششان آب طلب کردند...
من هم با لبخند کنجکاوانهای همه را نگاه میکردم و دلم میخواست با پسرها بروم بالای پشت بام ولی رویم نشد.
هنوز هم که یکساعت گذشته، همه در همان تب و تاباند و تحلیلها و نظرات و اشتراک تجربههای آبکی.
خلاصه عیددیدنی متفاوتی شد. اولین مهمانیای که واقعا رنگ و بوی جنگ گرفت..!
تولدت مبارک بحریهٔ ناز✨
به همین مناسبت خواستم بگم خودت و چنلت بهم وایب همین کوچههای منتهی به دریا رو میدید. دریایِ جنوب هم لزوما!
قطعا هم اسمش مؤثره؛ هم وایب امن و صمیمی، در عین حال غم انکارناپذیری که همراه صدای باد و موج حس میشه اما تو صدای خندهی بچهها گم.
۱۹ سالگی برای من سکون و بلوغ تدریجی خاصی داشت. امیدوارم برای تو ام سال شیرینی باشه🎈
هدایت شده از نمیدونم کجاست!🇵🇸
کافه، پر بود از همهمهٔ عصرگاهی. تو کنارِ پنجره نشسته بودی و قهوهات را آرام مزه میکردی. عطرِ تلخ و دلنشینِ قهوه با بویِ شیرینیهایِ تازه در هم آمیخته بود. ناگهان، صدایِ خندهای بلند و از تهِ دل، توجهت را جلب کرد. پسری که آن طرفتر نشسته بود، با شور و هیجان داستانی را برای دوستانش تعریف میکرد و خندههایش، موجی از شادی در فضا پخش میکرد.
خندههایش آنقدر از تهِ دل بود که ناخودآگاه، لبخندی رویِ لبانت نشست. نگاهت به سمتش چرخید و در همان لحظه، او هم نگاهت را دید. لحظهای کوتاه، نگاهتان در هم گره خورد و خندهاش کمی آرامتر شد، اما لبخندش هنوز بر لب داشت. در آن نگاهِ گذرا، حس کردی یک ارتباطِ ناگهانی شکل گرفت؛ شروعی که با یک قهوه، یک کافه، و یک خندهیِ از تهِ دل، رقم خورد.
ازطرف نمیدونمکجاست.
تقدیم به《مجهولات》💗