مجهولات
فقط نوشتههای حمیده رو نخونید. واسه منم بخونید. آبی_
داستانک: پشت صحنه⏳
به قلم #آبی
فقط یکم... فقط یکم دیگه... خدایا کمکم کن...
قطره عرقی از کنار شقیقهام سر خورد و پایین افتاد. نفس حبس شده در سینهام را محکم و کلافه فوت کردم و کمی دیگر دستم را کشیدم. داشتم خفه میشدم. راه گلویم انگار بند آمده بود. چشمان نمناک و ملتمسم را به پارچ دوغ یا بهتر است بگویم پارچ حیات؛ دوختم.
کسی قاشقش را توی بشقاب انداخت. خاله محبوبه بود. لیوانی از کنار دستش برداشت و همانطور که از مایع سفید رنگ حاوی سبزی خشک و گل سرخ پرش میکرد گفت:
- شهید نشی صلوات!
لیوان را از دستش قاپیدم و زیر لب "خدا خیرت بدهد"ـی گفتم. سپس طی یک حرکت ناگهانی همه را یک نفس بالا رفتم.
دروغ چرا؟ آنقدری که از دوغ ترش تگری انتظار داشتم به جانم نچسبید. نچسبیدنش پیشکش! حالا دوغ و چلو کباب بودند که باهم مزدوج شده و در معدهام عروسی به پا کرده بودند. بامیه و خرما و شله زرد هم داشتند به عنوان مجلس گرم کن آن وسط بندری میرفتند.
هنوز گرسنه بودم. دلم برای معده و کبدم سوخت. میخواستم همان وسط آشپزخانه دراز شوم تا معده بیچارهام به خودش بیاید و برگهای ریختهاش را جمع کند. نفس عمیقی کشیدم و به بالا نگاه کرد. عزیز سراسیمه در چهارچوب در ظاهر شد.
- یه بچهگونه واسه دختر مهتاب بده.
عملاً منی که کنار دیگ نشسته بودم مخاطبش حساب میشدم. چینی به بینیام انداختم و با ترشرویی گفتم:
- وای مامانجون ول کنا! آخه بچه هشت ماههام غذا میخواد دیگه؟!
و قاشق را با حرص داخل دهانم گذاشتم.
حالم از این مسخره بازی های تعارفی بهم میخورد! مگر غیر از این بود که آخر سر مادرش یک ظرف یکبار مصرف میگرفت و خودش برای سحری آن را میخورد؟ کاری به اینکه او خودش غذا را بخورد ندارم. بخیل نیستم که زورم بیاید از یک لقمه که به دهان کسی برسد. ولی هرچه میکشیدم سر همین تعارفها بود که تا میآمدیم لقمهای نان دهانمان بگذاریم، عینهو عجل معلق سرمان خراب میشد.
- دو ظرف دیگه خورشت بریز کم میاد.
بیا! تهش هم ده تا ظرف که ته همهشان خورشت مانده بر میگردد آشپزخانه.
- چندتا سبد سبزی دیگه هم بیار.
خب طرف که گوسفند نیست همهاش بخواهد سبزی بخورد!
- ته دیگو از بالا شروع کن.
من حرص میخورم؟! نه بابا حرص کجا بود؟! بفرما ته دیگ سوخته.. خرچ خرچ.
ملیکا سقلمهای به پهلویم زد:
- هوی بخور دیگه زود میخوایم جمع کنیم.
رویم را برگرداندم سمتش که چشمهایم از تعجب چهارتا شد. دوتا دیس، سه تا پارچ، یک برج بشقاب و سیل خروشانی از قاشق و چنگال سر سفره بود. خواستم چیزی بگویم که با دیدن بتول خانم با چند دست لیوان و چند بشقاب روی هم چیده شده جوابم را گرفتم. اول نگاهی به ما انداخت، سپس به سرویس آشپزخانه و بعد هم به لیوان و بشقابهایی که دستش بود.
- اخه شما نشستید نمیشه اینا رو بذارم ظرفشویی.
سپس گذاشتشان کنار سفره و رفت.
حقیقتا کشته مرده این وجدان و مسئولیت پذیریشان بودم. بعدی مهتاب بود. دیس داخل دستش را کنار سفره گذاشت و گفت:
- وای الهی چرا شما اینجا نشستید؟
واقعا سفرهای که تا درگاه در پهن شده بود را ندیده بود یا بازهم تعارف؟!
خاله محبوبه گفت:
- خب کجا مینشستیم؟
مهتاب همانطور که میرفت گفت:
- عزیــــزم! روی سر من!
یکجورایی از مهتاب خوشم میآمد. حتی بچه که بودم دوستش هم داشتم. زن باحال و گشادهرویی بود. فکر کنم اگر میرفتم روی سرش مینشستم ناراحت نمیشد. والا کی دلش میخواست توی آشپزخانه دم کرده و خفقان آور و کم نور شام بخورد؟!
بالاخره سوراخی پیدا کردم و بشقابم را داخلش گذاشتم. خاله محبوبه دیگی را کشید وسط آشپزخانه و دو اسکاچ نابود و چندش انداخت داخلش:
- خب این سهم حنانه و ملیکا.
ملیکا یک جفت دستکش ظرفشویی آورد و گفت:
- اینو بگیر هی نخوای اخ و پیف کنی که وای حالم بهم خورد.
دستکش را دستم کردم و با خیال راحت اسکاچ را برداشتم. مهتاب و اکرم خانم و زن آقا جعفر پای سینک بودند. مامان و زندایی و خاله محبوبه هم مدام در رفت و آمد بودند.
- اول لیوانا رو بشور که اسکاچ چرب نشه. بعد بشقابا.
- میدونم آشپزخونه واسه همه جا نداره. ولی از اونایی که بعدش نمیان یه ظرفی بشورن و عین خان میشنن منتظر چای و میوه عقم میاد!
ملیکا پقی خندید و دست کفیاش را به شالم مالید. چندشم شد و خودم را کشیدم عقب. قلنج کمر خاکشیر شده ام شکست. حالا برای مهمانی آنها چی میپوشیدم؟!
پایان.
8 فروردین 1402
مجهولات
فقط نوشتههای حمیده رو نخونید. واسه منم بخونید. آبی_
خانوم خرمالو ابروهایش را داد بالا و به آقا انار گفت: من عمرا از مرد هایی که مو رنگ میکنن، خوشم نمیآد!
آقا انار دستپاچه و با تته پته گفت: ن..نه!
ما کلا خانوادگی موهامون بوره. خیالتون راحت. نچراله نچراله.
اگرهم که با رنگش مشکل دارید که دیگه...
لبخندی روی لب خانم خرمالو شکل گرفت، هرچند آقا انار از زیر ماسک نمیدیدش.
سرش را پایین انداخت و کمی فکر کرد.
انار تا اینجا تمام ایدهآل های اورا داشت.
ناگهان باد سرد پاییزی وزید، از پوشش نازک خانم خرمالو گذشت و لرزه بر اندام ظریفش انداخت.
آقا انار که دید خانم خرمالو از سرما به خود میلرز، کت چرمش را درآورد و قبل از اینکه خانم خرمالو بخواهد لب به تعارف باز کند، آن را روی شانههایش انداخت.
لپ های خانم خرمالو به رنگ کت درآمد و فقط زیرلب تشکر کرد.
آقایانار همانطور که به خانم خرمالو زل زده بود، پیش خودش فکر میکرد کتش چقدر به تن همسر آیندهاش میآید.
حالا این همه اعتماد به سقف را از کجا میآورد و خرمالو را از همین حالا همسر ایندهاش میدانست،اللهاعلم!
خرمالو احساس میکرد دارد زیر نگاه های سنگین انار له میشود.
به سختی سرش را بالا اورد که یکهو نگاهش روی هیکل تکهتکه و عضلانی انار قفل شد.
نفسش بند آمد و سریع نگاهش را دزدید و چندین برابر سرخ شد.
انار مستانه خندید و در دل آرزو کرد کاش میتوانست موهای سبزرنگ خرمالو را نوازش کند.
یکهو به خودش آمد و دردل به خود نهیب زد و خودش را به خاطر بیحیایی اش سرزنش کرد.
نگاهش را به روبهرو دوخت و با صدای بمش گفت: موهاتون رو بکنید داخل.
خرمالو که تازه فهمیده بود موهایش بیرون امده، بی اختیار هینی کشید و سریع روسری اش را کشید جلو.
انار ذوقزده از نجابت خرمالو لبخندی زد و رویش را به سمت او چرخاند.
سرش را کمی کج کرد و شمرده شمرده پرسید: خرمالو خانوم؟
و "واو" خانوم را کمی بیشتر کشید.
خرمالو نیم نگاه خجولی به انارش، که معلوم نبود از کی "شین" مالکیت گرفته، انداخت و بله را در دهانش مزه مزه کرد.
https://abzarek.ir/service-p/msg/3493544
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_61tt2ei&btn=آبی
و اینکه خیلی خوشحال میشم اگه خوندید نظراتتونو باهام درمیون بزارید.
بوس به لپای قرمزیتون(=
من شبیه نقش اول هیچ فیلم و سریالی نیستم
ولی شبیه کارکتر اصلی کتابا تا دلتون بخواد...
اگر قرار بود با یکی همخونه بشی، کدوم از این افراد رو انتخاب میکردی؟ -با دلیل-
(میتونی ۲ نفرو انتخاب کنی تا رهن و اجاره بیشتر تقسیم بشه یا خونه بهتری بگیرید)
- آدم زودرنج و غرغرو
- آدم حساس و عصبی
- آدم خودبین و بیملاحظه
- آدم حواسپرت و بیخیال و نامنظم
[ اینجا آرشیو شد ]
فکر کنم تو زندگی قبلیم علفی، درختی، چیزی بودم..
کافیه تو باغ و بوستان و کنار باغچه بشینم رو زمین..
یهو خیل عظیمی از حشرههای ریز سبز از سر و کولم به شکل وحشیانهای میرن بالا :/
هدایت شده از مجهولات
910.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید مهدی زینالدین:
هر گاه در شب جمعه شهدا را یاد کنید،
آنها شما را نزد اباعبدالله یاد میکنند.
زمان:
حجم:
108.4K
۰۱:۰۷ آخرین شب جمعه فروردین ۴۰۵
گوشه صحن حرمت یه قاری زیر یه حجره رو زمین نشسته و با صدای رسا قرآن میخونه و میپیچه بین صحن خلوت و ستوناش نوای آیهها...
از اون لحظههای رندوم که به قول بچگیا میخوام هیچوقت یادم نره!
نمیدونم آینده چی میشه
نمیدونم پیش کدوم آدما و تو کدوم خاک دلتنگ این لحظه میشم، ولی همین نمیدونمهای بلندپراوازانه یعنی هنوز بذر امید تو دلمه و بابتش شکر :)