eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
814 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
الحمدالله!
هدایت شده از خانقاهِ۫ غزلچه 𓏲࣪ ۫🕌🌱 ۫ 𓍼ִֶָ 𓅪 🏴
کاش لپه قیمه نذری روز عاشورا بودم ولی فردا دوتا امتحان سگی نداشتم.
به یادتون یه زیارت مخصوص و نماز و زیارت عاشورا خوندم از این زاویه 🫂
مجهولات
قلبا میخواستم تک‌تک چنلارم بنویسم اسمشونو چون برای خودم لذتبخشه نام برده شدن؛ ولی ببخشید واقعا فرصت نمیشه. حتی این اولین زیارت درست حسابی این سفرمه که بخاطرش قید خواب شب قبل از ۲ تا امتحان اختصاصی رو زدم ولی خب.. آه.
خدایا بابت آدمای مهربون بابت جمله بسپرش به من بابت شنیدن خیالت راحت ممنون💙
یه پیامی تو ناشناس اومده بود الان بالا نمیاد کپی کنم بذارمش، خواستم بگم خوندمش🖐 همون که گفتی به هیماام گفته بودی و میخوای نظر منو بدونی به نظرم نکاتی که هیما و زهرای فارج گفتن واقعا خوب و کامل بود.. منم این‌جا پیش امام رضا (ع) دعاگوت هستم و قلبا میخوام مسئله ازدواجت به سادگی و خداپسندانه جور بشه و پیش بره. و اینکه جلو جلو اورثینک و استرس چیزی رو نداشته باش، بذار اتفاق بیافته و نهایتا خیلی تلاش کن با یه مشاور ازدواج برای تمام مراحل در ارتباط باشی ✨
تو دبستان یه معاون پرورشی ماه داشتیم که تومور مغزی داشتن.. یه مدت بیماریشون وخیم شد و نتونستن بیان مدرسه.. خیلی همه‌مون تو همون جو و دنیای دبستان گریه و دعا کردیم که حالشون خوب بشه. و بطور معجزه‌گونی شفا گرفتن و تو مدارس بودن تا همین سالا... دیشب خیلی خیلی خیلی رندوم خواب دیدم تو اتوبوسم و دارم میرم حرم، یهو ایشون از صندلی عقب صدام کرد و محکم بغلشون کردم و کلی احوال‌پرسی کردیم. اون‌قدر خوابش زنده بود که از خواب بیدار شدم و دلم براشون تنگ شد. و به خودم گفتم میرم مدرسه و می‌بینم‌شون به زودی... الان فهمیدم دیروز خانم یوسفی تموم کرده:)))))) و فردا تو قطعه خدام حرم دفن میشه:))))) یهو فرو ریختم💔 لطفا براشون فاتحه بخونید و قطعا جای چنین آدم خالص و مهربون و خوش‌فکری تا ابد توی دنیا خالی باقی می‌مونه:)💔
مجهولات
تو دبستان یه معاون پرورشی ماه داشتیم که تومور مغزی داشتن.. یه مدت بیماریشون وخیم شد و نتونستن بیان م
اولین نفری که تو مدرسه به شعرام بها داد میخوندشون و نظرشو بهم میگفت مراسمات صبحگاه میاوردم شعرای بچگونه‌امو بخونم همه اینا خانم یوسفی بود برای جشن تکلیفم تزئینات میخواستم، خودش رو گلاسه طرح‌دار برام با قلم و دوات چندتا جمله و شعر نوشت که روی دیوار خونه‌مون بچسبونم علی‌رغم اینکه هیچ استعدادی نداشتم تو نمایش بهم نقش داد و تازه من ارتباط خاصی باهاشون نداشتم با همه همینطور، و چه بسا خیلی بیشتر مهربون بود:) جشن فارغ‌التحصیلی سال ششم اولین نفری که موقع خداحافظی بغلش کردم و گریه‌ام گرفت خانم یوسفی بود:) و شاید اگر اون خواب دیشب نبود الان اینقدر دلتنگ نبودم... ولی الان واقعا برام سخته و جاش خالیه...
یه جور آزمون استخدامی دادم و قبول نشدم :)) میشه فرونپاشید؟ میدونم سخته ولی قبول نشدن واقعا راحت تر از اخراج شدنه❤️‍🩹 قسمتت نبوده ایشالا تلاش کن که یا قوی تر براش آماده بشی یا بری سراغ چیزی که برات مناسب تر باشه
الحمدالله!