- دیشب داشتم رد میشدم. یه دختره رو دیدم تنها نشسته بود تو ماشین، زل زده بود به یه نقطه از خیابون، اشک میریخت... فقط اشک میریخت... براش مهم نبود کی میبینه، کی نظر میده، کی قضاوت میکنه...
چه اتفاقی براش افتاده بود نمیدونم، دلش نازک بود یا کلفت نمیدونم،
. ولی دلش #شکسته بود
• تو اوج دلشکستگی #تنها بود
● دلیل بزرگ تر از این برای اشک ریختن؟
#مجهولات
🔴#جنگلبان بزودی از کانال مجهولات😎🌳
●بجای شمع که نداشتم، بالای چراغ را فوت و بعد خاموشش کردم.
- تولدت مبارک!
●موهای طلایی لخت و مرتب استیو حالا در حالیکه خم شده و دستش را به زانویش تکیه داده بود، جلو چشمانش آویزان مانده بودند. تازه فهمیدم رنگ چشمانش سبز رنگ است و صورتی آفتاب سوخته، با کمی کک و مک دارد!
●چندین بار فرمان ایست را تکرار کردم. نزدیکتر شدم. حالا دیگر فاصلهمان تقریبا ده متر بود!
یکدفعه یکنفرشان کلتی از جیب شلوارش بیرون کشید و رو به من گرفت.
●متاسفانه از لحظه ای که وارد اون محدوده بشی ارتباط ما باهات قطع میشه. ولی بزار همین حالا بگم، به هیچوجه یادداشت هایی که رو تنه درخت ها نوشته شده رو نخون و سعی کن فقط کارتو انجام بدی!
تکرار میکنم، از همین حالا فقط ۲۰ دقیقه وقت داری که خودتو به اونطرف محدوده برسونی.
●من خیلی جنگیدم که بتونم تو جنگلبانی یونسکو برای خودم جایی باز کنم و حالا اینجا هستم!
●خوبه آقایون! حالا دیگه مطمئنید که من روح شیطانی ندارم درسته؟؟
●- راستی! شما خانم؟
با غرور لبخندی زدم.
- جنگلبان!
✅پارت اول
https://eitaa.com/mjholat/622
@mjholat
مجهولات ☫
- تنها راه زمین زدن یه آدم لجباز دوست داشتنشه! #hj_text
باید تو اوجی که داری حرص میخوری، بغلش کنی بوسش کنی بگی:
- چرا سربه سرم میزاری شیطون؟
میخنده، بهت میگه دیوونه. ولی بعد یهو میبینی تا نیم ساعت خفه میشه زل میزنه به دیوار ؛)
#hj_text
مجهولات ☫
🔴#جنگلبان بزودی از کانال مجهولات😎🌳 ●بجای شمع که نداشتم، بالای چراغ را فوت و بعد خاموشش کردم. - تول
🌲🌳#جنگلبان1🌳🌲
بسم الله الرحمن الرحیم
- خوبی اینجا همینه که آنتن نداره! وقتی جایی آنتن نیست، میتونی بجای ارسال پیام جدید سراغ پیامکهات بری که هفته هاست بازش نکردی!
از بیکاری با خودم حرف میزدم، پیامک هارا که باز کردم غالبا برای کاشت مو بود. داشتم کلافه میشدم!
چندتایی هم از مامان و بابا با مضمون:
- کجایی؟
- زنگ میزنم جواب نمیدی؟
- ده بار بهت زنگ زدم.
- پس اون گوشی برای چی دست توئه؟
با تاسف سر تکان دادم. آخرین پیامم برای دیشب بود:
- مشترک گرامی هدیه ویژه به مناسبت روز تولد شما...
پوزخندی زدم. خب، عالی شد!
روز تولدت بجای اینکه لم بدهی روی صندلی و با نت مفت و مجانی حال کنی، بیکار ماندی وسط جنگل با یک سگ گنده زبان نفهم!
کمی به من نزدیکتر شد. من هم خودم را عقب کشیدم و با فریادی گفتم:
- هی! سگ گندهی پشمالوی قهوهای!
من کاری ندارم بقیه بهت چی میگن؛ هاپو، چالاک، هی پسر!
از نظر من تو یه سگ گنده ی پشمالو بیشتر نیستی. حالا ممکنه کمی بیشتر از باقی سگهای گنده پشمالو حالیت باشه! ولی پیشنهاد میکنم بهم نزدیک نشی، چون با همین قنداق تفنگ میزنم تو مغزت و از شرت خلاص میشم. متاسفانه هنوز با شغل شریفم چندان کنار نیومدم...
نمیدانم حرفهایم را فهمید یا نه، بههرحال، خودش را از من دور کرد. از بیسیمم صدای خشخش آمد. دستپاچه از کیف کمری مشکی ام بیرونش کشیدم و ضمن کشیدن نفسی عمیق پرسیدم:
- بله، به گوشم.
- خیله خب فرصت زیادی نداریم!
میدونم که تو تازه کاری و فعلا جهت خودآزمایی اومدی به جنگل، ولی این موقعیت بسیار خطرناکیه. یه عده شکارچی اطراف تو ان که برای یه گونه نایاب و در حال انقراض جنگل، یه توله خرس آفتابی، دندون تیز کردن. انقدر تمیز عمل کرده بودن که تازه همین حالا شناسایی شدن و متاسفانه نزدیکترین جنگلبان به موقعیت اونها تویی!
۵۰۰ متر جلوتر به سمت شمالغربی، جایی که درخت ها شدیدا به هم نزدیک هستن یه راه میانبر هست که میتونی از طریق اون ظرف ۲۰ دقیقه خودتو به اونا برسونی. فکر نمیکنم بیشتر از ۴ نفر باشن؛ ولی الان همه چیز به تو بستگی داره. میتونی یا نه؟
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان1🌳🌲 بسم الله الرحمن الرحیم - خوبی اینجا همینه که آنتن نداره! وقتی جایی آنتن نیست، میتون
🌲🌳#جنگلبان2🌳🌲
نفسی عمیق کشیدم. حالا همون فرصتی بود که باید خودم را ثابت میکردم. دکمه بیسیم را فشردم:
- با کمال میل!
- خیلی عالیه. حالا لازمه که چندتا نکته رو بهت بگم!
متاسفانه از لحظه ای که وارد اون محدوده بشی ارتباط ما باهات قطع میشه. ولی بزار همین حالا بگم، به هیچوجه یادداشت هایی که رو تنه درخت ها نوشته شده رو نخون و سعی کن فقط کارتو انجام بدی!
تکرار میکنم، از همین حالا فقط ۲۰ دقیقه وقت داری که خودتو به اونطرف محدوده برسونی.
موفق باشی جوون!
کاش این نکات را قبل از آنکه بپذیرم گفته بود!
اما من خیلی جنگیدم که بتوانم در جنگلبانی یونسکو برای خودم جایی باز کنم و حالا اینجا هستم. نباید بخاطر یک ترس لعنتی به آیندهام پشت پا میزدم.
آب دهانم را قورت دادم و نگاهی به سگ گنده انداختم. قلاده اش را در دست گرفتم و با دست دیگر قطب نمایم را بیرون آوردم. راه را پیش گرفتم و جلو رفتم. پانصد متر زیاد نبود و بعد از چند دقیقه توانستم خودم را به همانجایی برسانم که درختان بیشازحد نزدیک به هم روییده بودند. هوا بعد از آن مرز، شدیدا مهآلود بود. رنگ تنه درختان هم بیشتر از قهوهای، سیاه به نظر میرسیدند!
دوباره قطب نما را نگاه کردم که از مسیر منحرف نشده باشم. خوشبختانه اینطور نبود. کرنومتر نشان میداد فقط ۱۳ دقیقه دیگر تا رسیدن به آنطرف محوطه فرصت دارم. علفها و رشتههای پيچ و تاب خوردهای که زیر پایم روییده بود کمی قدم برداشتن را سخت میکرد. من با خودم تکرار کردم، جنگلبانی یعنی عشق کردن با همین سختی ها!
لبخندی خبیثانه بر لب نشاندم و درحالیکه اولین قدمم را به سمت آن بخش مرموز جنگل برمیداشتم انگشتانم را در هم قفل کرده، قلنجش را شکستم.
کمی که جلو رفتم دوباره نگاهی به قطبنما انداختم. دهانم از تعجب باز ماند!
عقربه ها دیوانهوار به دور خودشان میچرخیدند و هیچ جهت مشخصی را نشان نمیدادند...
ترسیده بودم. قلاده گنده را گرفتم و دنبال خودم کشیدم که دیدم سرجایش ایستاده و تکان نمیخورد!
فریاد کشیدم:
- سگ گنده! چیه؟ جا زدی؟ اگه اینجور باشه مفتتم گرونه!
فقط ایستاده، با ترس به نقطهای زل زده بود و پارس میکرد. یاد صحنه اول سینمایی احضار افتادم که سگ خانهشان بخاطر حس کردن علائم ماورایی پارس میکرد و در نهایت به طرز عجیبی کشته شد. آب دهانم را قورت دادم. دستهایم یخ کرده بود و لبخندی استرسی و مزخرف روی لب داشتم! اینبار محکمتر قلاده اش را کشیدم و گفتم:
- خیله خب، نترس! اینجا هرچی ام که باشه با ما کاری نداره.
✍:ح.جعفری
🐻@mjholat