هدایت شده از مجهولات
وای دوستان:)
گفته بودم ۲۰، ولی تا الان شده ۴۲ تا😔😂
واقعیت داریم برای نوشتن نامهها چنلهاتونو شخم میزنیم و به جزئیاتی توجه کردیم که خودتونم شگفتزده میکنه:)✨
پس اگر مایل بودین تا ظرفیت ۵۰ چنل ارسال کنید. فقط لطفا برای دریافت نامهها صبور باشید؛ چون روزی چند تا رو نهایتا میتونیم بنویسیم و ممکنه تکمیلش ۳-۷ روز طول بکشه. کم کم و به ترتیب ارسال لینک تو کانال ارسال میکنیم 🤍
هدایت شده از مجهولات
بابا اونا که نمیدونن ظرفیت الان چندتاس که ما میدونیم خب.
مثلا باید اعلام میکردی تکمیله.
آبی_
هدایت شده از مجهولات
شب گذاشتم، صبح بیدار شدم دیدم ۳۸ تاست!
بعد گفتم ما که قراره دهنمون سرویس بشه، بذار ۵۰ تا باشه🙏🏻✨
هدایت شده از مجهولات
『 برای محبورات 』
سلام…
من خودِ ۲۷ سالهاتم.
همون دختری که الان بین کتابهای رشته انسانی، ظرفهای نشسته و منابع زبان اصلی گیر افتاده و حس میکنه داره زیر بار اینهمه فشار له میشه.
میدونم الان چقدر کلافهای. میدونم که نشستن پای کتابها وقتی هزار تا فکر توی سرت میچرخه، چقدر سخته. میدونم که پاک کردن «ایتا» و بقیه برنامهها فقط یه مُسکن موقتیه و اصلِ اضطراب هنوز همونجا، گوشه ذهنت نشسته.
راستش رو بخوای، اومدم بهت بگم که اینقدر به خودت سخت نگیر. این جنگی که بین درس و روانت راه انداختی، برندهای نداره. تو نباید برای موفق شدن، سلامت روانت رو فدا کنی. یادگیری معادلهای نیست که توش حتماً باید x = 100 باشه وگرنه ارزشی نداره. حتی اگه روزی 10 صفحه هم بخونی، یعنی 10 قدم به جلو رفتی.
غصه منابع زبان اصلی رو نخور. زبان یه شبه یاد گرفته نمیشه. هیچکس از روز اول نتونسته کتابهای سخت رو بخونه. قدم به قدم پیش میری و یه روزی میبینی همون کلماتی که الان برات مثل یه کوه میمونن، چقدر برات آشنا و راحت شدن.
و اما در مورد دختر بودنت... لطفاً اینقدر خودت رو بابت اینکه شبیه کلیشههای پاستیلی و لوس نیستی، سرزنش نکن. دختر بودن فقط به معنای یک مدل زندگی خاص نیست. تو حق داری قوی باشی، حق داری گاهی احساساتت رو پنهان کنی، و حق داری خسته بشی. نیازی نیست آرزو کنی کاش پسر بودی تا این فشارها رو حس نکنی؛ تو فقط به فضایی نیاز داری که بتونی خودِ واقعیت باشی، بدون قضاوت.
بلند شو. یه آهنگ ملایم (نه از اونایی که ازش غم میچکه!) بذار، اون ظرفها رو بشور تا حداقل ذهنت از بابت آشپزخونه آروم بشه، و بعد به جای اینکه منتظر یه همراه برای کتابخونه بمونی، خودت دست خودت رو بگیر. تو به هیچکس جز خودت نیاز نداری تا آیندهت رو بسازی.
فردا به همون مشاور زنگ بزن. راه و چاه رو بپرس، اما یادت باشه که بهترین مشاور برای تو، درک کردن و مهربون بودن با خودته.
دوستدار تو،
خودت در ۱۰ سال آینده
@mjholat
هدایت شده از مجهولات
『 برای اتاق بغلی 』
سلام. منم؛ نسخه چند سال بعدِ خودت. همون دختری که الان نگران آیندهشی و بعضی شبا از فکر کردن بهش، یا از فکر کردن به پیر شدن مامان و بابا، بغض میکنی و گریه میکنی.
میدونم الان اونجا، تو اون اتاق چه خبره. میدونم که چقدر احساس خستگی میکنی و گاهی حس میکنی روزهات رو داری میریزی تو سطل آشغال. میخوام بهت بگم که من صدای تکتک «کاش»هایی که گفتی رو شنیدم. کاش برم مشهد، کاش یه گوشی خفن داشته باشم، کاش پسر بودم، کاش اینقدر احساس تنهایی نمیکردم...
راستش رو بخوای، اومدم بهت بگم که تو رکب نخوردی کیومرث! تو فقط داری بزرگ میشی. یادته نهم بودی و با «دنیای سوفی» میخواستی فیلسوف بشی و فکر میکردی خیلی آدم خاصی هستی؟ تو هنوز هم همونقدر خاصی، فقط داری با واقعیتهای سختِ زندگی مواجه میشی.
میدونم چه بار سنگینی رو شونههاته. اینکه همه فامیل و حتی مامان و بابا فکر میکنن تو تو اتاقت حبس شدی و داری بکوب برای کنکور تجربی درس میخونی، ولی خودت میدونی که گاهی درس رو فقط بهانه کردی تا از شلوغیها، از فامیل، و از عروسی دایی و انتظارات بقیه فرار کنی. این تضاد بین اونی که بقیه فکر میکنن هستی و اونی که واقعاً هستی، داره از درون میخورتت. فکر میکنی درس خوندن یه استعداد ذاتیه و تو نداريش.
اما هشدار من از آینده به تو اینه:
دست از سرزنش کردن خودت بردار. کمالگراییِ بین
$0$و
$100$رو رها کن. قرار نیست از همون اول روزی ده ساعت درس بخونی. تو نیازی نداری یه رباتِ درسخون باشی تا ارزشمند به حساب بیای. اما نباید هم اجازه بدی سندرومِ اسپاگتی و کلافگی، باعث بشه خودت رو بندازی تو سطل آشغال. قدمهای کوچیک بردار. حتی شده روزی نیم ساعت، ولی واقعی برای هدفت تلاش کن. اگر ماه رو هدف بگیری، حتی اگه بیفتی هم روی ستارهها فرود میای. بهت قول میدم یه روزی اون گوشی خفن رو میخری و از کیفیت دوربینش ذوق میکنی. بهت قول میدم بالاخره بلیت مشهد جور میشه و میری همونجا که دلت میخواد یه دل سیر گریه میکنی و سبک میشی. خواهرزادهات بزرگتر میشه ولی تو هنوزم میتونی لپهاش رو بکشی و براش قصه شنگول و منگول بگی. و راستی... یه روزی میرسه که دیگه شبها نه از موجودات ماورایی میترسی، نه خواب دفتر مدیر مدرسه رو میبینی! اینقدر از دختر بودنت خسته نباش. زن بودن تو این دنیا سخته، انسان بودن هم سخته، ولی تو قراره یاد بگیری چطور از پسش بربیای و به خودت افتخار کنی. بلند شو. دست از قلع و قمع کردن مگسهای بیچاره بردار (هرچند میدونم نیتت خیره و دنبال ثوابی!). پوست لبت رو هم اینقدر نکن! یکم به خودت برس، یه نفس عمیق بکش و بدون که این روزهای پر از استرس و تنهایی میگذره. تو قرار نیست بمیری یا محو بشی؛ تو قراره یه آینده قشنگ بسازی. فقط کافیه از همین امروز، یه قدمِ خیلی کوچیک برای خودت برداری. دوستدار تو، ورژن ۲۸ ساله خودت🤍 @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای املت 』
سلام عزیز دلم،
سلام به تویی که الان در 16 سالگی، بار سنگینی از خستگی رو روی شانههای کوچکت احساس میکنی.
منم؛ خودت... از چند سال جلوتر. من از آیندهای برایت مینویسم که تو با همین دستهای خستهات آن را ساختی.
امروز به گذشته نگاه کردم و دلم برایت مچاله شد. دلم میخواهد بیایم، تو را محکم در آغوش بگیرم، دست بکشم لای موهایت و بگویم: «میبینم چقدر میریزند و میدانم چقدر غصه میخوری». دلم میخواهد گودی زیر چشمهایت را ببوسم و بگویم میدانم این معدهدرد لعنتی در این سن کم، نتیجهی چقدر بغض و استرسِ فروخورده است. میدانم از آدمهای نزدیکت ضربه خوردهای و حالا تنهایی را به یک سنگر امن و نفوذناپذیر تبدیل کردهای. حق داری خسته باشی و دلت بخواد از این واقعیت فرار کنی.
میبینم که چطور به دنیای کتابها پناه میبری. تو هم مثل «نورا سید» در کتابخانهی نیمهشب، لابهلای صفحات کتابها دنبال یک زندگی دیگر، یک فرار، یا یک نفس راحت میگردی. اما عزیزدلم، من از آینده آمدهام تا به تو بگویم آن روزنهی امیدی که ته دلت نگه داشتهای و آن ایمانی که باعث میشود بگویی «چون خدا رو دارم»، دقیقاً همان ریسمانی است که ما را از تاریکترین روزها بیرون میکشد.
اما یک هشدار مهم برایت دارم: مراقب باش که پناه بردن به دنیای کتابها و داستانها، به یک فرار دائمی از واقعیت تبدیل نشود. کتابها برای التیام روانت عالی هستند و به تو عمق میبخشند، اما یادت نرود که تو قهرمان داستانِ خودت در دنیای واقعی هستی. اجازه نده زندگی کردن در ذهن شخصیتهای داستانی، تو را از ساختن زندگی واقعی خودت و مراقبت از جسمت غافل کند؛ جسمی که دارد با ریزش مو و درد معده با تو حرف میزند و از تو کمک میخواهد.
داستانِ ما هنوز به فصلهای زیبایش نرسیده است. آدمهای امن و روزهای روشن در راهند. لطفا امروز بیشتر مراقب خودت باش، به جسمت برس و به نوشتن داستان خودت در دنیای واقعی ادامه بده.
با تمام عشق و افتخار،
خودت در ۲۶ سالگی
@mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای نویسنده نقلی』
سلام عزیز دلم، خودم!
سلام به تویی که الان تو
16سالگی، با یه قلب پر از تپش و اضطراب، بار همه اتفاقات رو روی شونههای خودت میکشی. منم؛ خودت... از
10سال جلوتر. از آیندهای که تو با همون قلب مهربون و پر دغدغهت ساختیش. امروز نوشتههات رو خوندم و دلم واسه اون «منِ» کوچیک مچاله شد. دلم میخواد بیام و بهت بگم: «عزیزم، تو مقصر همهچیز نیستی». میدونم چقدر از خودت خستهای. میدونم چقدر نگرانی که به آدمای کنارت خوش نگذره و چقدر از وابستگی و غریبه شدنِ آشناترین آدما میترسی. میبینم که چطور تو سکوت مهربونی میکنی، چطور با خدا حرف میزنی و چطور با همه خجالتی بودنت، تلاش میکنی واسه آدما یه پناهگاه امن باشی. اما عزیزدلم، من از آینده اومدم تا بهت بگم اون آرامشی که آرزوش رو داری و از هر چیزی برات مهمتره، بالاخره سهم تو میشه. یه روزی میرسه که دیگه نگران نیستی کسی حرف یا اخلاقت رو دوست نداشته باشه، چون آدمایی وارد زندگیت میشن که تو رو دقیقاً همونطوری که هستی، با همه خجالتها و سکوتهات، دوست دارن. اما یه هشدار خیلی مهم برات دارم، هشداری که اگه امروز بهش گوش ندی، تو آینده بهای سنگینی براش میدی: مراقب باش که مهربونیِ بیاندازه و ترس از ناراحت کردنِ بقیه، باعث نشه خودت رو نابود کنی. تو رو خدا دست از مقصر دونستنِ خودت بردار. وقتی تپش قلب میگیری و بدنت واکنش نشون میده، یعنی داری خیلی بیشتر از توانت بارِ احساسی بقیه رو به دوش میکشی. هشدار من به تو اینه: اجازه نده ترس از رفتنِ آدما، باعث بشه خودت رو فراموش کنی و مدام به خودت آسیب بزنی. هیچ رابطهای ارزشِ از دست دادنِ سلامت روان و اون قلبِ پاکت رو نداره. داستانِ ما پر از روزای روشن و آدمای شریفیه که همیشه تحسینشون میکردی. فقط لطفاً امروز، بیشتر حواست به «خودت» باشه و با خودت آشتی کن. با تمام عشق، خودت تو 10 سال آینده @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای six feet under』
سلام مهرنازِ قشنگم،
سلام به ورژن
14سالهی من که با یه هندزفری تو گوشش و پلیلیستی که بکگراند تمام لحظههاشه، داره سعی میکنه روی پای خودش بایسته. منم؛ خودِ تو. از
10سالِ بعد. از
24سالگیت که حالا خیلی چیزا براش روشنتر شده. امروز نوشتههات رو خوندم. چقدر دلم خواست بغلت کنم؛ همون آغوشی که فکر میکنی تو باد گمش کردی. میبینم که چطور سعی میکنی قوی باشی، چطور تنهایی رو تمرین میکنی تا اگه یه روزی همه رفتن، تو زمین نخوری. میفهمم چقدر از آدمای فیک، از کلمههای توخالیِ «قربونت برم» و از تکراری بودن روزا خستهای. میدونم چرا وقتی دیر جواب پیامت رو میدن سریع پاکش میکنی؛ چون دلت نمیخواد غرورت بشکنه و پشیمون بشی که اصلاً چرا پیشقدم شدی. حتی اون جسارتت برای نترسیدن از مرگ و مار، اما گیر کردنت تو ترس از دوچرخهسواری رو هم با تمام وجودم درک میکنم؛ تو فقط دنبال یه هیجانِ واقعی هستی، حتی اگه رفتن تو مثلث برمودا یا سیاهچالههای فضا باشه! اما مهرنازِ عزیزم، من از آینده اومدم تا بهت بگم اون روزای پر از هیجان و آدمایی که «مثل بقیه نیستن» بالاخره پیدا میشن. یه روزی میرسه که معنی کلمات برای آدمای زندگیت واقعی میشه و دیگه مجبور نیستی برای فرار از یکنواختی، منتظر اتفاقای عجیب غریب باشی. اما یه هشدار خیلی خیلی مهم برات دارم؛ هشداری که اگه الان جدیش نگیری، آیندهت رو تو یه سکوتِ تاریک غرق میکنه: مراقب باش این «تمرین تنهایی» و دیوار کشیدن دورِ خودت، تبدیل به یه زندانِ همیشگی نشه. تو از ترس اینکه مبادا آخر سال از آدمای دورت پشیمون بشی، یا از ترس اینکه غرورت با یه دیر جواب دادن بشکنه، داری همه رو از خودت میرونی. هشدار من به تو اینه: اجازه نده مکانیزمِ دفاعیت برای آسیب ندیدن، باعث بشه فرصتِ دوست داشته شدن رو از خودت بگیری. اگه بخوای پیشفرضت این باشه که «همه مثل همن»، دقیقاً همون آدمای درستی که آرزوشون رو داری رو از دست میدی. انزوا، استقلال نیست. برای خودت گل رز بخر، گربهای که دلت میخواد رو بغل کن، اما اجازه بده آدما هم بهت نزدیک بشن. نترس از اینکه گاهی آسیب ببینی؛ زخمها خوب میشن، اما پشیمونیِ ناشی از دیوار کشیدن دورِ خودت، تا ابد باهات میمونه. منتظرم با همون جسارتت بیای به آینده. با تمام عشق، خودت تو
24سالگی! @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای sunset』
سلام عزیز دلم،
سلام به تویی که تو
17سالگی، با روحی خراشیده و ذهنی خسته، گوشهای نشستی و خیره به نقطهای نامعلوم، بار سنگینِ احساساتی رو به دوش میکشی که حتی اسمی براشون پیدا نمیکنی. منم؛ خودِ تو. از
10سال بعد. از
27سالگیت که بالاخره تونسته تو اون داستان بلند، خودش رو پیدا کنه. امروز نوشتههات رو خوندم و بند بند دلم برای اون چشمهای پر از اشکت لرزید. میبینم که چطور ترسِ از دست دادن، مثل یه خوره افتاده به جونت. میفهمم چقدر خستهای از اینکه هر جای زندگیت رو میگیری، یه جای دیگهش میزنه بیرون و چطور غصهها روی خواب و غذات هم سایه انداخته. درک میکنم اون حسرتِ عمیق برای خندههای کودکی رو؛ همون خندههایی که کاش مادرت لای پونهها و نعناها، تو اون شیشههای صورتی برات خشک میکرد تا امروز یه دمش رو سر بکشی. درک میکنم اون بغضِ سنگینی رو که باعث میشه آرزو کنی کاش یکی بغلت میکرد و با یه درد فیزیکی، به این درد روح پایان میداد، یا کاش میشد به یه کلبه دور از شهر با چند تا گربه پناه ببری. اما عزیزدلم، من از آینده اومدم تا بهت بگم اون نوری که آرزو میکنی تو رگهات جاری بشه، دوباره برمیگرده. یه روزی میرسه که دیگه نه معلق هستی و نه گمشده. یاد میگیری صفحهی زندگیت رو پیدا کنی و آدمهایی کنارت میمونن که برای موندن و حتی رفتنشون، ارزش و احترام قائلن. اما یه هشدار خیلی خیلی مهم برات دارم؛ هشداری که اگه امروز بهش گوش ندی، تو همین طوفانِ گذشته غرق میشی و خودت رو از بین میبری: لطفاً این کتابِ باز رو از زیر باد بردار! تو با خوندنِ مداوم چتهای قدیمی و مرور هزاربارهی گذشته، داری به روحت شلیک میکنی. تو به خاطر آدمهایی که حتی یه خداحافظی منصفانه رو از تو دریغ کردن، داری به جسم و روان خودت آسیب میزنی و نقش «فداکار» رو برای کسانی بازی میکنی که دیگه نیستن. هشدار من به تو اینه: ترسِ از دست دادنِ خاطرات و آدمها رو رها کن و دست از نبش قبر گذشته بردار. اگر مدام به عقب نگاه کنی و بخوای آدمها رو به زور تو ذهنت زنده نگه داری، هیچکدوم از صفحاتِ آیندهی زندگیت نوشته نمیشه. اجازه بده اونی که رفته، بره. تو لایقِ آدمهایی هستی که نیازی نباشه برای نگه داشتنشون، خودت رو مچاله کنی. اون عادتِ مزخرفِ خوندن چتهای قدیمی رو همین امروز ترک کن تا بتونی دوباره نفس بکشی. من اینجا تو آینده، با یه عالمه آرامش و خندههای واقعی منتظرتم. زودتر ورق بزن و بیا. با تمام عشق، خودت تو
27سالگی @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای دختری آن سوی جنگل』
سلام عزیزم،
سلام به تویی که با اون قلبِ بزرگ و مهربونت، همزمان هم غصه تموم دنیارو میخوری و هم با شوخیهای تلخ، روی دردای خودت سرپوش میذاری.
منم؛ خودِ تو. از
10سال بعد. از
27سالگیت! امروز نوشتههات رو خوندم و دلم لرزید. دلم خواست بیام پیشت، بغلت کنم و بگم چقدر اون رویای «زندگی تو یه کلبه تو جنگل» قشنگ و خالصه، حتی اگه بقیه بهش بخندن و فکر کنن مسخرهبازیه. من اون قلب مهربونت رو میشناسم؛ قلبی که برای رنج آدمها تو غزه آشوب میشه و غصه میخوره که چرا نمیتونه کاری کنه. من اون ذهنِ هنرمندت رو میفهمم؛ ذهنی که دنیا رو تو رنگها میبینه و آرزو داره یه روزی، چند تا آدمِ جالب پیدا بشن که بشه ساعتها باهاشون درباره عمقِ رنگها حرف زد. میدونم چقدر از حرف زدن و بعدش پشیمون شدن خستهای و چقدر اون رنگِ «سیاه» و تنهاییِ ترسناکش برات غیرقابلِ درمان به نظر میرسه. عزیزدلم، من از آینده اومدم تا بهت بگم اون آدمهای جالب رو بالاخره پیدا میکنی. کسایی که به جای خندیدن به رویای جنگلت، باهات نقشه میکشن چطور اون کلبه رو بسازید. اومدم بگم اون سیاهیِ بیاعتمادی، بالاخره جاش رو به رنگهای گرمتر میده و تو یاد میگیری که قرار نیست همیشه با قرص برنج و شوخیهای تاریک، با افسردگیت روبرو بشی. اما یه هشدار خیلی خیلی مهم برات دارم؛ هشداری که اگه امروز بیدارت نکنه، آیندهت رو تو حسرت و پشیمونیِ مطلق غرق میکنه: تو فکر میکنی با «تلاش نکردن»، داری از خودت در برابرِ ناامیدی محافظت میکنی. با خودت میگی «اگه کم تلاش کنم و نشه، کمتر میشکنم، وای به روزی که خیلی تلاش کنم و نرسم!»... هشدار من به تو اینه: این مکانیزمِ دفاعی، بزرگترین تلهی زندگیته. تو داری از ترسِ شکست خوردن، خودت رو پیشاپیش و با دستهای خودت شکست میدی. لطفاً بیدار شو! دردِ «تلاش کردن و نرسیدن»، خیلی زود التیام پیدا میکنه و تبدیل به تجربه میشه؛ اما دردِ «اگر تمام تلاشم رو میکردم چی میشد؟»، مثل یه خوره تا آخر عمر روحت رو میجوه. تو تنبل نیستی، تو فقط به شدت ترسیدی. اما این سپرِ دفاعی (تلاش نکردن)، از تو محافظت نمیکنه، بلکه تو رو تو همون منطقهی تاریک و «سیاه» که فکر میکنی درمان نداره، زندانی میکنه. شجاع باش دخترِ جنگل. به خودت اجازه بده که با تمام وجودت تلاش کنی. بذار زمین بخوری، بذار بشکنی، اما هیچوقت حسرتِ «کاش بیشتر میخواستم و میدویدم» رو برای من تو این سن باقی نذار. تو خیلی قویتر از اونی هستی که با یه شکست خُرد بشی. منتظرم با همون روبانهای صورتی (🎀) و یه عالمه شجاعت بیای به آینده. با تمام عشق، خودت تو
27سالگی! @mjholat