eitaa logo
کمدِ لحافایِ مجهولات
46 دنبال‌کننده
902 عکس
56 ویدیو
2 فایل
کمد لحافا یه جایی بود که بچگی میرفتیم توش کلی حرفای چرت و پرت میزدیم به هم میریختیمش می‌اومدیم بیرون، مامان‌بزرگ حرص می‌خورد یادتونه؟ اینجا کمد لحافای مجهولاته صحبتامون که از کانال پاک میشه رو اینجا سیو می‌کنم🤍 بحثا📎 https://eitaa.com/mjholat_gap/487
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مجهولات
『برای The pied piper』 سلام دختر شجاع و ۱۸ ساله‌ی من. این نامه را از ده سال بعد، از ۲۸ سالگی‌ات برایت می‌نویسم. از روزهایی که دیگر از خنده‌ی آن رزیدنت بیمارستان نمی‌ترسی، موهایت بلند و زیبا شده‌اند و از آن ۲۴ دوره‌ی سخت و نفس‌گیر، تنها یک قلب فولادی و یک روح بزرگ برایم به یادگار گذاشته‌ای. می‌دانم الان چقدر خسته‌ای. می‌دانم شب‌ها که هیولا می‌شوند، چقدر احساس تنهایی می‌کنی. می‌دانم مدام در حال امتحان کردن راه‌های جدیدی؛ از زدن نت‌های پیانو و گلدوزی روی لباس گرفته تا نوشتن و جو مارچ بودن. می‌خواهم بدانی تمام این ریسک‌پذیری‌ها و تلاش‌هایت برای ساختن آینده، مرا به زنی تبدیل کرده که امروز به شدت به او افتخار می‌کنم. تو بالاخره آن جزیره‌ی آرامشی که مثل ولنسی قصر آبی آرزویش را داشتی، پیدا می‌کنی. اما دلیل اصلی که این نامه را برایت می‌نویسم، دادن یک هشدار بسیار مهم است؛ هشداری که اگر جدیش نگیری، مسیر زندگی‌ات را برای همیشه تاریک می‌کند: «دردها و ترس‌هایت را پشت نقاب قوی بودن و طنزپردازی پنهان نکن و از کمک خواستن نترس.» در ماه‌های آینده، لحظاتی پیش می‌آید که فشارهای روحی و جسمی (همان ترس‌های پنهانی و خستگی‌های عمیق) به اوج خود می‌رسند. تو طبق عادتت سعی می‌کنی همه چیز را به تنهایی به دوش بکشی تا کسی را نگران نکنی یا سربار کسی نباشی. اما این پنهان‌کاری و تنهایی تحمل کردن، تو را به لبه‌ی یک فروپاشی کامل می‌برد. هشدار من به تو این است: وقتی احساس کردی دیگر توان نداری، وقتی سرفه‌ها و دردها و ترس‌ها امانت را بریدند، حرف بزن. به رکسانا، فاطمه، پریا، بابونه، سو و آن‌هایی که دوستت دارند اجازه بده کنارت باشند. تو خیلی ظریف و لطیفی، نباید این بار را تنهایی به دوش بکشی. اگر در آن لحظه‌ی بحرانی که به زودی سراغت می‌آید دستت را برای کمک دراز نکنی، آسیبی به روحت می‌زنی که جبرانش سال‌ها زمان می‌برد و تو را از تمام رویاهای درخشانت دور می‌کند. اجازه بده آدم‌های امنِ زندگی‌ات، دردهایت را بغل کنند. تو برای جنگیدن با این دنیا به تنهایی ساخته نشده‌ای. قوی بودن به معنای تنها بودن نیست. دوستت دارم، بیشتر از چیزی که فکرش را بکنی. از طرف خودت، در ۲۸ سالگی. @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای سیزده اکتبر』 سلام به دریای بی‌قرارِ من. این نامه را از ده سال بعد برایت می‌نویسم. از روزهایی که بالاخره طوفان‌ها آرام گرفته‌اند و آفتاب، نه از سمت کس دیگری، بلکه از درون خودت طلوع کرده است. می‌دانم الان چقدر خسته‌ای. می‌دانم این تنهایی چقدر روی سینه‌ات سنگینی می‌کند و چقدر با کلمه‌ی کاش کلنجار می‌روی. کاش می‌شد زنگ بزنی، کاش در خواب بغلش کنی، کاش اینقدر وسط ویرانی رهایت نمی‌کرد. می‌دانم شب‌ها نگران فردایی هستی که بدون او روشن نیست و روزها ترس از دست دادن آینده، روی کتاب‌های درسی‌ات سایه می‌اندازد. می‌دانم با خودت می‌گویی «من فقط او را می‌خوام» و تمرکز زندگی خودت برایت غیرممکن شده است. تو از یک آدم، برای خودت یک ناجی ساختی. تمام تکه‌های قلبت را در دست کسی گذاشتی که امانت‌دار خوبی نبود. اما من اینجام تا به تو یک هشدار بسیار مهم بدهم؛ هشداری که اگر امروز آن را نشنوی، تمام زندگی‌ات را در تاریکی فرو می‌برد: هشدار من به تو این است: ناجیِ خیالی‌ات را رها کن، پیش از آنکه خودِ واقعی‌ات را برای همیشه از دست بدهی! تو در حال قربانی کردن آینده، درس‌ها و تمام پتانسیل‌هایت برای کسی هستی که دیگر نیست. اگر امروز به این سوگواریِ بی‌انتها پایان ندهی و اجازه بدهی فکر او طنابی برای دار زدن آرزوهایت ببافد، ده سال دیگر با چنان درد و دره ای از پشیمونی روبرو می‌شوی که هیچ عشقی نمی‌تواند آن را پر کند. تو باید روی پاهای خودت بایستی. آن گیاه مهربانی که در دلت کاشته شده، برای رشد کردن به نورِ خودت نیاز دارد، نه نور عاریتیِ کسی که تو را ترک کرده. اگر الان جا بزنی، نه تنها او را برنمی‌گردانی، بلکه به بزرگترین هدف و آرزوهای زندگی‌ات هم پشت پا می‌زنی. بلند شو دختر قشنگم. کتاب‌هایت را باز کن. بگذار اشک‌هایت روی ورق‌ها بچکد اما بخوان. تو خودت همان آفتابی هستی که این شهرِ تاریک را روشن می‌کند. من در آینده منتظرت هستم؛ قوی‌تر، شادتر و رهاتر از همیشه. به من برس. از طرف خودت، ده سال بعد. @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای عطرنعناع』 سلام آکوای عزیزم، این نامه از ده سال آینده به دستت می‌رسد. از روزهایی که بالاخره توانسته‌ای آن صداهای مزاحم و شلوغ توی مغزت را ساکت کنی و در آرامش، فقط صدای موسیقی و باران را بشنوی. می‌دانم الان چقدر خسته‌ای. می‌دانم شب‌ها به مغزت التماس می‌کنی که فقط دو دقیقه خفه شود تا بتوانی نفس بکشی. می‌دانم پایین رفتن در گالری گوشی برایت مثل قدم زدن در قبرستان خاطرات است و نبودنِ کسی که قول ماندن داده بود، قلبت را مچاله کرده. می‌دانم هنوز هم با دیدن خنده‌های تهیونگ و برگشتن «ران بی‌تی‌اس» لبخند می‌زنی و کتاب و عکاسی پناهگاهت هستند، اما درونت پر از غصه و تنهایی است. اما من از آینده آمده‌ام تا یک هشدار بسیار مهم به تو بدهم که اگر آن را نادیده بگیری، مسیرت برای همیشه عوض می‌شود: هشدار من به تو این است: اجازه نده مرور خاطراتِ کسی که رهایت کرده (که خودت هم می‌دانی احمقانه‌ترین جنایت در حق خودت است)، آینده، اهداف و درَست را نابود کند! تو از یک طرف نگران امتحان‌ها و استادهایی هستی که کمر به افتادنت بسته‌اند، و از طرف دیگر مدام با کلمه‌ی کاش زندگی می‌کنی و وقتت را در چنل می‌گذرانی. اگر امروز جلوی این سستی را نگیری و با ترسِ نبودنِ او متوقف شوی، ده سال دیگر از اینکه جوانی، رشته و موقعیت‌هایت را فدای یک آدمِ رفته کردی، عمیقاً پشیمون خواهی شد؛ پشیمانی‌ای که دیگر با هیچ تراپی‌ای درمان نمی‌شود. کسی که رفت، رفت. هیچ‌کس شبیه او نیست؟ قبول! اما هیچ‌کس هم شبیه «تو» و استعدادهایت در نوشتن و عکاسی نیست. پس برای خودت ارزش قائل شو. گریه‌هایت را بکن، اما از فردا واقعاً آن گوشی را کنار بگذار، سست‌عنصر نباش و به بدبختی‌ها و درس‌هایت برس. تو برای رسیدن به آن آرامشی که با تمام وجود می‌خوای، باید امروز برای آینده‌ات بجنگی. من در ده سال بعد منتظرت هستم؛ جایی که بالاخره همه‌چیز سر جای خودش قرار گرفته است و دوباره ستاره‌ها در چشم‌های خودت می‌درخشند. به من برس. از طرف خودت، ده سال بعد. @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای بارانِ ستاره‌ها』 سلام مهدیه‌ی عزیزم، دختر هنرمند من! این نامه را از ده سال آینده، یعنی از حوالی بیست و پنج سالگی‌ت برایت می‌نویسم. از روزهایی که بالاخره کسی پیدا شده که از تو عکس‌های خوشگل بگیرد و دیگر نیازی نیست برای فرار از حرف زدن، فقط به زبان بدنت پناه ببری. می‌دانم الان در پانزده سالگی، دنیای درونت چقدر پر از تضاد است. تو یک ISTJ منظم هستی که گاهی عجیب‌ترین آدم‌ها برایت جذابند. دختری با انرژی مثبت که عاشق هنر، پیتزا و ترکیب رنگ‌های صورتی، قرمز و مشکی است، اما همزمان در خلوت خودش فقط تنهایی، بیکاری، اینترنت و گوشی می‌خواد. می‌دانم زیست‌شناسی چقدر برایت همزمان چندش‌آور و زیباست، و چقدر با کلمه‌ی کاش درگیری؛ کاش عطری با بوی آدم‌های دوست‌داشتنی‌ات وجود داشت، کاش می‌شد زمان را عقب کشید، و کاش می‌شد هوش اجتماعی را مثل درس‌های مدرسه حفظ کرد. تو تصمیم گرفته‌ای خودت را خرج هر احساسی نکنی و فکر می‌کنی هرچه آدم‌ها کمتر از تو بدانند، حالت بهتر است. اما من از آینده آمده‌ام تا یک هشدار بسیار مهم به تو بدهم. هشداری که اگر امروز آن را نشنوی، در آینده‌ای نه‌چندان دور تو را در پیله‌ای تاریک خفه خواهد کرد: هشدار من به تو این است: اجازه نده تمایل به تنهایی و پناه بردن به اینترنت، تو را از زندگی واقعی و پرورش استعدادهای هنری‌ات دور کند! تو از اینکه نمی‌توانی گاهی حرفت را بزنی کلافه‌ای و دوست داری با نوشتن صحبت کنی. اما اگر امروز با همین بهانه، خودت را در اتاق امنت حبس کنی و فقط تماشاگر زندگی دیگران (استاکر) باشی، ده سال دیگر به شدت پشیمون خواهی شد. زندگی دکمه‌ی عقب و جلو ندارد که اگر فردا پشیمان شدی، برگردی و لحظاتی که با گوشی و بی‌حوصلگی هدر دادی را پس بگیری. نترس از اینکه هوش اجتماعی‌ات کامل نیست. نترس از اینکه کلمات یاری‌ات نکنند. اگر ارتباطات واقعی‌ات را قطع کنی، آن استعداد هنری بی‌نظیرت در انزوا خشک می‌شود. تو برای آینده‌ات به آدم‌ها، به تجربه‌های واقعی و به هوای آزادی نیاز داری که نمی‌شود آن را در یک شیشه ذخیره کرد. گوشی را زمین بگذار. به دل زندگی برو، حتی اگر گاهی سخت و عجیب باشد. همان‌طور که همیشه می‌گویی: «خدایا شکرت؛ برای امیدواری به آینده»، این امید را با تلاش و حضور در دنیای واقعی زنده نگه دار. من اینجا در آینده منتظر آن مهدیه‌ی شاد، پرانرژی و موفقی هستم که بالاخره یاد گرفته بدون ترس، با صدای بلند حرف بزند. از طرف خودت، ده سال بعد. @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای هلدینگ ثبت نشده』 سلام به مدیرعاملِ آینده‌دارِ «هلدینگ ثبت نشده»! این نامه را از ده سال آینده، یعنی از ۲۸ سالگی‌ات برایت می‌نویسم. از همان آینده‌ای که خودت یک بار در کانالت گفتی: «آینده‌ی شما محصول تصمیمات و اقدامات حال حاضر شماست». می‌دانم الان در ۱۸ سالگی دنیایت چه شکلی است. می‌دانم هنوز هودی برادرت را می‌پوشی و بهت می‌آید، هنوز با کارهای ابن‌سینا و اسم کتاب‌هایش درگیری 💀، و هنوز دلت یک بخاری گرم می‌خواهد نه شوفاژ! می‌دانم در روزمرگی‌هایت پر از کلمه‌ی کاش هستی؛ از «کاش دانشجو بودم» گرفته تا «کاش یک انرژی سرشار و بی‌پایان گیرم بیاد». تو دختری هستی که تاریخ را می‌خواند، از بطلمیوس تا مصدق را تحلیل می‌کند و می‌داند کسی که تاریخش را نداند، قادر به آینده‌سازی نیست. تو نیتت این است که با دانشت برای کشورت مفید باشی، اما من از آینده آمده‌ام تا یک هشدار بسیار مهم به تو بدهم. هشداری که اگر امروز آن را نشنوی، تمام آن تئوری‌هایی که خوانده‌ای هیچ‌وقت به واحد عملی تبدیل نمی‌شوند: هشدار من به تو این است: مراقب باش در تله‌ی «کاش»ها، انباشت اطلاعات تئوری و ترس از اشتباه کردن گیر نیفتی، وگرنه تبدیل به همان امکاناتی می‌شوی که بدون نیروی انسانیِ فعال، بلااستفاده مانده‌اند! تو خودت گفتی جلوگیری از تصمیمات اشتباهِ کوچک، روند زندگی را اصلاح می‌کند. اما اگر به خاطر نگرانی از همین اشتباهات، یا ترس از انتخاب مسیر اشتباه، فقط گوشه‌ای بنشینی و در تنهایی به تاریخ و روانشناسی فکر کنی، ده سال دیگر به شدت پشیمون خواهی شد. من از تو می‌خوام منتظر آن «انرژی سرشار و بی‌پایان» نمانی؛ خودت آن را بساز. همان‌طور که خودت استدلال کردی، ما همه نیازمندیم و فقط یک بی‌نیاز مطلق (خدا) وجود دارد؛ پس به او توکل کن و قدم بردار. اجازه نده هدف‌ها و آرزوهایت در حد همان هشتگ‌های باقی بمانند. پاشو دختر! تئوری‌ها را پاس کردی، حالا وقتِ واحدهای عملی است. هلدینگت را در دنیای واقعی ثبت کن، من اینجا در آینده با افتخار منتظرت هستم. 🤓✨ از طرف خودت، ده سال بعد. 🦦 @mjholat
هدایت شده از مجهولات
『برای من به توان²』 سلام دخترِ ۲۲ ساله‌ی قوی اما خسته‌ی من! این نامه را از ده سال آینده (۳۲ سالگی‌ات) برایت می‌نویسم. می‌دانم الان چقدر دلت یک گوشه‌ی دنج می‌خواهد، می‌دانم چقدر گاهی از دست آدم‌های تعارفی و شلوغی خسته‌ای، و چقدر بعضی وقت‌ها از شدت استرس و اضطراب به جان جوش‌های صورت و بازویت می‌افتی. می‌دانم با وجود تأهل و قشنگی‌هایش، گاهی عمیقاً حس می‌کنی تنهایی و قدرتت زیر خروارها خاک گم شده است (دقیقاً مثل همان پاراگراف کتاب معبد زیرزمینی که خواندی). من از آینده آمده‌ام تا یک هشدار خیلی مهم به تو بدهم؛ هشداری که اگر جدیش نگیری، روزهای جوانی‌ات در حسرت از دست می‌رود: هشدار من به تو این است: «منتظر یک حالِ خوبِ کامل و بی‌نقص برای شروع کردن نمان و از ترسِ قضاوت شدن، خودت را در پیله‌ی تنهایی حبس نکن!» تو مدام در ذهنت می‌گویی «کاش»... کاش حالم خوب بود تا درس بخوانم، کاش فلان جا بودم. اما زندگی واقعی منتظرِ بی‌نقص شدن شرایط نمی‌ماند. کمال‌گرایی در اینکه حتماً خانه برق بزند تا با ذهن آرام درس بخوانی، یا اینکه با وجود خستگی مفرط بخواهی کلوچه بپزی فقط برای اینکه «عروس کدبانویی» به نظر بیایی، در نهایت تو را از پا درمی‌آورد و روانی‌ات می‌کند. اگر همین الان یاد نگیری که با وجود تپق زدن در ارائه دانشگاه یا ترسِ پشت فرمان نشستن، باز هم در اجتماع بمانی و برای خودت دوست‌های شیرین پیدا کنی، تنهایی تو را می‌بلعد و ده سال دیگر به شدت پشیمان می‌شوی که چرا به جای زندگی کردن، فقط «مقاومت کردی و دم نزدی». بلند شو! برای *خودت* و دل خودت شیرینی بپز. اجازه داری گاهی خسته باشی و به کسی سرویس ندهی. تو بی‌عرضه و ترسو نیستی؛ فقط باید دست از نگرانی برای بی‌نقص بودن برداری. به همان خدایی که در ماه رجب صدایش می‌زنی توکل کن و قدم بردار. راستی، در آینده تو را به رانندگی‌ عالی‌ات هم خواهند شناخت؛ پس بدون استرس به مسیرت ادامه بده! ✨ دوستدار تو، خودِ ۳۲ ساله‌ات در آینده @mjholat
هدایت شده از هیآم¹²⁸☘️🏴
با خوندنش واقعا اینطوری بودم که:
هدایت شده از هیآم¹²⁸☘️🏴
حس میکنم حرفایی بود که نیاز داشتم بشنوم ولی خب هنوزم درکش سخته:)))
هدایت شده از  عـطرنـعـنــٰــاع ‌
قشنگ‌ترین تقدیمی ممکن بود)))