هدایت شده از مجهولات
وقتی بالاخره تونستم ازرشته ای که از بچگیم رویاش رو داشتم دل بکنم و علاقم رو نسبت به اون رشته با رشته ای که استعدادش رو دارم در بی آمیزم و وارد اون رشته بشم
اون موقع تموم شد و تونستم با علاقه وارد رشتم بشم
درحالی که هم سال قبلش نصیحت میکردن دقیقا وارد همین رشته الانم بشم ولی چون اون موقع علاقه الانم رو نداشتم زیر بارش نرفتم و خواستم یه بار دیگه برای رایای بچگیم تلاش کنم و الان همه بخاطر این یک سال عقب افتادن سرزنشم میکنن
ولی مهم اینه من الان حالم با این رشته خوبه ولی اگر پارسال وارد این رشته میشدم شاید یه سال جلو تر بودم ولی حالم خوب نبود...
-
خوشحالم که حالت خوبه و بابت تصمیم عاقلانه و هوشمندانهت تبریک میگم.
هدایت شده از مجهولات
وقتی فهمیدم قراره همه دوستامو، محله مونو از دست بدم (۱۱ساله باهاشونم) و اسباب کشی کنم برم پیش یه مشت ادم خرخون توی یه شهر بزرگ
-
زندگی سراسر این امواجه و فلان و بهمان و حرفایی که خودت میدونی.
بعدها قراره اشکهای آبی از بابت اون روزها بریزی عزیزم اما حداقل میدونی چیزی برای اشک ریختن داری، یه چیز ارزشمند.🫂
هدایت شده از مجهولات
وقتی بعد از کلی قول و قرار پیام داد که خانوادهامون با همدیگه جور نمیشن به خانوادت اطلاع بده که کنسلش کنیم
-
همینقدر ساده(=
همینقدر پست(=
هدایت شده از مجهولات
https://eitaa.com/mjholat/33955
موقعی که پذیرفتم قرار نیست هیچوقت مال من بشه
-
هدایت شده از مجهولات
شبی که فهمیدم ۳ سال تلاش برای درست کردن یه حس خراب شده بی فایده بوده و نه اون قراره آدم سابق بشه نه من اون احساسات رو تجربه کنم... فقط باید با آدم جدید بسازم... و اون منو مثل یه ادم معمولی دوست داشته باشه درحالی که من از ته قلب حاضرم جونمم براش بدم
خیلی شب تلخی بود. ولی ته این تموم شد ها، آدم به پذیرشی میرسه که چند پله بزرگتر و ارومترش میکنه
-
چیزی نمیتونم بگم جز اینکه تحسین کنم رسیدن به اون ادراک و پذیرش رو. چون لازم نیست که من چیزی بگم بهرحال.
هدایت شده از مجهولات
وقتی بعد از چند سال که این راز رو فهمیده بودم و تو خودم میریختم و تنهاییام اشک میریختم، وسط دعوا مامان به بابا گفت فکر کردی نمیدونم میری پیش زن دومت؟
ولی کاش تموم میشد
هنوز تعلیق دست بردار نیست
و زندگی و آینده ما رو هواست
-
عزیزدلم🫂
خوبه که مامانت تو رو داره حداقل.
امیدوارم هرچی خیره براتون پیش بیاد.
هدایت شده از مجهولات
اونایی که منو تو اسمشو دراما میزاریم عملا پشمه
آبی-
هدایت شده از مجهولات
۹ اسفند ۱۴۰۴....💔
توی بهمن ماه همش با خودم تصور میکردم اگر قسمت شد برم دیدنشون براشون یه نامه بنویسم و اول ازشون حلالیت بطلبم و بعد اگر حلالم کردن در جواب بهم یه چفیه بدن🙂💔
ولی ۹ اسفند ۱۴۰۴ همه چی تموم شد....💔
تمومِ تموم . . .🙂💔💔💔💔💔
فقط تنها دعا و امیدواریم اینه که زنده باشم و رجعتشون با صاحبالزمان رو ببینم و اون موقع ازشون حلالیت بطلبم🥲🙏🏻
-
اون روز واقعا برای همه یه چیزی تموم شد. یه چیز بزرگ. و خیلی چیزای دیگه شروع شد که تمومی نداره...
مثل داغ و سوگ توی سینههامون