¹⁶⁸-صَدیٰ-
موودت: ما هنوز زندهایم حرو🙏مزاده ها
خیلی خوش میگذره
لیست ترور گارد جاویدان
نیمدونم چرا بچه های جدید این شکلی و به این شکل عجیب توی فضای مجازی هستن
ماهم توی فضای مجازی بودیم
عجیب هم بودیم
اما نه دیگه در این سطح و ابعااد
بچها بخوام از ادب برانداز جماعت بگم...
دختره سرشو از ماشین بیرون کرد،
تف کرد جلوی ما؛
و رفت.😂
-
و شاید عظمت بعضی عشقها درست از همینجا آغاز میشود؛
از جایی که دستها دیگر به هم نمیرسند،
چشمها یکدیگر را نمیبینند،
راهها به دو سوی مخالف جهان میروند،
اما دل، همچنان در همان نقطهای میتپد
که روزی دیگری را یافته بود.
-
@mo3akenn
-
گاهی فکر میکنم انسان پیش از آنکه بمیرد، چندین بار دیگر هم از بین میرود.
یکبار وقتی کودکیاش تمام میشود.
یکبار وقتی برای نخستینبار میفهمد بعضی آدمها ماندنی نیستند.
یکبار وقتی چیزی را که سالها آرزو کرده بود، دیگر نمیخواهد.
و بارها، در سکوت، وقتی متوجه میشود آدمی که زمانی بوده، دیگر وجود ندارد.
ما مرگ را اتفاقی میدانیم که در انتهای زندگی رخ میدهد؛ شاید چون تحمل این حقیقت سختتر است که بخش بزرگی از مرگ، پیش از آخرین نفس اتفاق افتاده است.
هر آدمی که فراموشش کردیم، بخشی از جهانی را که فقط با حضور او وجود داشت با خودش برد.
هر نسخهای از خودمان که پشت سر گذاشتیم، برای همیشه در جایی دفن شد که هیچکس نمیتواند به آن بازگردد.
عجیبتر این است که ما برای گذشته دلتنگ میشویم، در حالی که گذشته دیگر وجود ندارد. دلتنگی، شاید تنها جایی باشد که انسان میتواند برای چیزی که مرده، هنوز حضور قائل شود.
و شاید به همین دلیل است که بعضی خاطرات اینقدر سنگیناند؛ نه به خاطر آنچه در آنها اتفاق افتاده، بلکه به خاطر اینکه میدانیم دیگر هیچوقت نمیتوانیم همان آدمی باشیم که آن اتفاق برایش افتاد.
انسان تمام عمرش را صرف ساختن «خود» میکند، بیآنکه بفهمد «خود» چیزی ثابت نیست. ما بیشتر شبیه رودخانهایم تا سنگ؛ همان نام را حفظ میکنیم، اما هیچکدام از ذراتمان برای همیشه با ما نمیمانند.
شاید در نهایت، چیزی که از انسان باقی میماند نه خودش باشد، نه نامش، نه حتی خاطراتش.
بلکه تغییری باشد که، حتی برای چند ثانیه، در جهانِ یک انسان دیگر ایجاد کرده است.
و اگر این درست باشد، پس هیچکس واقعاً همانطور که آمده، از دنیا نمیرود.
آدمها در یکدیگر ادامه پیدا میکنند.
یکی در طرز خندیدن دیگری.
یکی در جملهای که سالها بعد، بیآنکه بداند، تکرار میشود.
یکی در ترسی که به جا گذاشته.
یکی در آرامشی که بخشیده.
شاید جاودانگی همین باشد؛
اینکه بعد از رفتنت، جهان دقیقاً به همان شکلی که پیش از آمدنت بود، نتواند ادامه پیدا کند.
-
@mo3akenn
-
شبا اکثراً همین شکلیم.
نمیدونم دقیقاً چی میشه که با تاریک شدن هوا، آدم یهدفعه اینقدر از خودش بیخبر و از دنیا دور میشه.
روزها خیلی چیزها قابل تحملن. میشه حواس خودتو پرت کرد، با آدمها حرف زد، خندید، بیرون رفت، هزار جور فکر دیگه رو ریخت روی فکر قبلی تا صدای بعضیاشون دیگه شنیده نشه.
ولی شب...
شب انگار همهچی برمیگرده سر جای خودش.
یهسری فکرها که تمام روز جایی ته ذهنت قایمشون کرده بودی، دوباره پیداشون میشه. بعضی خاطرهها بیدعوت میان. بعضی آدمها، بعضی حرفها، بعضی «کاش»ها.
و تو میمونی با اتاقی که ساکته و ذهنی که اصلاً ساکت نیست.
گاهی حتی نمیدونم دقیقاً دلم چی میخواد.
نه لزوماً کسی رو میخوام، نه لزوماً حرفی دارم که گفته بشه. فقط یه جور عجیبی دلم میخواد برای چند دقیقه لازم نباشه هیچچیزی رو به دوش بکشم.
نه گذشته رو.
نه آینده رو.
نه خودمو.
شاید عجیبترین قسمت ماجرا اینه که آدم میتونه بین کلی آدم، کلی محبت و کلی تعلق، باز هم بعضی شبها احساس کنه هیچجا برای گذاشتن خودش نداره.
نه چون کسی نیست.
چون بعضی خستگیها جایی بیرون از آدم ندارن.
باید خودت ببریشون، خودت تحملشون کنی و آخر شب، وقتی همه خوابیدن، دوباره با خودت برگردی به همون جایی که صبح ازش فرار کرده بودی.
شاید برای همینه که بعضی شبها فقط دلم میخواد بخوابم.
نه از خستگی.
فقط برای اینکه چند ساعت، هیچچیز از من چیزی نخواد.
ـ
@mo3akenn