♦️یک زندانی در زندان از پایاننامه ارشدش دفاع کرد
🔹یکی از مددجویان زندان فشافویهی تهران بهطور مجازی از پایاننامه کارشناسی ارشد خود در رشته مدیریتIT دفاع کرد. این فرد از سال ۱۳۸۶ بهدلیل پرونده مالی در زندان است.
🔹 این فرد پیش از این هم توانسته بود مدرک کاردانی مترجمی انگلیسی و دو مدرک کارشناسی مدیریت بازرگانی و کسبوکار را در زندان بگیرد. درحال حاضر با همکاری سازمان زندانها، زندانیان میتوانند در دوران حبس در مقاطع مختلف تحصیلی درس بخوانند.
@akhbarefori
به طور میانگین در کل کشور دانش آموزان ۳۸ روز به مدرسه رفته اند!!!
کرونا که دو سال باعث شد دهه ۸۰ دیها و ۹۰دیها آموزش های سطحی ببینن!
و علاوه بر اون ، به دلیل در خانه بودن و در بین دوستان و جمع نبودن، مهارت های اجتماعی و ارتباطی و رفتاری کافی هم کسب نکنن!
حالا آلودگی هوا و سرما نیز قوز بالاقوز شده!
عدم مدیریت بحران، لطمه بزرگی به آینده این کشور خواهد زد وچرا که ، دهه ۸۰ و ۹۰ ها فرزندان آینده این کشور هستند که قرار است بر مسند مدیریت بِنشینند! اما با چه سوابق و سطح آموزشی؟؟؟
#معلم_موثر
@moalem_moaser
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱ذهنم رو متمرکز میکردم
🌱فقط دیوانه وار کار کردم
🌱باید سخت کار کنی
🌱با کار دهنش صاف شده
🌸 موفقیت بدون سخت کوشی🌸
❌غیر ممکنه❌
✨قسمتی از صحبتهای افراد موفق دنیا
@moalem_moaser
معلم: امتحان خیلی راحته! از متن کتابه😊
امتحان :5+6*14^18π√😜
@moalem_moaser
@teacher_shahi
هدایت شده از مَدرسه حَمیم |خصوصی و مشاوره
⚠️اگر به جای گفتن:
👈دیوار موش دارد و موش گوش دارد،بگوییم:
🧚♂"فرشته ها در حال نوشتن هستند..."
👶👧نسلی از ما متولد خواهد شد که به جای مراقبت مردم، "مراقبت خدا" را در نظر دارد!
قصه از جایی تلخ شد که در گوش یکدیگر با عصبانیت خواندیم:
❌بچه را ول کردی به امان خدا !😕
❌ماشین را ول کردی به امان خدا !😕
❌خانه را ول کردی به امان خدا !😕
💢و اینطور شد که "امان خدا" شد:مظهر ناامنی!
✅ امن ترین جای عالم، امان خداست....🌸🍃
🙂 تو #آینه زندگی وقتی داشتههایت رو نبینی...
😞تنها چیزی که بهت #بازتاب میده حس کم بودنه!
#علوم_هشتم #نور
@teacher_shahi
هر وقت بابام میدید لامپ اتاق یا پنکه روشنه و من بیرون اتاقم، میگفت
چرا اسراف؟ چرا هدر دادن انرژی؟ 🤔
آب چکه میکرد، میگفت: اسراف حرومه!😔
اتاقم که بهم ریخته بود میگفت: تمیز و منظم باش؛ نظم اساس دینه..🙄
حتی درزمان بیماریش نیز تذکر میداد
مدام حرفهای تکراری وعذابآور،😤
تا اینکه روز خوشی فرا رسید؛ چون میبایست در شرکت بزرگی برای کار، مصاحبه بدم.
با خود گفتم اگر قبول شدم، این خونه کسل کننده و پُر از توبیخ رو، ترک میکنم.😅
صبح زود حمام کردم، بهترین لباسمو پوشیدم و خواستم برم بیرون که پدرم بِهم پول داد و با لبخند گفت: فرزندم!😍
۱-مُرَتب و منظم باش؛
۲-همیشه خیرخواه دیگران باش
۳-مثبت اندیش باش؛
۴-خودت رو باور داشته باش؛
تو دلم غُرولُند کردم که در بهترین روز زندگیم هم از نصیحت دست بردار نیست و این لحظات شیرین رو زهرمارم میکنه!😔
با سرعت به شرکت رویاییام رفتم، به در شرکت رسیدم، با تعجب دیدم هیچ نگهبان و تشریفاتی نبود، فقط چند تابلو راهنما بود!
به محض ورود، دیدم آشغال زیادی در اطراف سطل زباله ریخته، یاد حرف بابام افتادم؛ آشغالا رو ریختم تو سطل زباله..
اومدم تو راهرو، دیدم دستگیره در کمی از جاش دراُومده، یاد پند پدرم افتادم که میگفت: خیرخواه باش؛ دستگیره رو سر جاش محکم کردم تا نیوفته!
از کنار باغچه رد میشدم، دیدم آبِ سر ریز شده و داره میاد تو راهرو، یاد تذکر بابا افتادم که اسراف حرامه؛ لذا شیر آب رو هم بستم..
پلهها را بالا میرفتم، دیدم علیرغم روشنی هوا چراغها روشنه، نصیحت بابا هنوز توی گوشم زمزمه میشد، لذا اونا رو خاموش کردم!
به بخش مرکزی رسیدم و دیدم افراد زیادی زودتر از من برای همان کار آمدن و منتظرند نوبتشون برسه
چهره و لباسشون رو که دیدم، احساس خجالت کردم؛ خصوصاً اونایی که از مدرک دانشگاههای غربیشون تعریف میکردن!
عجیب بود؛ هر کسی که میرفت تو اتاق مصاحبه، کمتر از یک دقیقه میامد بیرون!
با خودم گفتم: اینا با این دَک و پوزشون رد شدن، مگر ممکنه من قبول بشم؟ عُمراً!!
بهتره خودم محترمانه انصراف بدم تا عذرمو نخواستن!
باز یاد پند پدر افتادم که مثبت اندیش باش، نشستم و منتظر نوبتم شدم🍃🌺
*اونروز حرفای بابام بهم انرژی میداد*
توی این فکرا بودم که اسممو صدا زدن.
وارد اتاق مصاحبه شدم، دیدم۳نفر نشستن و به من نگاه میکنند😳
یکیشون گفت: کِی میخواهی کارتو شروع کنی؟
لحظهای فکر کردم، داره مسخرهم میکنه
یاد نصیحت آخر پدرم افتادم که خودت رو باور کن و اعتماد به نفس داشته باش!
پس با اطمینان کامل بهشون جواب دادم:
ِان شاءالله بعد از همین مصاحبه آمادهام
یکی از اونا گفت: شما پذیرفته شدی!!
باتعجب گفتم: هنوزکه سوالی نپرسیدید؟!
گفت: چون با پرسش که نمیشه مهارت داوطلب رو فهمید، گزینش ما عملی بود.
با دوربین مداربسته دیدیم، تنها شما بودی که تلاش کردی از درب ورود تا اینجا، نقصها رو اصلاح کنی..
در آن لحظه همه چی از ذهنم پاک شد، کار، مصاحبه، شغل و..
هیچ چیز جز صورت پدرم را ندیدم، کسی که ظاهرش سختگیر، اما درونش پر از محبت بود و آینده نگری..