eitaa logo
‹ مُـبَـرَّح‌نوشت | ᴍᴏʙᴀʀʀᴀʜ ›
111 دنبال‌کننده
28 عکس
8 ویدیو
0 فایل
«بسم‌رب‌القلم🪶» ‌حال مرا از شعرهایم بو نخواهی برد من‌ پشت شعری که نخواهم گفت می‌میرم:)🇮🇷 کانالِ‌دوم‌‌مُـبَـرَّح☁️⇩ @NOVEL_MOBARRAH دوست‌داشتی‌حرف‌بزنیم‌، می‌شنوم📞: https://6w9.ir/Harf_11046413
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی از بنر های جذابمون رو مشاهده میکنید👆🏻🥰
خسته ام ،خسته ازین گونه دوام آوردن خسته ام،خسته ازین صبح به شام آوردن... - - | 𝓢𝓐𝓗𝓐𝓑
مِی خور که هر که آخرِ کارِ جهان بِدید از غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت... حــافــظ؛ - - | 𝓢𝓐𝓗𝓐𝓑
تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده‌ست دل سودازده از غصّه دو نیم افتاده‌ست ... حـــافــظ؛ - - | 𝓢𝓐𝓗𝓐𝓑
ای نوش لب که بوسه به ما کرده ای حرام گر خون ما چو باده بنوشی، حلال تو..! - - | 𝓢𝓐𝓗𝓐𝓑
خب‌خب‌بلاخره‌بعدازدوروزپارتی‌زیباازرمان تقدیم‌نگاه‌زیباتون🥰👀
‹ مُـبَـرَّح‌نوشت | ᴍᴏʙᴀʀʀᴀʜ ›
✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ ✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🤍✨🤍✨🤍✨ ✨🌱✨🌱✨ 🤍✨🤍✨ ✨🌱✨ 🤍✨ 🌱 رمان: #تلاقی‌در‌سئول به قلم: حنین‌✍🏻❤️‍🩹 #پ
✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🤍✨🤍✨🤍✨🤍✨ ✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🤍✨🤍✨🤍✨ ✨🌱✨🌱✨ 🤍✨🤍✨ ✨🌱✨ 🤍✨ 🌱 رمان: به قلم: حنین‌✍🏻❤️‍🩹 12 🌺 زهرا مهدوی🌺 با فاطمه تو ماشین نشستیم و به سمت خونه راه افتادیم، فاطمه پشت فرمان نشست‌ و در سکوت رانندگی کرد منم سکوت اختیار کردم تا به خونه برسیم. از دانشگاه تا خونه راه زیادی نبود و سریع رسیدیم پشت در . زنگ رو زدم با باز شدن در وارد شدم و لولای در بزرگ رو برای فاطمه باز کردم تا با ماشین وارد حیاط شود. منتظر فاطمه ایستادم، فاطمه ماشین را پارک کرد و نزدیک من شد، باغ را طی کردیم و وارد خونه شدیم. همه جا برق میزد و این نشون میداد مامان برای مهمونی امشب حسابی به زحمت افتاده. کفش‌هایمان را در جاکفشی گذاشتیم، بوی خوش غذا را به مشام کشیدیم و دوتایی با نیش باز به سمت آشپزخانه رفتیم. مامان روی میز ناهارخوری نشسته بود و داشت برای سالاد امشب کاهو خورد میکرد. همزمان باهم سلام کردیم: سلام مامان. مامان که حسابی مشغول خرد کردن کاهو بود با صدای ما سر بلند کرد و نگاهش را به ما دوخت. با دیدن ما لبخند زیبایی روی لبش نشست و گفت: سلام به روی ماهتون. دخترای قشنگم خسته نباشید. به سمت مامان رفتم و گونه گل انداخته‌اش رو بوس کردم: زنده باشید، شما هم خسته نباشید مامان گلی. فاطمه هم اومد کنار من و مامان، طرف دیگه صورت مامان رو بوسید و گفت: قربون مامان خوشگلم برم که دستپخت عالیش کل خونه رو برداشته، کار دیگه‌ای مونده که ما انجام بدیم؟»... حرف فاطمه را تایید کردم و گفتم: اره مامان جان شما دیگه برو استراحت کن خسته شدی، بقیش رو به ما بسپار. مامان از روی صندلی بلند شد و به سمت گاز رفت، در قابلمه خورشت را برداشت و آن را چشید بعد هم رو به ما کرد و گفت: کار که هست، ولی دخترا شما خیلی خسته‌اید برید استراحت کنید خودم انجام میدم. هر دو با مخالفت کردیم به نشانه نه سرمان را تکان دادیم فاطمه گفت: نه مامانی اینجا کسی که خستست شمایی، بگو چیکار داری تا کمکت کنیم. 𝓢𝓐𝓗𝓐𝓑