'مُـــبتلــا'
؛
و خداوند یـاری مـیکنـد؛
قلبــی را کــه...
بـهغیـــرِ او اُمیــدی نــدارد!
-فَإِنِّيقَرِيبٌأُجِيبُدَعْوَةَاَلدّٰاعِ إِذٰادَعٰانِفَلْيَسْتَجِيبُوا
-مننزدیکم و دعاى دعاکننده را بههنگامى کهمرا بخواند، اجابتمیکنم...
'مُـــبتلــا'
در هيچ پردهنيست، نباشد نوایتو
عالم پر است از تو و خالیست جایتو
هرچند کائنات گدایدرِ توأند...
يکآفريده نيستکه داند سرایتو
تاج.و کمر چو موجو حباباست ريخته
در هر کنارهای ز محيط سخای تو
آيينهخانهایست پر از ماهو آفتاب
دامان خاکِتيره ز موج صفایتو
هر غنچه را، ز حمد تو جزویست در بغل
هر خار میکند بهزبانی ثنایتو...
در مشت خاکمن چهبود لايقنثار؟
هماز تو جان.ستانم و سازم فدایتو
عاماست التفاتکهن خرقۀعقول؛
تشريفعشق تا به که بخشد عطایتو
غير از نياز و عجز که در کشور تن است
اينمشت خاکتيره چهدارد سزایتو؟
«صائب» چو ذرهاست و چهدارد فدا کند؟
ای.صد هزار جانِمقدس فدایتو...
پسرِفاطمه...
عَزیـــزٌعَلَـــــیَّاَنْاَرَیالْخَلْـــــقَوَلاتُـــــری💔
همینفقط!
'مُـــبتلــا'
پسرِفاطمه... عَزیـــزٌعَلَـــــیَّاَنْاَرَیالْخَلْـــــقَوَلاتُـــــری💔 همینفقط!
سرمیذارمرویزانوهات؛
کهبغلکنیمنوغمهامو!
توخیالم...
ذرهذرهبراتومیگمهمهحرفامو!