مدافعان حرم 🇮🇷
✨📿✨📿✨📿✨📿✨ #داستان_عارفانه🌹 قسمت۳۰ #دوران_جهاد کل دوران حضوراحمدآقادرجبهه سه ماه🌙 بیشترنشد.درست زما
✨📿✨📿✨📿✨📿✨
#داستان_عارفانه 🌹
قسمت ۳۱
*═✧❁﷽❁✧═*
خلاصه همان روزبودکه دیدم👀 رفت وآمددراطراف خانه ی🏠 مازیادشده پسرم مرتب می آمدومی رفت.ظهربودکه ازاخبارشنیدیم هواپیمای✈️ حامل شهیدمحلاتی موردهدف قرارگرفته وایشان به شهادت🌷 رسیده اند.وبعدهم آمدندمنزل ماوخبرشهادت احمدعلی رااعلام📣 کردند.مراسم تشیع وتدفین وختم احمدباحضورآیت الله حق شناس وعبارتی که ایشان دروصف پسرم فرمودندخیلی عجیب شده بود😳بعدازاینکه حضرت آقااین حرف هارازدنددوستان احمدهم آمدندوکراماتی که ازاودیده بودندنقل کردند.عجب اینکه پسرمن که درخانه بودیک زندگی بسیارعادی داشت,امّاهیچ گاه ازاومکروه ندیدم👌چه رسدبه گناه احمدرفت.امّامی دانستم که اواهل این دنیانبود💯اودراین جهان ماندنی نبود.اوهرلحظه آماده ی رفتن بود✅خداوندمتعال هم اورادرجوانی به نزدخودبُرد.بعدازاحمدتمام آنچه ازاومانده بودراجمع کردیم.چندین جلدکتاب 📚بودکه همه رابه حوزه ی قم تحویل دادیم.یکی ازعلمامی گفت:این کتاب هابرای چه کسی بوده?این هاحتی برای
طلبه سنگین است😳
#بوی_خوش
نوروزسال🗓۱۳۶۵ازراه رسید.مراسم چهلم احمدآقانزدیک بود.برا همین به همراه سعیدرفتیم برای سفارش سنگ قبر.عصریکی ازروزهای وسط هفته باماشین🚙 راهی بهشت زهرا(سلام الله علیها)شدیم.سنگ قبروتابلوی آلمینیومی بالای مزارراتحویل گرفتیم.بعدکمی سیمان ومصالح خریدیم وسریع به قطعه ی ۲۴رفتیم.کسی بهشت زهرا(سلام الله علیها)نبود🚫نم نم باران🌦 هم آغازشده بود.باخودم گفتم:کاش یکی دونفردیگه برای کمک می آوردیم.همان موقع یک جوان👱,که شال سبزرنگ به گردن انداخته بود,جلوآمدوسلام ✋کرد!بعدگفت:اجازه می دیدمن هم کمک کنم?
ماهم خوشحال😍 شدیم وگفتیم :بفرماید.من همین طورکه مشغول کاربودم خاطراتی که بااحمدآقاداشتم رامرورکردم.من پسرعموودامادخانواده ی آنهابودم.اززمان کودکی هم باهم بودیم.هربارکه به روستای آیینه ورزان می رفتیم شب وروزباهم بودیم..
احمددردوران کودکی خیلی جنب وجوش داشت وبه راحتی ازدیواربالامی رفت.فوتبال⚽️ خوبی داشت و....امّاوقتی نوجوان شددرمسیرمعنویات قرارگرفت.حاج آقاحق شناس به خوبی به زندگی احمدجهت دادواورابه قله های معنوی رساند💯کارنصب سنگ قبرانجام شد.برای اینکه تابلوی بالای مزاررانصب کنم بایدکمی از بالای قبرراگودمی کردیم تاپایه های تابلودرزمین قرارگیرد.باران شدید🌨شده بود.لحظات غروب🌄 بود.خاک آنجاهم سُست بود.من روی زمین نشستم وبادست مشغول کندن شدم. گودال عمیقی درست شد.دست من تاکتف توی گودال می رفت وخاک هارابه بیرون می ریخت.امّادیدم 👀یک سنگ جلوی کارمراگرفته.اینقدرفکرم مشغول شدکه فکرنکردم گودال خیلی عمیق شده وممکن است به محل قبربرسم😱 دورسنگ راخالی کردم وآن رابیرون کشیدم درآن لحظات غروب یکدفعه دیدم زیرسنگ خالی شد😲باتعجب سرم راپایین آوردم دیدم سنگی که دردست من قراردارد ازسنگ های بالای لحداست واکنون یک راه به داخل قبرایجادشد!رنگم پریده😨 بود.چرامن دقت نکردم?برای چی اینجارواینقدگودکردم?من که خواستم سنگ رابه سرجایش قراردهم آن چنان بوی خوبی به مشامم خوردکه تاامروزهنوزشبیه آن راحس نکرده ام😍می خواستم همین طورسرم راداخل گودال نگه دارم.سرم رابالاگرفتم بیرون گودال هیچ بوی عطری نبودآن موقع اطراف قبر
گل🌹 کاری نشده بود.فقط بوی نم باران به مشام می آمد.باخودم گفتم:احمدچهل روزپیش شهیدشده مگرنمی گویندکه جنازه بعدازچندروزمتعفن می شود⁉️ دوباره سرم راداخل قبرکردم گویی یک شیشه معطرخوش بوراداخل قبراوخالی کرده اند😳سنگ راسرجایش قراردادیم.تابلورانصب کردیم ومزاراحمدآقابرای مراسم چهلم آماده کردیم.وقتی می خواستیم برگردیم دوباره ایستادم وبه قبرخیره👀 شدم.من اطمینان داشتم که پیکراحمدآقامانندبقیه اولیاءالله سالم ومعطرمانده است✅باران شدیدشده بودمن ایستاده بودم وحسابی خیس شدم.آقاحمیدصدایم🗣 کردوبه سمت ماشین بر گشتم.امّافکر🤔آن بوی خوش ازذهنم خارج نمی شد.بوی خوشی که باهیچ یک ازعطرهای دنیاقابل مقایسه نبود👌
👈 ادامه دارد... 🔜👉
زندگیمان داشت به #حالت عادی پیش میرفت❗️ تا اینکه جنگ سوریه شروع شد؛⚔ سید اعتقاد داشت اسلام مرز جغرافیایی ندارد و در هرجایی که فریاد #مظلومی بلند میشود باید به پا خیزیم و کمک کنیم؛ در هرجایی که باشند فرقی نمیکند؛❌ ایران، افغانستان، سوریه، پاکستان باشند .یک جور #غیرت خاص به ائمه(ع) داشتند؛ به ویژه به حضرت زینب (س).سید حکیم تنها برای دفاع از #ارزشهای اسلام و حفظ حرم حضرت زینب (س) رفتند✌️
#شهید_مدافع_حرم
سید محمد حسن حسینی 🌹
#سالروز_شهادت🕊
@Modafeaneharaam
مدافعان حرم 🇮🇷
ختم #صلوات به نیت:⏬ #شهید_مدافع_حرم سید هادی علوی نسب 🌹 #سالروز_شهادت🕊 هدیه به حضرت زهرا (سلام ال
جمع کل صلوات:
🌹10'894🌹
انشالله همگی حاجت روا بشین❤
التماس دعا🙏
مهدی هیچ وقت برای خودش لباس نمی خرید❗️ تا مجرد بود من برای او لباس می خریدم و وقتی هم که ازدواج کرد خانمش این کار را انجام می داد. فقط نوبت اول که به سوریه رفت یک جفت کفش برای خودش خرید👞 که در اعزام نوبت دوم در سوریه جا گذاشت.
روز شنبه عصر بود در خانه نشسته بودم دقیقا یک روز قبل شهادت پسرم مهدی، از بالای سرم یک صدایی شنیدم🗣 که سه بار صدایی گفت: لاحول و لاقوه الا باالله😳. فکر کردم صدای همسرم است، بلند شدم دیدم که همسرم خواب است با خود گفتم خدایا این صدای چی بوده که من شنیدم‼️ به هیچ کس چیزی نگفتم تا زمان خبر شهادت پسرم. همان روز خبر شهادت پسرم را دادند...😔💔
شهید مدافع حرم مهدی طهماسبی
#سالروز_شهادت🕊
@Modafeaneharaam