🔰خوابهای عجیب پدر شهید اردکانی!!!
(بازنشر به مناسبت رحلت پدر شهید ۴۴ روز پس از رحلت مادر شهید)
🌷آنان که به شهیدان ایمان دارند، حتما بخوانند!🌷
🔸سهشنبه شب، نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ مهمان خانه سردار شهید جواد فتاحی شدیم. روزهای سالگرد این شهید خاص اردکانی است. از خاطرات و مقام او پراکنده شنیده بودم. اما اینبار روزی شده بود تا قصه خوابهای عجیبی که پدرش، حاج محمد فتاحی دیده بود را از خودش بشنویم.
🔹چهار خوابی که در حدود چند ماه اخیر دیده بود و آخرینش برای همین چند روز قبل، در ایام سالگرد شهید جواد بود. حاج محمد، پدر سردار شهید جواد فتاحی شروع به بیان کرد. قصههای این چهار خواب با جزییاتش زیاد است که ضبط کردیم اما این جا به خاطر قولی که به پدر شهید دادیم و عهدی که با خود شهید بستیم خلاصه آن را مینویسم.
🔸پدر در خواب میبیند که از دنیا رفته است. از قبر برمیخیزد و وارد یک بیابان نورانی میشود. فرزند شهیدش جواد را همراه یک نفر دیگر میبیند. جواد او را صدا میزند. جواد سر در بدن نداشته است. (نحوه شهادت جواد اصابت ترکش به سر بوده است.) اما بدن جواد با پدر شروع به صحبت میکند. بعد از اینکه جواد، پدر را در یک جایگاهی مینشاند به او میگوید: «باید به مردم بگویی که شما (پدر شهید) هفتاد نفر را شفاعت میکنی!» و این جمله را با اشاره و تأکید، سه مرتبه تکرار میکند.
🔹حاج محمد از خواب بیدار میشود و ساعت را میبیند. دقیقا ساعت دو بامداد! میگذرد و پدر شهید بخاطر اینکه کسی این خواب را باور نمیکند و از آن طرف موجب مسخره شدن میشود، خواب را تعریف نمیکند و نمیگوید.
🔸بعد از چند روز دوباره خواب میبیند. این بار، شهید جواد با همان حالت سر بریده و همان همراه نورانی، به خانه خودش میآید. جمعیت زیادی برای دیدار با جواد آمدهاند. پدر، خودش را به جواد میرساند. جواد از پدر میپرسد که آیا آن خواب و قضیه شفاعتش را برای دیگران گفته یا نه؟! پدر میگوید که کسی باور نمیکند و مسخره میکنند. جواد تاکید میکند که باید بگویی و این حرف را پخش کنید.
🔹پدر از خواب بیدار میشود و باز هم همان ساعت دو بامداد بوده است. بعد از این خواب دوم، پدر شهید برای بعضی افراد خاص نقل میکند اما عمومی نمیشود.
🔸سومین بار، خواب میبیند که شهید جواد آمده است و میخواهد او را به سفر مکه ببرد. این خواب نیز عجیب و طولانی است. فقط یک نکته اینکه در این خواب، شهید، امام جمعه سابق اردکان، مرحوم بهجتی را به پدرش نشان میدهد.
🔹این خواب نیز دقیقا ساعت دو بامداد بوده است. میگذرد تا برای بار چهارم، چند روز قبل از همین دیدار ما با خانواده شهید، پدر باز هم جواد را در خواب میبیند.
🔸این بار، جواد به خانه میآید و از پدر میپرسد آیا آن خواب اول و قضیه شفاعتش را پخش کرده یا نه؟! وقتی پدر میگوید نه، جواد خیلی ناراحت و عصبانی میشود و میرود!
🔹حاج محمد وقتی قصه خوابهایش را گفت، با حالتی بود که انگار ما هم باور نمیکنیم. اما با باور قلبی خود به او گفتیم که ما این خواب را رویای صادقه میدانیم و باور داریم. زیرا عین متن روایات و کلام علما و خاطرات بسیاری از شهدا است.
🔸وقتی در روایات متعدد بر مقام شفاعت شهدا تاکید شده و از آن طرف بر احسان شهدا به والدین خود واقف هستیم و اینکه یکی از موارد احسان، موضوع مقام شفاعت است. وقتی که در کلام و خاطرات زیادی داریم که از مقام ویژه پدر و مادر شهید گفتهاند و وقتی که امام راحل از مادران شهدا در جمعی طلب شفاعت میکنند و وقتی که امام خامنهای در خانه یک شهید از مقام شفاعت پدر و مادر آن شهید میگویند، و با توجه به خیلی از دلایل محکم دیگر، ما نیز به این خواب باور داریم.
🔹از حاج محمد خواستیم تا ما را هم در لیست شفاعت خود قرار دهد. حتی آن را نوشتیم تا به رسم یادگار و تحکیم این عهد بماند. همانگونه که بسیجیان و شهدا، قولهای خود را مکتوب میکردند.
🔸به پدر شهید قول دادیم و با خود شهید جواد فتاحی عهد بستیم تا آنجا که میتوانیم، حرف شهید را منتشر کنیم. هرچند شاید بعضی باور نکنند و حتی تمسخر کنند اما هیچ اشکالی ندارد زیرا روش خود قرآن همین است که حقیقت را بگویید حتی اگر کسی باور نکند آنجا که از زنده بودن شهدا میگوید و در پایان بر عدم این احساس و باور تاکید میکند (ولکن لاتشعرون) و هم اینکه میدانیم و یقین داریم اگر شهیدی این را خواسته است حتما مومنان و طالبان حقیقتی را سراغ دارد که این خواب و این جمله، موجب یافتن بیشتر حقیقت برای آنها خواهد شد.
🔰 پی نوشت:
اگر میخواهید در عهد با این شهید و پدرش شریک و همراه باشید، این مطلب را برای دیگران بفرستید، یا آنگونه که خودتان صلاح میدانید در نقل و نشر آن یاری کنید.
✍ اردکان، بینالطلوعین چهارشنبه ۱۴۰۲/۲/۲۰
#شهید_جواد_فتاحی_اردکانی
پدر جلیل به دنبال پیکر پسر به جبهه آمد، اما خبری از پیکر فرزند نبود!
🌷یکروز به پسرش گفت: جلیل، تو تا زمانی که زنده بود خیلی احترام پدرت را داشتی، چه شده که...
همان شب در عالم خواب جلیل را دید که با احترام گفت: به معراج شهدای اهواز بروید. کانتینر دوم پیکر چهارم برای من است!!
آدرس دقیق دقیق بود.
✅جلیل درست در همان محلی که به دوستانش گفته بود در دارالرحمه شیراز به خاک سپرده شد.
📚از دوستان نشر شهید هادی سوال کردیم: کدام شهید را زنده تر از بقیه می دانید؟ کدام شهید کرامات و اثر گذاری بیشتری در دنیا داشته اند؟
در جواب گفتند: آنچه که ما از کرامات شهید جلیل ملک پور در شیراز دیده و شنیده ایم بسیار زیاد و عجیب است.
📙کتاب خاطرات شهید جلیل ملک پور، به دست مقام معظم رهبری نیز رسید و سال ۱۳۹۴ خانواده شهید به دعوت دفتر رهبری به تهران آمدند.
💐علی فرزند جلیل صاحب پسری به نام جلیل شده بود که این فرزند را هم به دیدار رهبری عزیز آوردند.
https://eitaa.com/yazahramadad135
🔴 #کرامات شهید سید رسول جلایی ابرکوهی
✅حتما بخونید
🌟 #معجزه شفای بیمار
من دقیقا چهار سال پیش، شب تولد امام علی علیهالسلام بود خواب سید رسول رو دیدم
درحالی که اصلا نه ایشون رومیشناختم ونه اسمی ازشون شنیده بودم
خواب دیدم سید اومدن توخوابم گفتن توهرمشکل و گرفتاری تو زندگیت داری برو این جایی که بهت میگم هرچی بخوای اونجا میدنت 😔😔😔
گفتم کجا ؟
گفتن برو گلزار شهدا از سمتی که نماز برا اموات میخونن وارد شو بشمار سر قبر بیستم بشین اونجا هرچی بخوای میدنت😭😭😭
👈همون شب من خیلی ناراحت بودم
خوابیدم اینقدر گریه کردم گفتم خدایا خودت یه کاری کن یه راهنماییم کن خسته شدم بگو چکار کنم کلی گریه کردم دیگه نمیدونم کی خوابم برد که این خواب رو دیدم
فردای اون شب، صبح زود زود بلند شدم و رفتم گلزار شهدا طبق چیزی که تو خواب بهم گفته بودن رفتم تا رسیدم به قبر شهید سید رسول جلایی
همونجا دو رکعتی نماز خواندم و یه زیارت عاشورا و هدیه کردم به شهید
با گریه و زاری افتادم رو قبر و گفتم خودت به من گفتی بیا اینجا و میدونی چی میخوام 😭😭😭😭
الان سال چهارمه که مرتب و وقت و بی وقت
میرم سر قبرش هر وقت از چیزی ناراحتم سریع میرم اونجا
هر پنج شنبه که میشه میرم سر قبرش همیشه براش یس و الرحمن میخونم
و بعضی شبا هم دو رکعت نماز هدیه براش میخونم
من آرزوی کربلا داشتم 😭😭😭فکر نمیکردم هیچ وقت برم کربلا ولی دوماه بعد این خواب به طور عجیبی رفتم کربلا که خودمم توش موندم و هزاران چیز دیگه که سید رسول بهم دادن و دارن میدن....
چندین بار هم که سر قبرش بودم دیدم افراد متعددی میان و شیرینی میزارن رو قبر میگن خوابشو دیدیم و خیلی حاجت میده ولی من نپرسیدم چه خوابی دیدن و چی ازش گرفتن
🌻🕊🌻🕊🌻🕊🌻
👈یکبار سر قبر سید نشسته بودم یه خانم اومد اونجا از بس گریه و زاری میکرد من فکر میکردم یکی از خانوادش هست
کلی گریه کرد
منم نشسته بودم سوره یس میخوندم وقتی حالش بهتر شد به من گفت این سید چکارت هست گفتم هیچکاره. گفتم چکاره شما هست گفت هیچی
گفتم پس از کجا میشناسیدش گفت شوهرم خوابشو دیده
خانمه تعریف کرد گفت من تهرانی هستم پسرم تصادف کرده بود رفته بود تو کما چند روزی کما بود تا اینکه دکترا جوابمون کردن
شوهرم همون شب کلی گریه و زاری کرد و میگفت خدایا بچمو از خودت میخوام در حین گریه خوابش برده بود
نزیکای نماز صبح بود که بیدار شدو خیلی سراسیمه بود گفت خانم یه خواب دیدم 😭😭😭
گفتم چی؟!
گفت باید برم ابرکوه
گفتم ابرکوه کجاست؟
گفت نمیدونم فقط باید برم ابرکوه سرقبر یک سید شفای بچمون رو از اونجا بگیرم
میگفت من و شوهرم اصلا اسم ابرکوه تو عمرمون نفهمیده بودیم شوهرم بلند شد و سریع حرکت کرد گفتم چرا با این عجله صبر کن صبح بشه
گفت نه باید برم
یه نفربهم گفت اگه بچتو میخوای بیا سرقبر سید رسول
میگفت شوهرم حرکت کرد به سمت ابرکوه
چند ساعتی شد زنگ بهش زدم گفتم کجایی گفت دوساعت دیگه میرسم ابرکوه
خانمه میگفت شوهرم تو جاده بود و منم از استرس نمیدونستم چکار کنم و همش گریه میکردم
چند ساعتی بعد از اینکه من به شوهرم زنگ زدم از بیمارستان بهم زنگ زدن که بیاین بیمارستان
ازشون پرسیدم چی شده پسرم حالش بده گفتن نه ما خودمون نمیدونیم چی شده
اومدم باعجله رفتم بیمارستان اصلا تو راه نمیدونستم چکارباید کنم گریه میکردم میگفتم یعنی پسرم چی شده که زنگ زدن
رسیدم بیمارستان با هول وهراس داشتم میدویدم رسیدم بهشون گفتم چی شده
گفتن خانم ماخودمونم نمیدونیم معجزه شده پسر شما که قراربود ما امروز دستگاه رو ازش برداریم معجزه شده به هوش اومده
زنگ شوهرم زدم گفتم کجایی گفت سر قبر سیدی که خوابش رو دیده بودم
میگفت من پشت گوشی هی گریه میکردم میگفتم پسرمون پسرمون😭😭😭
شوهرم میگفت چی شده تموم شده گفتم نه هوش اومده
بعد که فهمیدیم و اینجور که دکترا گفتن دقیقا همون ساعتی که شوهرم رسیده بود سرقبر همون ساعتی بود که دکترا گفتن پسرمون علامت نشون داده و تکون خورده😭😭😭
اون خانمه میگفت الان دو ساله که بچه مون دوباره به زندگی برگشته هر چند ماهی یکبار از تهران میایم فقط برای زیارت مزار این شهید و برمیگردیم
روز پنجشنبه از قم می رفتیم تهران با یکی از دوستان
بلیط قطار گیرمون نیومد متوسل شدم به شهید والامقام شهید قاضی زاده 🌷🌷 گفتم ۱۰۰ تا صلوات هدیه ات می کنم بدون بلیط بتونیم سوار بشیم خداروشکر براحتی سوارمون کردن ، دوباره ۹ شب می خواستیم برگردیم که بازم بلیط نبود گفتم شهید بزرگوار شب جمعه است ۱۰۰ صلوات برای خودتون نذر می کنم ۴۰۰ تا هم به نیابت شما هدیه می کنم به والدین عزيزت که بتونیم با قطار برگردیم قم ،خیلی تعجب آور بود بجای اینکه اول اونا که بلیط دارن و اجازه ورود بدن یک دفعه این یکی در و باز کرد گفت بفرمایید، اعلام کرد که بلیط هاتون در دسترس باشه ما گفتیم بلیط نداریم برگشت گفت کارت شناسایی کفایت می کنه
واقعا ویژه نظر کرد شهید بزرگوار
روحشون شاد یادشان جاودان 🤲🏻🌸🤲🏻
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیا شهدا میتوانند حاجتهای ما را بدهند⁉️😭
#استاد_شجاعی
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معجزه ای باور نکردنی از شهید حاج کاظم رستگار🥺
به راستی که شهدا زنده اند و ناظر و حاضر....
حتما ببینید و نشر بدید...
#عنایت_شهید_گمنام💔
باسلام
من امروز با اولین توسل به شهید گمنامی که به تازگی در گلبهار تدفین شدن حاجتم رو گرفتم.
دخترم از صبح زود ناله و جیغ داشت خیلی عجیب بود ساکت نمیشد میخواستیم ببریمش دکتر
که یهو یاد این شهید افتادم و گفتم اگه همین الان دخترم خوب بشه ۱۰۰ تا صلوات واستون میفرستم🌹
و از همون موقع دخترم آروم شد و دیگه جیغ نمیکشه...
خداروشکر
شهدا زنده اند...🕊
💐 کانال معراج شهدا ویژه کودکان و نوجوانان راه اندازی شد
🔹این کانال با رویکرد تولید محتوا ویژه کودکان و نوجوانان در پیام رسان شاد راه اندازی و در روز تشییع شهدا آغاز به کار کرد
💠لینک ورود به کانال شاد
📎https://Shad.ir/merajoshohada
🌹اینجامعراجشهداست 👇
@tafahoseshohada
سلام
من ۸ سال قبل با آقا ابراهیم آشنا شدم و زندگی خانوادگی ما پس از این آشنایی متحول شد. ما خاطرات بسیاری با ایشان داریم.
چند سال قبل با همسرم و بچه ها برای کاری ضروری به خرم آباد رفتیم. در طول راه من که تازه با شهید هادی آشنا شده بودم با ذوق و شوق و هیجان از خاطراتش برای همسرم تعریف میکردم. موقع برگشت توی جاده و اتوبان، موقع غروب آفتاب در هوای سرد زمستانی یه دفعه وسط جاده ماشین ما در جایی که کنارمون دره وحشتناکی بود و وحشت داشت، متوقف شد و تسمه پاره کرد. هیچ امکاناتی با خودمون نداشتیم، هوای سرد و تاریک، منطقه ناشناس، بدون امکانات و دوتا بچه کوچیک، جایی که تلفن هم آنتن دهی خیلی ضعیفی داشت و کامیون هایی که با سرعت و بوق هشدار از کنار ما رد میشدند و باد و شتاب کامیون ها ماشین ما را تکون میداد. دستمون به جایی بند نبود، همسرم بخاطر آرامش ما چیزی نمی گفت. ولی خیلی نگران بود، من به محض اینکه متوجه شدم موضوع از چه قراره از ماشین پیاده شدم و کنار همسرم توی جاده کنار ماشین مستاصل و مضطر ایستادم، یه لحظه شهید ابراهیم هادی از ذهنم عبور کرد.
قبل از اینکه من توسلی داشته باشم، یه دفعه توی اون بیابون یه ماشین امداد خودرو جلوی ماشین ما وایستاد و خیلی سریع بدون اینکه بپرسه چی شده پیاده شد و مشکل رو که فهمید یه تسمه آورد و ماشین رو درست کرد و هر چه همسرم اصرار کرد پولی نگرفت!! فقط گفت صلوات بفرستید و گفت اتفاقا همین یدونه تسمه را توی ماشین داشتم و رفت.
همه این اتفاق شاید پنج دقیقه طول نکشید و من واقعا معجزه برادر شهیدم را دیدم.
من که تازه با شهید آشنا شده بودم و این اتفاق باور کردنی نبود، از قرآن خدا کمک گرفتم و با خدای خودم در دلم گفتم اگر واقعا شهدا اینقدر زنده اند و این ماجرا از طرف آقا ابراهیم بوده بهم بگو.
قرآن باز کردم، به محض دیدن صفحه قرآن، خشکم زد.
سوره ی مبارکه ابراهیم بود و صفحه ای که پیش روی من بود سه بار از ابراهیم نام برده بود...
با شهید ابراهیم هادی همراه باشید👇
https://eitaa.com/joinchat/2843344995C4bdc20cf63
#ارسالی
سلام
شهید سجاد زبرجدی
اخت شده بازندگیم
خیلی به شهدا علاقه دارم وقتی میرفتم قبرستان به تک تک شهدا فاتحه میخوندم از طرفشون 100صلوات به خانم فاطمه الزهرا آخرین وشهید مدافع حرم هاشم دهقانی نیا میرفتم بالا مزارش از طرف اونم صلواتی هدیه به حضرت زهرا تا اینکه یه روز خواب دیدم که چن تا جوان حلقه زدن باهم صحبت میکنند فقط یه کلمه گفتن سجاد زبرجدی بیخیال بلند شدم رفتم سر گوشی تو فضای مجازی بودم که اولین فیلمی رو دیدم شهید سجاد زبرجدی همونجا بود که فهمیدم رفتم گوگل سرچ کردم دیدم که بله این نشونه است اعلان شده همه عشق زندگیم از اردبیل میرم سر قبرش یه جور دیگه دوسش دارم دیدم که نه همه عاشقشن ......
✍ ۲۳ آذر که سالروز تولد شهید رئیسی بود، پسرم که محصل پایه یازدهم است، بههمراه ده نفر از دانشآموزان منتخب دیگر، با هماهنگی قبلی قرار بود برای دیدار با مادر شهید رئیسی بروند.وقتی به درِ منزل مادر شهید رئیسی واقع در ایثارگران ۲۰ میرسند و زنگ میزنند، برادر شهید رئیسی در را باز میکنند و میفرمایند که قبلاً هماهنگی نشده و از طرفی مادرشان مریض هستند، دارو خوردهاند و تازه خوابیدهاند. سپس با عذرخواهی فراوان، شماره تلفن خود را میدهند و میگویند روز دیگری هماهنگ میکنند تا تشریف بیاورند. بعد هم در را میبندند و به داخل منزل میروند.
🔹بچههای گروه چند دقیقهای جلوی درِ منزل مکث میکنند تا اسنپ بگیرند و برگردند. ناگهان درِ منزل دوباره باز میشود و برادر شهید رئیسی به حضار میگویند: «مادرم بیدار شدهاند، بفرمایید داخل.»
🔰وارد میشوند و در هال کوچکی مینشینند. مادر شهید رئیسی پس از خوشآمدگویی چنین میفرمایند: «من دارو خوردم و خوابیدم. ناگهان پسرم، شهید ابراهیم رئیسی، را در خواب دیدم. به من گفت: مادر چرا خوابیدی؟ بلند شو، چای بگذار، مهمان پشتدرِ خانه منتظر است. سراسیمه از خواب بیدار شدم و به پسرم گفتم: کسی پشت در است؟ گفت: بله مادر. عدهای جوان آمدهاند که شما را ببینند. من گفتم مادرم دارو خورده و تازه خوابیده. پرسیدم: کی رفتند؟ گفت: چند دقیقه قبل. گفتم سریع در را باز کنید و صدا بزنید بیایند داخل.»*
💚 پسرم میگوید خانه مادر رئیسجمهور شهید آنقدر محقر است فکر نمیکنم حتی داخل حیاطش ماشین بتواند وارد شود و هال برای نشستن فقط دو تخته فرش ششمتری داشت.
✍سیدامیر شوشتری
#شهید_جمهور💔💚