📚✍🏻👓📚✍🏻👓📚✍🏻👓📚
«ثبت نام در کلاس های خاطره نویسی ونویسندگی برتر با آموزش استاد فروغیان، مدرس و نویسنده دهها کتاب و همچنین بازنویسی ویراستاری چندین کتاب »
سوالات متداول شما: 💯
۱-کلاس ها به چه صورت هست؟
«شش دوره ده جلسه ای» از خاطره نویسی که مادر تمام نوشته هاست شروع میشه تا مبانی رمان.
📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚
خاطره نویسی به چه صورت هست؟
«ده جلسه خاطره نویسی یا زندگی نامه نویسی از جمله بندی و علائم نگارشی شروع میشه. یعنی از صفر آموزش داده میشه تا مبانی رمان. ده جلسه خاطره نویسی که تموم شد، مبانی داستان کوتاه شروع میشه وبعد از آن داستان های مینیمالیست، فلش فیکشن ها، انکدوتها، اسکیچ ها،کاریکلماتورها وغیره.... بعد ازآن «ژانر کودک ونوجوان» ودر آخر« مبانی رمان.»
تا چاپ کتاب ها استاد عزیز همراه شما هستند.🥰 کلاس ها به صورت آنلاین(هفته ای دوجلسه) و زمان کلاس ها بعدازظهر هست.
اگر هم کسی نتوانست در/موعد مقرر/ سر کلاس حاضرشود، میتواند به صورت /آفلاین/شرکت و از مباحثی که داخل گروه کلاسی گفته میشه استفاده کند.
همچنین محدودیت سنی وتحصیلی برای کلاس ها در نظر گرفته نشده و هرکسی خواندن ونوشتن را بلد باشد میتواند در کلاس ها حضور پیدا کند.از ۸ سال تا ۸۰ سال هنرجو داشتند.
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚
🖌هزینه کلاس ها چقدر هست؟؟؟؟ «هزینه کلاس در حاضر هر دوره چهارصد تومان است.» ☆☆☆☆☆★☆☆☆☆☆
🖌🖌🖌🖌🖌🖌🖌🖌🖌🖌
♡♡♡♡♡(یک دوره کلاس ویراستاری ودرست نویسی هم هست که بیست وپنج جلسه می باشدو هزینه این کلاس هم هشت صدهزار تومان است.
در پایان دوره ها گواهینامه پایان دوره اعطا میشود.
همچنین در این گروه دوستان داستانی به اشتراک گذاشته، توسط نقادها نقد، وبررسی میشه. و «مطالب نویسندگی»« معرفی کتاب» «خوانش داستان» از دیگر فعالیت این گروه پر بار است.✓✓✓✓✓✓
🦚🦚🦚🦚🦚🦚🦚🦚🦚🦚
دوره جدید آموزشی طنز نویسی نیز شروع به کار خواهد کرد زیر نظر استاد فروغیان. شهریه دوره طنز نویسی ۴۰۰ت میباشد.
✍😅😅✍😂😂✍👆
ودر آخر من به عنوان یک هنرجو:
رضایت خودم را در شرکت این کلاس ها اعلام میکنم، چون☆ خدای مهربان،☆ بهترین استاد را سر راه من قرار داد. هم چنان تا آخر کلاس ها هستم، تا راز دنیای نویسندگی را از♡ «استاد فروغیان عزیز»♡ بیاموزیم 💯💯🍀🍀🍀🍀
https://eitaa.com/joinchat/2241659211C4646b03ff5
سلام و عرض ادب محضر دوستان جدیدالورود
در ضمن ما یه گروه بانوان نویسنده کشوری پرکار و فعال داریم. اگر تمایل داشتید به این جمع صمیمی بپیوندید به آیدی ادمین استاد فروغیان پیام بدید.
👇👇👇👇
آیدی ادمین کانال
@StarSoraya
مهمان خدا
بعد از اینکه نمازم را خواندم، پوتین هایم را پوشیدم و از سنگر بیرون زدم. زیر نور مهتاب برف مانند نقره برق می زد. هنگام راه رفتن تا زانو در برف فرو میرفتم. اسلحهام را به دوشم انداختم. باید هرچه سریعتر خودم را به علیرضا می رساندم. و پست را از او تحویل می گرفتم.
سوز سرما تا اعماق وجودم رخنه کرده بود. دستانم را جلوی دهانم می گرفتم تا با نفسهایم آنها را گرم کنم. یک لحظه صدای تیر اندازی آمد. صدا میان کوهها پیچید و سکوت شب را شکست
.باتمام توانم دویدم سمت علیرضا. صدای شلیک ها رفته رفته زیاد می شد. از دور صدا زدم:
_ علیرضا ؟ کجایی پسر؟ دارم میام.
پشت سرم را نگاه کردم ، بچه های ماهم از سنگر بیرون آمده بودند . با تیر بار شلیک می کردند.
نزدیکتر که رفتم ، دیدم علیرضا روی برفها به سجده افتاده است. کنارش نشستم. فکر می کردم نماز می خواند. کمی منتطر ماندم تا نمازش تمام شود. ولی دیدم هیچ حرکتی نمی کند.
_ علیرضا؟...پسر نماز جعفر طیار می خونی؟ زود تمومش کن عراقیها تا دامنه ی کوه اومدن . ببین چه خبره !!
هیچ حرکتی نکرد. روی زانو رفتم تا کنار دستش.
_ علیرضا؟ ...
دیدم جایی که سجده کرده ، برفش خونی شده است. آرام از سجده بلندش کردم. تیری به گلویش خورده بود، خون از دهان و گلویش بیرون زده بود. با دیدن چهره ی مظلومش، یاد روزی افتادم که از مرخصی برگشته بود.از اینکه دختر دار شده بود، در پوست خود نمی گنجید. برای بچه ها کشمش و گردو آورده بود. به او گفتم:
_ رفیق همه با شیرینی خبر خوش میارن . اونوقت تو با کشمش و گردو؟
لبخند دلنشینی بر لبانش نشست
_ احمد جان قول میدم برای تولدش همه تونو به یه شیرینی تپل مهمون کنم.
دوز دیگر تولد دخترش بود. اما علیرضا در دل شب مهتابی خودش مهمان خدا شد.
اورا محکم به آغوشم گرفتم.
_ پسر توکه بچه ی با مرامی بودی؟ یاد ندارم تک خوری کرده باشی. پس چرا تنهایی رفتی عشق و حال.
پیشانیش را بوسیدم. بوی تنش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. بوی عطر گل محمدی می داد.
هنر جوی خاطره نویسی و ویراستاری.
زهرا پرچگانی.🌹🌹🌹
برروح بلند شهدا صلوات.
#داستان 🌷
هر روز به امید یک اتفاق خوب از خواب بیدار میشوم اما انگار قرار نیست زندگی آن روی خوشش را به من نشان بدهد.
هنوز ردِّ پای کتکهایی که نوش جان کرده بودم به شدت درد میکرد و چشمانم رو به سیاهی می رفت نمیدانستم تاوان کدامین گناه را میدهم
. بلند شدم رفتم جلو آینه تا ببینم چه بلایی به سرم آمده است وقتی چشمم به گونههای کبود و ورم کردهام افتاد آهی از ته دل کشیدم و گفتم:《 الهی دستت بشکنه غلام تا دیگه نتونی منو به باد کتک بگیری الهی خیر نبینی مرد که هر جا کم میاری و نعشه میشی دقِ دلیتو سر منِ بیچاره خالی میکنی، حالا با چه رویی برم سرکار، جواب معلما و بچههای مدرسه رو چی بدم، نمیگن چرا این مستخدم هر روز با صورتی درب و داغون میاد مدرسه آخه به توام میگن مرد، کاش خدا یک مرگ بده تا از دست تو و این زندگی لعنتی راحت شم....》
دیگر از این زندگی پاپتی خسته شده بودم. از زخم زبانهای همسایهها گریزان بودم.از نگاههای معنا دار صاحب خانه که به بهانههای مختلف سر راهم سبز میشد و ادای انسانهای نجیب را در میآورد حالم به هم میخورد.
هر وقت که به مدرسه میرفتم و چشمم به بچهها میافتاد احساس آرامش میکردم و دلم نمیخواست به خانه برگردم. خانه حکم زندانی را داشت که گاهی به یک شکنجهگاه تبدیل میشد، و در این شکنجهگاه خودم را همیشه شبیه مهرهی سوختهای میدیدم که در صفحهی شطرنج زندگی سهمش به جز کیش و مات چیزِ دیگری نبود.
📕#داستان_کوتاه: در پیِ آرامش
#الهه_نودهی
سلام بانو جان
خیلی فضای داستانی سرد و درد آور را به خوبی به تصویر کشیده بودید
فقط به نظرم برای دور شدن از این موضوعات کلیشه ای خوبه که به پایان های متفاوت فکر کنیم
مثلا من فوری از خودم پرسیدم
چرا باید این زن صبر کنه ؟!
و اگر پاسخ این سوال رو برای خودمون لیست کنیم میبینیم که میتونیم پایانهای خوبی رو رقم بزنیم
خوش بدرخشی بانوی دوست داشتنی😍❤️
منتقد: خانم قائینی
سپیدی چالش امروز
تفنگ را کنارم گذاشتم .تفنگی که مثل اعضای بدنم به من چسبیده بود. از خودم جدا کردم حالا میخواستم ، سجده کنم تا آرامش برجانم بشیند .
برف در منطقه مرزی چند روزی مرا محتاط کرده بود که آذوقه و آب را جیره بندی کنم . اما دیگر رو به تمامشدن بود نان خشکی با یک کمپوت مانده بود .
بیسیم قطع و صدا یی نمی آمد.
چشم به راه و امیدوار به برف نگاه میکردم .منطقه کوهستانی که بهار و تابستان پراز گل و سبزه بود و تپه های پوشیده از گلهایرنگی در خاطرم هنوز مرا بوجد می آورد .
بهیاد دوستان در پادگان آموزشی ،
بهخنده و شوخی آنها
می خندیدم .
" میمانم تا وقتی که خداوند مرا بخود بخواند ."
دیگر رمقی، برای بلند شدن نداشتم فقط دعا میکردم که یکبار دیگر بتوانم ، سرپا شوم، تفنگم رابردارم . از مرز از وطنم دفاع کنم .
نمیخواستم بخوابم . گرمی دستی وجود سردم را به آغوش خود کشید . نرگس