ـ عَزیزِ¹²⁸ ـ
نمیدونم، دلیل خارج نشدن از فکرم چیست ..
نمیدونم، 4 سال، سالهای کمی نیست ..
چون مھرِ خویش در دلش افکندۍ
او را زِ هر چہ داشت، جدا کردی.
دردا که تا بروی تو خندیدم
در رنج من نشستی وُ کوشیدی
اشکم چو رنگ خون شقایق شد
آن را بجام کردی وُ نوشیدی ..