چون مھرِ خویش در دلش افکندۍ
او را زِ هر چہ داشت، جدا کردی.
دردا که تا بروی تو خندیدم
در رنج من نشستی وُ کوشیدی
اشکم چو رنگ خون شقایق شد
آن را بجام کردی وُ نوشیدی ..
پیش از آنکھ بروۍ، به من بگو فراموشی را کجا میفروشند
و کجا میتوانم رخسارِ پیشینِ خود را بیابم.
و چگونه میتوانم به خود باز گردم .. :)
اگھ روت حساسم. اگه هی دارم بهت حسودی میکنم، هی بهت گیر میدم، خُب احمق دوستدارم
وگرنه برو ببین من با بقیه چه رفتاری دارم !