eitaa logo
|مُحاج|
105 دنبال‌کننده
27 عکس
8 ویدیو
0 فایل
|مُحاج به معنای آورنده برهان| این کلمه ترکیب اسم و فامیلیمه و خب خیلی دوستش دارم!🌱 🖋 کوتاه‌نوشت‌هایی از آن‌چه به دیدم می‌آیند... منِ مَجاز: @m_hajidaeii
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش یه راهیان نور هم راه بندازیم سمت لبنان
23.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«بالاترین چیزی که دشمن ما می‌تواند انجام دهد این است که ما را بکشد، و بالاترین چیزی که ما آرزوی آن را داریم این است که در راه خدا کشته شویم!» سلام و درود خدا از دومین جمعه ماه رمضان به صاحبان مقامِ عند ربهم یرزقون@moh_haj | مُحاج •
پارسال از چالش جا ماندم. اما این‌بار مشتاقم که خودم را به این چالشِ خوش‌درد دعوت کنم. من فکرمی‌کنم برای امسال، آستانه درد کتاب‌خوانی‌ام روی چهل کتاب باشد. به نظرتان در این قرار موفق می‌شوم یا نه؟ حتما اینجا شما را هم در جریان کتاب‌هایی که می‌خوانم قرار می‌دهم. شما هم به این قرار یک ساله اضافه شوید... آستانه درد کتابیِ شما است؟ • @moh_haj | مُحاج •
▫️قاب اول: انگشتری در رکوع نماز به سائلی بخشیده شد. انگشتر احساس خوشبختی می‌کرد که آیه‌ای در قرآن داستان زندگی‌اش را روایت کرده. ▫️قاب دوم: تا چشم کار می‌کرد خاک بود و آفتاب و خون. آفتاب، گرم و سوزان بود. اما صدای العطش بچه ها دل انگشتر را بیشتر می‌سوزاند. در میان گرد و خاک صحرا، دستی بالا می‌رفت و تکبیر می‌گفت. انگشتر روی دست می‌درخشید و چشم همه را خیره می‌کرد. آنقدر که جماعتی نقشه کشیدند و انگشتر را با انگشتش ربودند. انگشتر تا ابد به جای اشک، خون گریست. ▫️قاب سوم: انگشتر به صاحبش وابسته بود، آنقدر که لحظه ای از او جدا نمی‌شد. در نیمه‌ یک شب زمستانی، ‌گرگی دستور حمله به صاحب انگشتر را داد. بین آتش و دودِ فرودگاه، انگشتر تلاش کرد تا آسیب نبیند و به عنوان یک نشانه باقی بماند. بعدها پیکر صاحبش را به او شناختند. ▫️قاب چهارم: کفتارها کل شهر را محاصره کرده بودند. کسی جرئت نداشت حرفی بر علیه شعار آن‌ها سر بدهد. کسی باید محاصره‌ی آنان را می‌شکست و راه را برای آزادی‌ِ واقعی باز می‌کرد. جوان بود و مادرش چشم انتظار... کفتارها او را زیر مشت و لگد گرفتند. آن‌قدر که انگشتر زیر باد کتک‌ها شکست اما جوان "آرمان عزیز ما" شد و خونش راه سد شده را باز کرد. ▫️قاب پنجم: انگشتر اهل سفر بود. گاهی در خوی، گرد و خاک زلزله می‌خورد و گاهی در خوزستان از شدت سیل، گلی می‌شد. انگشتر در آخرین سفرش میان آتش و دود سوخت. « انگار انگشترها تا انتهای عالم قصه‌گوی مظلومیت اند... »@moh_haj | مُحاج •
آن روزها که بچه‌مدرسه‌ای بودم، هروقت وسط امتحان ریاضی یا علوم گیر می‌کردم، ورد زبانم می‌شد: «یا باقرالعلوم!» از بابا و حاج‌آقاهای برنامه سمت خدا شنیده بودم که ائمه، یک نور واحدند، ولی هر صفتی در یک امام «ظهور و بروز بیشتری» دارد! می‌گفتند امام باقر علیه‌السلام «شکافنده‌ی علم‌ها» است. و من همین را کافی می‌دانستم برای اینکه دستم را به دامانش دراز کنم! آن‌ هم درست موقعی که نمی‌دانستم جواب سوال امتحان، گزینه «ب» است یا «د»! حالا سال‌ها گذشته... سوال‌ها سخت‌تر شده‌اند! دیگر به‌جای فرمول‌های ریاضی، باید در دل امتحان‌های مبهم زندگی، راهِ درست را پیدا کنم! و هنوز وقتی نمی‌دانم راه درست کدام است، با همان ایمانِ کودکی، دست به دامان «باقرالعلوم(ع)» می‌شوم. تا درست ببینم، درست بفهمم و درست انتخاب کنم... • @moh_haj | مُحاج •
وارد راهروی باریک خانه که شدیم، اول از همه صدای گرمت به من رسید که:«خیلی خوش آمدین، زحمت افتادین.» بعد صورت خندانت به چشم‌هایم آمد و من بالارفتن گوشه لب‌هایم را حس کردم. تا به پشتی کرم‌رنگ اتاق تکیه دادم و اسم «آقا احسان» را آوردم، حاج خانم چادر را روی سرش کشید و آرام شانه‌هایش لرزید. تو اما نشسته بودی رو به رویم و چشم‌هایت را توی اتاق می‌چرخاندی. لابد دنبال سبحان بودی، پسرت. چشم‌هایت قرمز شده بود. چانه‌ات را بالا گرفته بودی تا قفل هلال داخل پلک‌ات باز نشود. نوبت مصاحبه که به تو رسید، گیر داده بودی به روسریت. هی چپ و راستش می‌کردی و گره‌اش را باز و بسته. آرام در گوشت گفتم:«روسریت خیلی خوبه! نگرانش نباش!» و جواب دادی:«آخه این مگسه خیلی رو اعصابه!!». تو از مگس و روسری حرف می‌زدی اما من بغض‌هایت را می‌دیدم که سعی داشتی پشت این‌ها قایمش کنی. اما ایرادش چه بود؟ گیرم بغض را می‌شکستی و اشک‌هایت را گلوله گلوله می‌ریختی روی فرش... چه کسی از یک زن جوان که همسرش تازگی‌ها شهید شده انتظار گریه نکردن داشته که تو سعی داشتی قایمش کنی؟ نمی‌فهمیدم که چرا اصرار داشتی این بغض را تحمل کنی! رسیده بودیم به داستان عشق و عاشقی‌تان. از آشنایی و روزهای خواستگاری پرسیدم. حالا دیگر بحث از روسری و مگس گذشته بود. داشتی تلاش می‌کردی که نبازی. کمی روی صندلی جابه‌جا شدی. چانه‌‌ات می‌لرزید. می‌دیدم دندان‌های عقبی را روی هم فشار می‌دادی. جواب دادی که از بچگی تو و آقا احسان هم‌بازی و بعد عاشق هم بودید. گفتی خیلی راحت قبول کردی عروس عمویت شوی چون احسان را از خیلی قبل‌ها دوست داشتی. لب پایینی را فشار می‌دادی تا چانه آرام بگیرد و رازت فاش نشود. بعد پرسیدم که بهترین خاطره این نه سال زندگی مشترک چه بود؟ سوالم بی‌رحمانه بود؟ نمی‌دانم. هنوز «دالِ» «بود» از دهانم خارج نشده بود که سپر انداختی. هق‌هق‌ات زودتر از کلمات به گوشم رسید. گفتی: «همین دو ماه پیش بود. رفتیم شمال. هرروزش رو خندیدیم. خیلی خوش گذشت. خیلی... ولی حیف که دیگه نمی‌شه از این خاطره‌ها بسازیم. نه؟!» سرت را انداختی پایین تا راحت گریه کنی. اما درواقع به من رحم کردی! زیر لب گفتی: «بهم گفته بود که یه روز شهید می‌شم، اون روز تو قوی باش و بی‌تابی نکن! اما بهم نگفته بود چطوری! خیلی سخته! خیلی...» سرم را همان پایین نگه داشتم. نمی‌خواستم چشم‌هایمان به هم تلاقی کنند. حالا دیگر وقتش بود که راحت گریه کنیم... پ‌ن: لحظاتی از دیدار با خانواده شهید احسان صادقی. گفت و گو با همسر شهیدی که هم سن و سالته، بیشتر از چیزی که فکرش رو می‌کردم سخت بود... :) • @moh_haj | مُحاج •
مزار شهدا دوباره جون گرفته، زنده شده؛ مثل قلب ما... من در تابستان ۱۴۰۴ دارم وسط خاطرات مادرم از تابستان‌‌های دهه شصت زندگی می‌کنم... • @moh_haj | مُحاج •
«خــــــــون بـــــــــازی» از انگشت‌هایم خون می‌‌چکد. چکه چکهٔ خون پیچیده دور نوک ناخن تا بیخ انگشت‌ها و گند زده به مچ دست و سر و صورتم. هر چند دقیقه خون تازه می‌پاشد روی قطرات دَلَمه بسته زیری. بوی تلخ خون صبح و شب می‌زند زیر دماغم. معتاد این خون‌بازی شده‌ام. یک زخم بزرگ روی قلبم باز شده و آنقدر عمیق است که تک تک مویرگ‌های روی قلب را می‌بینم. بالا و پایین رفتن منظمش وقت ضربان را می‌توانم با چشم‌هایم بشمارم. این زخم از اول انقدر عمیق نبود. اولش عمقی به اندازه عرض یک کارد میوه خوری داشت. بعد، دو سه روز یک‌بار انگشتم را تا بیخ توی خراش فرو می‌کردم. انگشت را که از زخم بیرون می‌کشیدم، خون از جایش فواره می‌زد. طنین صدای عربی‌اش را که می‌شنیدم، کف دست‌هایم را توی خون پاشیده شده می‌زدم. وقتی مخملی می‌شدند، دو دست را می‌کوبیدم روی صورتم. مثل ساطوری که قصاب روی استخوان سفت گاوی سنگین فرود می‌آورد. یک سالی هست که این خون‌بازی را ادامه داده‌ام. هربار حس می‌کنم دردش دارد فراموشم می‌شود، انگشت دیگری را امتحان می‌کنم. وقتی نگاهم به انگشتر عقیق سرخش می‌افتد، ناخن‌ها را از عمد با گوشه ناخن دیگری خراش‌دار می‌کنم. حالا وقت فرو رفتن در زخم، خراشی هم ایجاد می‌کند.‌ خون همیشه باید تازه باشد، هیچوقت نباید بخشکد یا حتی دلمه بزند. یک سالی هست که این کار را برای خودم آئین کرده‌ام. از همان روز ظهر که خبر را شنیدم، چاکی توی قلبم باز شد. درد داشت. بوی خون جدید بود و من را به هق هق کردن و عوق زدن کشانده بود. گسیِ بوی خون تازه «عهد» را یادم آورده بود. از همان لحظه شرط کردم نگذارم این عطر تلخ از تنم دور شود. هر از گاهی ناخن را کجکی با دندان می‌دَرانم، بند اول انگشت را می‌اندازم زیر رگی کنار قلب، و تا ته انگشت را در زخم فرو می‌کنم. این «انا علی العهد» را نباید یادم برود... @moh_haj | مُحاج •
«نقطه ضعف» آفتاب تیزی که هیچ جوره به ماه آذر نمی‌آید، روی فرش پذیرایی خانه پهن شده. سر ظهر است اما انگار نور آفتاب خانه را بدتر کدر و بد رنگ کرده. شده شبیه عکس‌های تولیدی هوش مصنوعی که همه چیز به ظاهر مرتب است اما هرچه نگاه می‌کنی یک چیزی سر جای درستش نیست و تصویر روح ندارد. صدای مهدی رسولی از خانه همسایه می‌آید که دارد می‌خواند: «پاشو اینجوری منو نده عذاب، کَلِّمینی. بری از پیشم می‌شم خونه خراب، کَلِّمینی» صدای آرام هق هق زن همسایه می‌آید. «یه کمی حرف بزن علی نمیره. حرف رفتن نزن علی می‌میره»... از شنیدن ترکیب صدای مداحی و گریه مرضیه خانم با آفتابی که به جای ابر و باران مهمان ناخوانده شده دلم می‌گیرد. از روی مبل بلند می‌شوم و خودم را کجکی می‌اندازم روی زمین. دقیقا همان جایی که آفتاب روی فرش ولو شده، من هم ولو می‌شوم. از دیوار مشترکمان با همسایه فاصله گرفته‌ام اما صدای مرضیه خانم را همچنان می‌شنوم. حتما صدای گریه‌اش بلندتر شده. دلم به حالش بیشتر می‌گیرد. دو هفته پیش که حلوا بردم دم در منزلشان، ازم عذرخواهی کرد که گاهی صدای گریه‌اش می‌آید. گفتم «وقتی گریه می‌کنی دوست دارم بیام پیشت.» گفت «نیا. بذار راحت گریه کنم.» خودم تنهایی گریه کردن را دوست دارم، اما از دیدن تنهایی اشک ریختن دیگران به هم می‌ریزم. ساعد دستم را روی پیشانی‌ام می‌گذارم. صدای مهدی رسولی جایش را به صدای عبدالباسط داده که سوره کوثر را تلاوت می‌کند. نمی‌دانستم عبدالباسط این سوره را هم مجلسی خوانده. اشکی که توی چشمم آتش راه انداخته بود، راه خودش را پیدا کرده و تا لاله گوشم می‌دود. از انتخاب همسایه تعجب می‌کنم. تا به حال نشنیده بودم عبدالباسط گوش بدهد. توی ذهنم پازل می‌چینم و حل می‌کنم. مثلا شاید پسرش عکس‌های مادربزرگش را زده پشت سرهم و این سوره را رویش گذاشته. یا شاید با این تلاوت کلیپی از مراسم ختم مادربزرگ درست کرده. پسرش جوان است و اهل این کارها. از این همه فکر و خیال سرم گز گز می‌کند. دستم را به میز تلویزیون می‌گیرم و بلند می‌شوم. از یخچال خرمایی برمی‌دارم و می‌گذارم گوشه لپم. با دست دیگرم همزمان به مامان زنگ می‌زنم. می‌دانم تا صدایش را بشنوم دنیا برایم قابل تحمل‌تر می‌شود. تا مامان جواب بدهد خودم را می‌رسانم به اتاق کار که کنج خانه است. دوست ندارم مرضیه خانم صدای درد دلم با مامان را بشنود. مادر نقطه ضعف همه آدم‌هاست. دوست ندارم روی این نقطه ضعفش دست بگذارم... @moh_haj | مُحاج •
«مرگ بر دیکتاتور!» مرگ بر دیکتاتوری که به زورِ چماق، مرد مغازه دار را مجبور می‌کند تا مغازه‌اش را ببندد! مرگ بر دیکتاتوری که از کیلومترها آن‌طرف‌تر، فراخوان می‌دهد تا بچه مردم را به خیابان بکشاند و می‌گوید به هیچ‌کس رحم نکنید! مرگ بر دیکتاتوری که از دخترهایی که تنها جرمشان چادری بودن‌ در دانشگاه است، عکس می‌گیرد و در فضای مجازی منتشر می‌کند و به آن‌ها ناسزا می‌گوید، مرگ بر دیکتاتوری که دستور می‌دهد اتوبوس‌های BRT را تخریب کنند. حق مردم ضایع می‌شود و فردا کسی نمی‌تواند به کارش برسد؟ برایش مهم نیست! مرگ بر دیکتاتوری که فراخوان تعطیلی دانشگاه می‌دهد و از دانشجوهایی که بی توجه به فراخوان درس برایشان مهم است، فیلم می‌گیرد تا در خوابگاه حسابشان را برسند، مرگ بر دیکتاتوری که گونی برنج را وسط خیابان پاره می‌کند تا در این گرانی، گران‌تر شود و به دهان هیچ‌کس نرسد، مرگ بر دیکتاتوری که دم از آزادی عقیده می‌زند اما مساجد و حسینیه‌ها را آتش می‌زند، مرگ بر دیکتاتوری که ادعای اقتصاد دارد اما شعار براندازی می‌دهد، مرگ بر دیکتاتوری که با خشونت‌هایش اعتراض اقتصادی مردم را به حاشیه می‌کشاند، مرگ بر دیکتاتوری که همه‌ی این‌ها را در فضای مجازی عادی جلوه می‌دهد، و روایت ناز و گوگولی از این خشونت‌ها منتشر می‌کند! و جز این روایت را دروغ می‌داند!@moh_haj | مُحاج •
راستش من از اول انقدر شیفته‌ات نبودم. من از اینکه منسوب به تو بشوم هم ابا داشتم. توی دانشگاه به دوست‌هایم می‌گفتم من بچه بسیجی نیستم! اصلا تو برایم فقط یک رهبر دینی محترم بودی. رابطه من از اولش با تو اینگونه نبود، همه چیز از اغتشاشات ۹۸ شروع شد. هرچه توهین‌ها به تو تندتر شد، من بیشتر از تو خواندم و به آن فکر کردم. سپر احساساتم زود در برابرت افتاد اما سئوال‌ها در ذهنم ادامه داشتند. جنگ من را اهلیِ تو کرد. آن روزی که تحقق آن جمله‌ات را دیدم که اگر در سوریه نجنگیم، باید در کرمانشاه و همدان بجنگیم، به حکمتت یقین پیدا کردم. حالا وسط این آشوب و جنگ خیابانی، دقیقا همان روزهایی که گفتند هدفشان تویی و می‌خواهند از ما بگیرندت، آمده‌ای وسط میدان. می‌دانم محدثه‌های زیادی این صحنه را می‌بینند و اگر کمی فکر کنند، سپرشان در برابرت می‌افتد و اهلی‌ات می‌شوند... دیروز حکمتت را دیدم، و امروز شجاعتت را. من این بار سپر نداشته‌ام را هم در برابرت انداخته‌ام. • @moh_haj | مُحاج •