آقاٰیِ من این غُنچهها را ببین! دیگر منتظر کسی نیستند تا قلممو بردارد و پَرچم بکاٰرد رویِ لُپهایشان. دیگر بزرگ شدهاند. تو بزرگشان کردی. تو همهٔ ما را در این چهل و چند روز بهقدرِ ماهها و سالها بزرگ کردی. چه خوب که ما را میبینی؛ قد کشیدنمان را.
✍🏻مطهره زارعی
🪴https://eitaa.com/mohajerr128
محمدرضای قلبها! تولدت مبارک جوانترینِ مدافع حرمها! اگر بودی امروز سی و یک سالت میشد و من دارم به قلبِ مادرت فکر میکنم که امروز چقدر تندتر تپیده. که چندبار از صبح تا حالا به اولین لحظهٔ دنیا آمدنت فکر کرده و تبسّم نرمی روی صورتش نشسته و بعد یک بغضِ وحشی چنگ زده به گلوش؛ لابد امسال جشنِ سی و یک سالگیْ بدونِ تو و بدونِ آقای تو خیلی غمانگیزتر است، نه؟ برای مادرت بیشتر.
🕊تقدیم به شهیدِ مدافع حرم، محمّدرضا دهقانامیری که در بیست سالگی از حلبِ سوریه به مقصد آسمان پرواز کرد...
🪴https://eitaa.com/mohajerr128
«از من راضی هستی؟»
رو به اذنِ دخول ایستاده بودم. وسط خواندنِ «ءأدخل»ها گوشهٔ چشمم بیاراده میپرید سمت عکس شیرینِ آقا، که دستش را به نشانهٔ مهرْ سمت اُمتش بلند کرده بود. همش دلم میخواست اذنِ دخول را از حفظ بخوانم و بیشتر به تمثالِ زیبای او چشم بدوزم. همانطور که داشتم دعا را میخواندم و یکی در میان خط میبردم، یک آنْ سنگینیِ دستهٔ پرچم را بیشتر روی شانهام حس کردم؛ همان لحظه بود که انگار حرم صحنهٔ نبرد شده بود، عکسِ خندانِ آقا فرمانده و من هم درست عینِ یک سرباز شده بودم. انگار سلاحم را تکیه داده بودم به بلندیِ شانههایم، دربست ایستاده بودم مقابلِ اربابم و سر به زمین انداخته با زبانِ بیزبانی از او میپرسیدم:« از من راضی هستی؟» و او غنچهٔ لبش میشکفت، به من زل میزد، دستش را بالا میگرفت و میگفت:« راضیم! راضیم!»
✍🏻مطهره زارعی
🪴https://eitaa.com/mohajerr128
مُهاجر
«آرزویِ دیرینه»...
«آرزویِ دیرینه»
تو همانی بودی که هر سال وقتی اسم «مسابقات قرآن اوقاف» میآمد، پشتبندش یادت میافتادم. میدانستم که هرکس رتبهدارِ این مسابقات باشد، برای دیدار با تو در آن محفل صمیمیِ قرآنی دعوت میشود. هر وقت میخواستم برای مسابقات ثبتنام کنم، ته دلم آرزو میکردم رتبه بیاورم تا بتوانم تو را ببینم؛ بنشینم روی آن زیلوهای آبی، همهٔ وجودم بشود گوشی که صدای قاری را میشنود، چشمی که قرآن خواندنِ تو را میبیند و بعد از هر فرازِ تلاوت، صدایم بپیچد میانِ اللهاللههای جمعیت و با خودم بگویم: «خوابم یا بیدار؟».
امروز ثبتنامِ «مسابقات قرآن اوقاف» شروع شده آقای من! قلب من هنوز جامانده در آن آخرین محفلِ قرآنی که عصرِ پنجشنبه سیام بهمنِ چهارصد و چهار از تلویزیون دیدمش و حالا برای همیشه تمام شده. دیگر نیستی تا رویِ آن صندلی چوبی بنشینی، رحلِ قشنگت را جلوی زانوهایت بگذاری و از همهٔ آدمها با دقتتر به تلاوتهای ما گوش بدهی، بیشتر از همهْ ما را تشویق کنی، ما را درک کنی، ما را ببینی، به ما شخصیت بدهی، برایمان دعا کنی، با ریزبینیِ تمام یادمان بیاوری کدام قاری چه شکلی خوانْد و دیگری سبکش چهجور بود و یادمان بدهی این قرآن نه فقط برای شیوا خواندن که برای آدم شدنِ ماهاست. حالا که دارم برایت مینویسم قلبم از یادآوری این لحظهها، برای هیچوقت تو را ندیدن، صدای اللهالله گفتنت را از نزدیک نشنیدن، برای ننشستن روی آن زیلوها و برای نرسیدن به آن آرزویِ بزرگِ دیرینهام، برای همهاش قلبم تیر میکشد و نمیدانم جای خالی تو با چه پر میشود! واقعاً نمیدانم و هر بار سرگردان میشوم، پناه میبرم به همان قرآنی که هر دفعه بازش میکنم، چهرهٔ تو را از لابهلایِ آیاتش میبینم و صدایِ گرمِ پدرانهات را میشنوم وقتی در حسینیهٔ امام هستی و داری با ما صحبت میکنی. راستی! تولدت مبارک قرآنیترین رهبر دنیا...
✍🏻مطهره زارعی
🪴https://eitaa.com/mohajerr128
تازه رسیده بودیم به میدان معلم که یک خانم جوان با یک لبخند بزرگ روی صورتش به ماشین ما نزدیک و نزدیکتر شد. اگر ظاهرش را در یک روز عادی میدیدم احتمالاً با خودم میگفتم شاید از من با این سر و شکل خوشش نیاید اما او امشب دوید دنبال ماشین ما، دستانش را نزدیک پنجره آورد، دو تا گلِ رز سفید-صورتی با پیوستِ:« اینم تقدیم شما، روزتون مبارک باشه!» به من و خواهرم هدیه داد و رفت. خانم خوشقلب عینکی با موهای مش! ممنون که #روز_دختر ما را مبارک کردی.
✍🏻مطهره زارعی
🪴https://eitaa.com/mohajerr128
مُهاجر
«آرزویِ دیرینه» تو همانی بودی که هر سال وقتی اسم «مسابقات قرآن اوقاف» میآمد، پشتبندش یادت میافتا
باید چه کنم با دنیای پس از تو؟...
«نمیدانیم»
ما هیچکداممان نمیدانیم الان جنگ است یا آتشبس. نمیدانیم چند شب دیگر کف خیابانیم. نمیدانیم رهبرمان کی به خاک سپرده میشود. نمیدانیم در سرِ کفتارهای جهانخوار چه میگذرد. نمیدانیم کی قرار است چهرهٔ آقا مجتبای نازنین را ببینیم که دارد با ما حرف میزند. نمیدانیم نشانی از «ماکان نصیری» پیدا میشود یا نه. نمیدانیم مادری که دختر و پسرش را توی «مدرسه میناب» از دست داده دوباره بچهدار میشود یا نه. نمیدانیم گورکن تا کی باید برایمان قبر بکَند و سنگتراش چند تا اسمِ شهید دیگر روی مرمرها حک خواهد کرد. هنوز دقیق نمیدانیم چند تا دسته گل از این سرزمین رفته، هنوز خیلیهایشان را نمیشناسیم. نمیدانیم سال تحصیلی بعدی چه میشود؛ امتحانِ نهایی، کنکور سراسری چطور برگزار میشود. نمیدانیم تابستان پیادهروی اربعینمان برقرار است یا نه. نمیدانیم دفعه بعدی که حمله میشود اولین آدم مهمی که از دست میدهیم کیست. نمیدانیم این همه حرارت و ارادت مردم چطور بعد از پنجاه شب عادی نمیشود. ما خیلی چیزها را نمیدانیم ولی زندگیمان از حرکت نمیافتد. این روالِ روز و شبهای ما قرنِ پانزدهمیهاست؛ زندگی در عینِ لحظهها، بیآنکه بدانی چه میشود!
✍🏻مطهره زارعی
🪴https://eitaa.com/mohajerr128
بهمناسبت روز بزرگداشت حضرتِ
أحمدبنموسیالکاظم علیهالسلام؛
روز اولی که یک پرچم ایرانِ بزرگ خریدم، آوردمش حرم پیشِ شما. چسباندمش به شبکههای ضریح و توی دلم آرزو کردم هر چقدر قرار است این پرچم را بچرخانم، زیر سایهٔ شما باشد و پرچمم نور و برکت اینجا را با خودش بگیرد و ببرد توی خیابان؛ چون باور دارم شما تنها چراغِ روشن این شهرید. نهایت دلخوشی، نهایت دلگرمی و نهایت مهربانی میان حریم حرم شما جریان دارد.
شما برادر با معرفتی بودی. از مدینه تا شیراز سفر کردی تا برادرت را ببینی و با او بیعت کنی. برادری که از شما کوچکتر بود اما بر شما حق ولایت داشت. شما اهل ولایت بودی. شما امانتدار ردای امامتِ پدرت موسیبنجعفر بودی. دستِ مردم را گرفتی و گذاشتی توی دستان مبارک علیبنموسیٰ. شما غریب بودی و عزیز بودی. تا سالهای سال بعد از شهادتت کسی نمیدانست زیر تلی از خاک خوابیدهای. خدا خواست که نوری بلند از مزارت شعله بکشد و انگشترت که رویش حک شده بود «ألعزّةُ لله أحمدبنموسیٰ» فرشتهٔ نجاتی بشود برای شیرازیها تا دوباره تو را پیدا کنند و برایت بارگاه بسازند و دورت بگردند. شما خیلی مرد بودی. بزرگ بودی و شریف! برای همین اسم قشنگت را گذاشتند «سیدُ السّاداتِ الأعاظم»؛ شما نهایتِ برتری و عظمت در میانِ نسل پاک پیامبر بودی. شهرِ بهارنارنجها تا ابد با وجود شما معزز میشود و حافظ و سعدی و ارگ و باغ و بستان زیر پرچمتان رنگینتر. شیراز با شما شهرِ راز میشود عزیزِ من. حضرتِ شاهچراغِ تودلبرویِ من.
✍🏻مطهره زارعی
🪴https://eitaa.com/mohajerr128
تولدت مبارک آقای مدافعِ امنیت؛
مادرت میگفت خیلی لباس سبز سپاه را دوست داشتی. روز اول که لباس را گرفتی، رفته بودی توی حیاط حرم شاهچراغ و کلی عکس انداخته بودی؛ برای چه روزی؟ بله. روز شهادت! الان دقیقاً یکی از همان عکسها بالای مزارت نصب شده و با ذوق به ما نگاه میکند. حالا بگو ببینم، تو رسیدی به آرزوی خودت/ چه کند این جهان تباهی را؟
🕊تقدیم به پاسدار شهید #محمد_اسلامی که در خیابانهای شیراز برای حفظ آرامشِ من و ما پرواز کرد.
🪴https://eitaa.com/mohajerr128
همیشه اولینها و آخرینها خیلی توی ذهنم میماند. مثلاً اولین باری که وارد حرم شما میشوم. اولین عکسهایی که میگیرم. اولین نگاهی که به زعفرانیِ گنبد میاندازم. اولین حاجت. اولین آدمی که یادم میافتد بهجایش زیارت کنم. اولین آب سقّاخانه. اولین صدای نقّاره. اولین قدمی که روی فرشهای رواق امام خمینی میگذارم. اولین اذان صبحی که از مأذنهها پخش میشود. اولین دعای عهدِ بعد از طلوعِ آفتاب. اولین قُمری که شروع میکند به ناله کردن. اولین نماز جماعت. اولین تماسِ صورتم با خنکای خوشبوی ضریح. اولین دخیل به پنجره فولاد. اولین استکان چای با کیک دم چایخانه. اولین تلاوتِ قرآن پیش از اذان. اولین بازرسی برای ورود با لحنِ مخملیِ خادم که میگوید:« التماس دعا مامان!». اولینها همیشه یادم میماند و سعی میکنم کمتر به آخرینها فکر کنم. مخصوصاً آخرینهای حرم تو. مثلاً این آخرین عکسی بود که از گنبدت گرفتم؛ هزار بار زیر لب گفتم:« أللّهُمَّ لَاتَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِیارَتِی» و دوباره دیدنت را آرزو کردم. تولدت مبارک آقای اولینهای شیرین و آخرینهای دلتنگ. سایهٔ سر ما. همه چیزِ ما.
✍🏻 مطهره زارعی
🪴https://eitaa.com/mohajerr128
دو سه سال است تا میلاد شما میرسد، همراهش یکی از عزیزکردههایتان هم مهمانتان میشود؛ اول آقای رئیسی، بعد هم آقای خامنهای. امشب در آسمان چه غوغایی برپاست آقای امام رضا! جمع خوبان کنارتان جمع است/ دل ماها برایتان تنگ است.
🪴https://eitaa.com/mohajerr128