بسم الله الرحمن الرحیم
🔷داستان «یکی مثل همه-2»🔷
✍️ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
#قسمت_پنجم
منصور از وقتی متوجه شده بود که هاجر حامله است، خیلی دل و دماغِ هاجر را نداشت. دوران بارداری و شش ماهِ اولِ ولادت بچه، دورانی است که اگر مردی چندان عُلقهای به همسرش نداشته باشد و یا آن مرد، اهل رعایت و خوشتنداری نباشد، سبب فاصله گرفتن زن و مرد ازهم میشود. زن در این دوران، به خودش و طفلی که یا در راه دارد و یا تازه به دنیا آمده و هنوز دچار عوارض زایمان است، دچار است و خیلی حواسش به مردش نیست. مرد اگر کوهِ آتشفشان غرایزش باشد و همسرش حواسش به او نباشد، چیزی میشود مثل منصور!
چندماه بود که منصور دیر به خانه میآمد و یا وقتی به خانه میآمد، چند نخ سیگار میکشید و دو تا فیلمِ ویدئو میدید و میخوابید. حداکثر کاری که میکرد این بود که ظهر تا ظهر، چیزهایی که برای خانه نیاز است، میخرید و به نیرهخانم میرساند و میرفت.
نیره تلاش میکرد که هاجر با اینکه مشکلاتِ بارداری و وضع حمل داشت، اما از چشم منصور نیفتد. هر روز به هاجر کمک میکرد که آرایش کند و به جای لباسهای گلهگشادِ مخصوصِ بارداری، لباسهای قشنگ و شوهرپسند بپوشد. حتی وقتی هاجر حوصله نداشت یا بیحال افتاده بود و یا تهوع میکرد، نیره باز هم به هاجر میرسید و اجازه نمیداد هاجر جذابِ دوران عقد، جای خود را به هاجر حامله و بیحوصله و فاقدِ جذابیتِ دوران حاملگی و مادری بدهد.
وقتی نیلوفر به دنیا آمد، دلِ منصور به زندگی گرمتر شد. بیشتر خانه بود. بیشتر که چه عرض کنم! نسبت به زمان بارداری هاجر، بیشتر به خانه میآمد. نیره همیشه نیلوفر را زیبا و خوشبو در گهوارهاش میگذاشت. به هاجر سفارش میکرد که: «واسه باباها مهمه که دخترشون موهاش مرتب باشه و تو صورتشون نباشه. باباها دوس دارن تا میان خونه، با همون لب و سیبیل تیزشون، یه بوسِ درشت از لُپِ دخترشون بگیرن تا دلشون حال بیاد.»
هاجر میگفت: «مامان حیفه به خدا! نگا لُپِ کوچولوی دخترم بکن! ببین چقدر نازکه! این تحمل لبِ سیگارکشیده و نوکِ سیبیلِ تیز داره؟»
نیره خانم خندهای میکرد و میگفت: «دل باباها به همینا خوشه. اگه اومد بوسش کنه، فورا تو ذوقش نزن. دخترشه. بذار بوسش کنه.»
منصور خیلی دختردوست بود. رابطهاش با هاجر هم گرمتر شد. هاجر پس از پنجشش ماه که از تولد نیلوفر گذشت، کمکم به خودش آمد و حتی هفتهای دو سه روز به باشگاه میرفت تا اندامش به هم نخورد. چرا که نیره گفته بود: «خانما در دو جا هیکلشون به هم میخوره و زنونه میشه! یکی موقعِ بارداری و یکی هم موقع وضعحمل. باید بعدش رژیم بگیرن و ورزش کنن و به خودشون اهمیت بدن تا هم روحیشون بهتر بشه و هم همیشه سرِپا باشن.»
هاجر تا یک سال این حرف مادرش را گوش داد. آن موقعها باشگاه بدنسازی برای زنان نبود اما در بعضی خانهها عدهای خانمها دور هم جمع میشدند و ورزش میکردند و زیر نظر یک استاد، رژیم غذایی میگرفتند.
هاجر در آن سال با خانمی آشنا شد که پرستو نام داشت. پرستو شوهر داشت و شوهرش در اداره برق کار میکرد. هنوز بچه نداشتند و دلشان خیلی بچه میخواست. به خاطر همین، وقتی هاجر، نیلوفر را با خودش به آن باشگاه خصوصی میبرد، اینقدر پرستو دورِ نیلوفر میگشت و او را بغل میکرد و میبوسید و دوست داشت، که هاجر خندهاش میگرفت و دلش برای پرستو میسوخت.
یک سال بیشتر از دوستی آنها گذشت. پرستو زن خیلی عاقلی بود. سه چهار سال بود که دانشگاهش تمام شده بود و در یکی از دبستانهای ورامین تدریس میکرد و مشاوره میداد. یک روز هاجر به پرستو گفت: «تو مشاوره میدی؟»
-آره. مشاوره خوندم. چطور؟
-اگه دو تا سوال بپرسم، میتونی راهنماییم کنی؟
-اگه بتونم حتما!
-ببین! من خیلی شوهرمو دوس دارم. اونم دوسم داره. از وقتی نیلوفر به دنیا اومده، خیلی زندگیمون گرمتر شده. اما...
-اما چی؟
-اما مدتی هست که خیلی بهم توجهی نمیکنه!
@Mohamadrezahadadpour
-میشه واضحتر بگی!
-منظورم مسائل زناشویی هست.
-ببخشید که رک میپرسم. مثلا در طول هفته، کمتر از سه چهار بار
رابطه دارین؟
-سه چهار بار؟ در یک هفته؟ چی داری میگی پرستو؟ ما یکی دو بار در طول یک ماه نداریم! چه برسه در طول هفته!
-واقعا؟! خب؟
-آره. میگفتم... همش سیگار میکشه. البته فکر کنم بیشتر به خاطر این سیگار میکشه که خیلی فیلمای جمشید هاشمپور میبینه. اما من خیلی نگران سلامتی بچم هستم. میترسم این همه بوی سیگار تو خونه، واسش بد باشه.
ادامه 👇
-هاجر گفتی شوهرت خیلی سرد شده و مصرف سیگارش هم زیاد شده؟ اشتهاش چطوره؟ آب و غذاش؟
-خیلی خوب نیست. همش غذا زیاد میاریم. با این که من کم درست میکنم. اما تموم نمیشه. منم دارم از خورد و خوراک میفتم. آخه غذا خوردن پایه میخواد. نمیشه با یکی بشینی سر سفره که اون فقط سه چهار تا لیوان چایی بخوره و سه چهار تا قاشقِ غذا و دیگه هیچی تو دهن نکنه!
-هاجر! صورت شوهرت لاغر نشده؟ زیر چشماش گود نشده؟
-نترسونم!
-شده؟
-آره. تا حدودی! میشه بگی چیه؟
-الان چند وقته که اینجوریه؟
-نمیدونم. شاید یه سال بیشتره.
پرستو نگاهی به اعماق چشمان هاجر کرد. نمیدانست چیزی را که فهمیده به او بگوید یا نه؟ اما هاجر اصرار داشت که بداند و راهنماییش کند. پرستو گفت: «هاجر! به احتمال زیاد... چطوری بگم؟ هاجر بنظرم به شوهرت بگو یه آزمایش بده! فکر کنم معتاد باشه!»
هاجر تا این حرف را از پرستو شنید، تو هم رفت و گفت: «ینی چی؟ ینی منصور اعتیاد داره؟! محاله! منصور شاید یه کم شیطون باشه و سیگار و اینا بکشه اما... نه... اشتباه میکنی... تو به بقیه هم همینجوری مشاوره میدی؟!»
پرستو دید هاجر خیلی از این حرفش ناراحت شده و دارد لباس و کیفش را برمیدارد تا برود. به او نزدیکتر شد و گفت: «آبجی از دستم دلخور نشو! اما اگه این دلخوری باعث بشه که بفهمی آقامنصور در دام اعتیاد افتاده و کمکش کنی، من راضیام.»
هاجر به پرستو نگاه نمیکرد. فقط داشت با عصبانیت و دلخوری، وسالش را جمع میکرد. پرستو گفت: «من روزای زوج اینجام. شماره تلفنمو داری. هر وقت لازم شد زنگ بزن.»
هاجر خداحافظی نکرد و ساک و بچهاش را برداشت و رفت. در طول مسیر به حرفهای پرستو فکر میکرد. پشیمان بود که گذاشته و از باشگاه زده بیرون! با خودش میگفت کاش بیشتر مانده بودم و بیشتر پرستو برایم میگفت! اما ابدا در ذهنش نمیتوانست هضم کند که همسرِ یک معتاد باشد. از بس منصور به خودش میرسید و تیپ و قیافه دخترکُشِ دورانِ عقدش را همچنان با خود داشت.
آن سالها کسی از ترک اعتیاد و این چیزها خبر نداشت. حداکثر چیزی که مردم در فیلم ها دیده بودند این بود که فرد معتاد را ببندند به تخت! جوری ببندند که نتواند تکان بخورد و این قدر طول بکشد و انواع خوراکی های آبکی مانند سوپ و آبگوشت به او بدهند که کم کم قوت بگیرد و صدایش عوض شود و نشئگی از یادش برود.
آتش بگیرد شرم و حیای احمقانه ای که سبب میشد دختران و پسران کم تجربه آن دوران، همه چیز را برای خانواده پدری و مادریشان خوب جلوه دهند که انگار هیچ مشکلی نیست و همه چیز خوب است و همه چیز عالی هست و ما چقدر خوشبختیم!
البته چندان فایده ای هم نداشت. چون از پدر و مادر کم سواد و سنتی آن زمان، چیزی به جز نصیحت و توصیه به صبر و تاسی از صبر زینب کبری، چیز دیگری درنمیآمد!
بگذریم.
@Mohamadrezahadadpour
دو سال از گفتگوی هاجر و پرستو گذشت. هاجر که خیلی کمتجربهتر از این حرفها بود، به کسی حرفی نزد و خیلی عادی ادامه داد. گاهی حرفهای پرستو در ذهنش میآمد و اذیتش میکرد اما هر بار، سرش به چیزی گرم میشد و فراموش میکرد. هاجر نمیدانست که به این حالت میگویند«تغافل»! چون دوست نداشت با واقعیت روبرو شود، حرفهای پرستو را پیگیری نکرد. البته نیلوفر هم داشت کمکم راه میفتاد و همه وقت و ذهن و روان هاجر را به خود مشغول کرده بود.
نیلوفر میتوانست تند تند بدود و حرف بزند و با خندهها و قهرهای دخترانهاش دل بابا و مادرش را ببرد. یک روز که هاجر، لباس قشنگی را به تن نیلوفر پوشانده بود و او را با آهنگِ نوارِ«خوشکلا باید برقصن»، آرامآرام میرقصاند، تلفن خانه به صدا درآمد.
ادامه👇
-الو. بفرمایید.
-سلام. هاجر خانم؟
-بله. خودم هستم. شما؟
-از بیمارستان زنگ میزنم. شوهرتون حالشون بد شده و آوردنشون بیمارستان.
هاجر که داشت سکته میکرد گفت: «چرا؟ چی شده؟»
-در حال مصرف مواد مخدر، آوِردوس کرده. به خیر گذشته. اما نزدیک بود دیگه برنگرده.
هاجر فورا خودش را به منصور رساند. دید منصور بیحال و بیرمق روی تخت افتاده. هاجر با نیلوفر داشتند بالای سر منصور گریه میکردند که منصور به زور چشمش باز کرد و هاجر و نیلوفر را دید.
-الهی فدات شم چشمت باز کردی؟ حالت خوبه؟ میبینی منو؟
منصور سرش را به آرامی تکان داد. کمکم حالش بهتر شد و توانست چند کلمه با هاجر حرف بزند.
-هاجر حلالم کن!
-اشکال نداره عزیزم. تو فقط خوب بشو!
-هاجر دیگه شاید من خوب نشم.
-این چه حرفیه؟ خوب میشی. دکترات گفتن خوب میشه.
-اونا دارن یه چیزی رو ازت مخفی میکنن!
هاجر چشمانش با این حرف داشت از حدقه بیرون میزد! با تعجب، صورتش را از گریه تمیز کرد و پرسید: «چی شده؟ ینی چی؟»
منصور آب دهانش را قورت داد و غلطی خورد و رو به طرف هاجر خوابید و گفت: «هاجر من...» این را گفت و زد زیر گریه!
هاجر اولین بار بود که گریه منصور را میدید. دیدن گریه منصور، دل هاجر را جوری رنجاند که حد نداشت. سر منصور را در آغوش گرفت و گفت: «گریه نکن الهی فدات شم! چی شده؟ بگو بهم!»
منصور درِ گوش هاجر حرفی زد که باعث شد برای لحظاتی، هاجر هیچ صدایی را نشنود و هیچ کجا را نبیند. همه چیز جلوی چشم و گوش و هوش هاجر قفل شد. منصور آرام با گریه درِ گوش هاجر گفت: «هاجر من ایدز دارم!»
ادامه دارد...
@Mohamadrezahadadpour
برای خرید کتابهای نشر حداد به صورت حضوری، به این آدرس مراجعه فرمایید:
تهران، میدان انقلاب، ابتدای خ کارگر جنوبی، تقاطع خ شهدای ژاندارمری، پاساژ کوثر، طبقه همکف، واحد ۱۵
خرید غیر حضوری به این آدرس:
www.haddadpour.ir
متن بیانیه وزارت امور خارجه آمریکا فقط اونجاش که میگه:* آمریکا سازمان مجاهدین خلق را یک جنبش معتبر مخالف که نماینده مردم ایران باشد نمیداند و از این گروه حمایت نمیکند.*
این یک شکست تاریخی و غیرقابل باور برای منافقین است.حتی بارها دردناکتر از حمله پلیس آلبانی و وارد شدن آن همه خسارت و کشته و مجروح.
https://virasty.com/Jahromi/1687309853072513961
دلنوشته های یک طلبه
متن بیانیه وزارت امور خارجه آمریکا فقط اونجاش که میگه:* آمریکا سازمان مجاهدین خلق را یک جنبش معتبر م
بچه ها از وقتی بیانیه وزارت خارجه آمریکا صادر شده، خواب از سرم پرید.
از بس جالبه
ببین👇
در این بیانیه آمده است که آمریکا آگاه است پلیس آلبانی با حکم دادگاه در این روز [۳۰ خرداد] وارد مجتمع مجاهدین خلق در شهر ساحلی دورِس شد.
ینی از سر احساسات و تصمیم یک شبه و این چیزا نبوده.
این بیانیه میگوید که پلیس آلبانی به آمریکا اطمینان داده است که کلیه اقدامات صورت گرفته براساس قوانین، از جمله حفاظت از حقوق و آزادیهای کلیه افراد در آلبانی بوده است.
ینی منافقین پدر سوخته، داشتند آلبانی رو هم به هم میریختند و پلیس مجبور شده وارد عمل بشه.
در این بیانیه آمده است: «ما از حق دولت آلبانی برای تحقیق درباره هرگونه فعالیت بالقوه غیرقانونی در داخل مرزهای خود حمایت میکنیم.»
در پایان این بیانیه کوتاه آمده است: «وزارت خارجه همچنان نگرانیهای جدی درباره سازمان مجاهدین خلق از جمله ادعاها در مورد بدرفتاری (این سازمان) با اعضایش دارد.»
بد رفتاری این سازمان با اعضایش 😳😂😂
ینی نه تنها از طرف آمریکا حمایت نشدند، محکوم هم شدند.
👈 با این حساب، منتظر دستگیری اعضای این گروهک منفور حتی توسط پلیس بین الملل و محدودیت سفرها و برخوردهای دیگر کشورها با این جانوران باشید. چون مدل ابتکار عمل آلبانی و این که از قبل با آمریکا هماهنگ کرده و وزارت خارجه آمریکا هم فورا گفته حقشون بوده و دیگه ما هم ازشون حمایت نمیکنیم، ینی بقیه هم حواسشون به خودشون باشه و برای امنیت خودشون، این حیوانات موذی را از خودتون دور کنید.
خیلی هم عالی😍😊
#تقسیم
@Mohamadrezahadadpour
بسم الله الرحمن الرحیم
🔷داستان «یکی مثل همه-2»🔷
✍️ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
#قسمت_ششم
وقتی هاجر به هوش آمد، دید در تختی نزدیکِ تحت منصور دراز کشیده. فورا دلشوره نیلوفر را گرفت. تا آمد از سر جایش تکان بخورد، دید سِرم در دستش هست و کنار تختش، یک پرستار، نیلوفر را در آغوشش خوابانده است.
نگاهی به تخت منصور انداخت. دید منصور چشمانش باز هست. از دیدن هاجر خوشحال شد و گفت: «به هوش اومدی! استراحت کن تا سِرُمت تموم بشه.»
پرستار که دید هاجر دوست دارد با منصور حرف بزند، همانطور که نیلوفر در آغوشش خواب بود، از سرجایش بلند شد و رفت تا در راهروی بیمارستان دور بزند. هاجر فرصت را غنیمت شمرد و به منصور گفت: «حالا چی میشه؟ باید چیکار کنیم؟»
منصور با ناراحتی گفت: «نمیدونم. دکترا گفتن خیلی نباید به خودت فشار بیاری. میگن اگه درد و مرض جدیدی بیاد سراغم، دیگه به این راحتی خوب نمیشم.»
هاجر دوباره با استرس پرسید: «دیگه چی؟ دیگه چی گفتن؟»
منصور با ناراحتی گفت: «گفتن باید مراقب باشم که تو مریض نشی! باید از هم فاصله بگیریم.»
هاجر که هیچ دانشی درباره ایدز نداشت و سطح سوادش در همان دوم سوم راهنمایی مانده بود، پرسید: «اگه پیش هم باشیم، تو مریضتر میشی؟»
منصور گفت: «نمیدونم. نه. تو مریض میشی. هاجر من دلم نمیخواد تو مریض بشی.»
هاجر اصلا مغزش کار نمیکرد. فقط در یکی دو تا برنامه تلوزیونی دیده بود که درباره ایدز حرف زدند و گفتند خیلی خطرناک است. همین. و دیگر هیچ چیز درباره آن نمیدانست. در همان حال و هوا بود و داشت غصه میخورد که پرستار با نیلوفر و یک کاغذ در دست آمد. لبخندی به لب داشت. وقتی نیلوفر را به هاجر داد، نیلوفر باخنده و سلام و علیک کودکانه به آغوشهاجر رفت، پرستار رو به هاجر گفت: «وقتی تو بیهوش بودی، خانم دکتر اومد بالای سرت و شرایطتت و نبض و قلبت سنجید. کاش با این شرایطتت اینجا نمیومدی!»
@Mohamadrezahadadpour
هاجر با تعجب پرسید: «کدوم شرایطم؟ من که چیزیم نیست!»
پرستار با لبخند و تعجب پرسید: «مگه خبر نداری که بارداری؟!»
هاجر رنگش پرید و گفت: «نه! نیستم. خانم دکتر گفت؟»
پرستار گفت: «آره دیگه. گفت به احتمال قوی حامله است. تبریک میگم!»
هاجر نگاهی به منصور انداخت. منصور هم گیج شده بود و فکرش را نمیکرد که هاجر دوباره حامله باشد، نگاهش از هاجر گرفت و به سقف زل زد. دنیا روی سرِ هاجر آوار شد. سر و صورتش را زیر ملافه سفید بیمارستان بُرد و به حال خودش زار زد.
دو سه روز گذشت. منصور از بیمارستان مرخص شد. قبل از این که از بیمارستان بروند، منصور هاجر را گوشه اتاقی که بستری بود نگه داشت و با بغض به او گفت: «هاجر آبرمو حفظ کن! هیچ کس جز تو از این موضوع خبر نداره.»
هاجر که دو تا غم بزرگ در دل داشت، یکی ایدز منصور و دیگری هم باداری دومش، با بغض به منصور گفت: «منصور من میترسم. اگه حالت بد شد و زبونم لال یه بلایی سرت اومد، همه به من میگن چرا زودتر نگفتی؟ چرا از ما مخفی کردی؟ من چی بگم بهشون منصور؟»
منصور پیشانیاش را به پیشانی هاجر چسباند و چشمانش را برای لحظاتی بست. سپس چشمانش را باز کرد و به هاجر گفت: «نگران نباش! کسی متوجه نمیشه. اگرم شد، بگو نمیدونستم! بگو خبر نداشتم. دیوار حاشا بلنده. کی میفهمه که تو داری راس میگی یا دروغ؟ اصلا بنداز گردن من. بگو منصور بهم هیچی نگفته بود.»
هاجر که اشک در چشمانش حلقه بسته بود، آرام گریه میکرد که کسی متوجه نشود. وسایلشان را برداشتند و به خانه رفتند. منصور که همچنان نگران بود، رو به هاجر گفت: «بین خودمون و خدا بمونه. اگه به کسی بگی، مرگ منصور دیگه میرم و پشت سرمم نگاه نمیکنم.»
نمیدانم کی و کجا به هاجر یاد داده بود که حرف نزدن از بیماری همسر، آن همه نه هر بیماری، بلکه بیماری به خطرناکی و صعب العلاجی ایدز، وفاداری و عشق محسوب میشود و خیلی ثواب دارد. چون هاجر دهانش را دوخت و تصمیم گرفت درباره آن با احدی حرف نزند.
چند ماه از آن ماجرا گذشت. شاید هفت هشت ماه. منصور بهخاطر اینکه اتفاقی برای هاجر نیفتد و کسی را درگیر نکند، شبها دیروقت میآمد. بعضی از شبها هم اصلا نمیآمد. نیرهخانم که وابستگی روحی و عاطفی زیادی به نیلوفر داشت، تلاش میکرد اغلب شبها را منزل دخترش بماند تا هم آنها نترسند و تنها نباشند و هم هاجر را تر و خشک کند. هرچند هاجر حال جسمیاش نسبت به بارداری اولش بهتر بود اما وضع روحیاش بسیار خراب بود.
چند بار نیره از هاجر سوال کرد و میخواست علت ناراحتی و غصهدار بودنش را بداند اما هاجر توضیح نمیداد و از زیر جواب دادن طفره میرفت.
ادامه👇
در آن هفت هشت ماه، باز هم اوضاع و احوال خانه اوس مرتضی را داود رتق و فتق میکرد. اما این بار اندکی آشپزی یاد گرفته بود و علاوه بر مدیریت درس و مشق برادرانش، غذاهای ساده درست میکرد. یک روز ماکارونی. یک روز کته. یک روز سالادالویه. البته آن سال، یک تفاوت مهم دیگر هم با دوره قبل داشت. و آن این بود که داود میتوانست برادرانش را با خودش به مسجد ببرد و با نمازجماعت و بسیج و هیئت بیشتر آشنا شوند. برادرانش هم داشتند مثل خودش میشدند. همانقدر موقّر و آرام و اهل مطالعه.
تا اینکه هاجر وضع حمل کرد و اینبار پسری به دنیا آورد که نامش را سجاد گذاشتند. در کل دوران بارداری و وضع حمل، عزتخان و طاوسخانم فقط دو سه مرتبه زنگ زدند و احوالپرسی کردند و به هاجر و نیره سر زدند. آنها هنوز از بابت خودسریهای منصور ناراحت بودند و از دلشان بیرون نرفته بود. همین قدر لجباز و یک دنده!
هاجر به خاطر اینکه مادرش متوجه نشود که چرا منصور کم به خانه میآید و چرا سردی خاصی در زندگی آنها حکمفرماست، هفته دومی که وضع حمل کرده بود، خودش را با هر سختی که بود، جمع و جور کرد و سرِپا شد. نیرهخانم هم خوشحال شد و چون میخواست دختر و دامادش راحتتر زندگی کنند، خداحافظی کرد و به خانه و زندگیاش برگشت.
اما خبر نداشت که با رفتن نیره، هاجر حتی چیزی برای خوردن در خانه نداشت. چون منصور کار نمیکرد و میگفت که دکتر کار را برای او قدغن کرده. هر چه نیره خریده بود و در یخچال گذاشته بود، همان دو روز اول تمام شد و چیز خاصی در یخچال نماند.
هاجر به منصور گفت: «دیگه چیزی تو یخچال نداریم. چیکار کنیم منصور؟ این طوری نمیشه زندگی کرد؟ نیلوفر تو سن رشد هست و نباید کم و کسر داشته باشه. منم اگه چیزی نباشه بخورم، شیر نمیارم و واسه سجاد ضرر داره.»
منصور گفت: «این مدت داشتیم از پول ماشین میخوردیم. دیگه خیلی چیزی تهِ پولِ ماشین نمونده. اگه اونم از دست بدیم، نمیدونم باید چه خاکی به سرمون بریزیم؟!»
هاجر که خیلی نگران وضعیت زندگیاش بود گفت: «منصور تو قرار بود با پولِ اون ماشین کار کنی و موتور بخری و بفروشی. اگه سرمایه زندگیمون از دستمون بره، دیگه هیچی نداریم.»
منصور سرش را پایین انداخت و گفت: «کاش مریض نشده بودم. کاش میتونستم کار کنم. کاش...» که دیگر تحمل نکرد و شروع به زدن خودش کرد. هاجر فورا جلو رفت و دست منصور را گرفت و گفت: «نزن دورت بگردم. نزن قربونت برم. مشکل تو زندگی همه هست. نزن دردت به جونم.»
همانطور که منصور گریه میکرد، هاجر که میخواست او را آرام کند گفت: «ببخش منصور! من این مدت خیلی حواسم به تو نبود. نمیدونم چطوری باید راضیت کنم؟ میگی که نباید رابطه زناشویی داشته باشیم. پس من چطوری آرومت کنم؟ اصلا میخوای با مشاور یا دکتر حرف بزنم؟ اونا بگن چطوری باید تو رو آروم کنم؟»
منصور اشکش را پاک کرد و گفت: «نه. ولش کن. من با باقیمونده پول ماشینمون رفتم دو تا کوچه بالاتر یه خونه نقلی رهن کردم. خیلی کوچیکه. اما به خاطر این که خیلی با تو و این طفل معصوما همکاسه نشم و مریض نشین، اونجا میمونم. هاجر حواست باشه. هیچ کس نباید بویی ببره ها!»
هاجر که از این همه از خودگذشتگی منصور ناراحت بود گفت: «خودتو از من دور نکن. همین جا باش. بالا سرمون. حواسم هست که مریض نشیم.»
@Mohamadrezahadadpour
منصور سرش را پایین انداخت و سپس در چشم هاجر نگاه کرد و گفت: «خب اینجوری... هر وقت ببینمت... میخوام اما دلم نمیاد مریض بشی. دوس دارم بمیرم اما تو یه تار مو ازت کم نشه!»
هاجر که وقتی غم و گریه منصور را میدید، نه عقلش کار میکرد و نه میدانست چه بگوید؟ گفت: «بگو چیکار کنم که اذیت نشی؟ چیکار کنم که تو اون خونه راحت باشی؟»
ادامه👇
منصور که ناامیدی از چشمانش موج میزد گفت: «برو متوسل بشو به همون امامزادهای که بار اول مامانم دیدت. همون امامزادهای که وقتی خالهام دیدت، دعا کرد و شدیم قسمت همدیگه. برو ازش بخواه یه نگاه به اوضاعِ سگی زندگیمون کنه.»
هاجر گفت: «بابا مرتضام همیشه میگه خدا پناهِ دلای شکسته است. میرم دعا میکنم. نمیذارم اذیت بشی. مگر این که هاجر مرده باشه و تو اذیت بشی.»
عصرفردا هاجر دست نیلوفر را گرفت. سجاد را به کول انداخت و به امامزاده رفت. چون وسط هفته بود، شلوغ نبود. به جز خودش، در قسمت زنانه، دو سه تا خانم دیگر در حال خواندن دعا و زیارتنامه بودند. هاجر که دلش از این همه رنج و بیماری منصور شکسته بود و آینده خودش و بچههای صغیرش را با بیماری منصور مبهم میدید، تا دستش به ضریح امامزاده افتاد، به زمین نشست و سرش را زیر چادرش گرفت و شروع به گریه کرد.
اینقدر دلش پر بود که اصلا تحمل گفتن یک کلمه را نداشت. وقتی کسی به هقهق میافتد، اینقدر هجوم کلمات و درددلها پشتِ گلو و احساسش فشار میآورد که نمیتواند حرف بزند. وجودش قفل میشود و ترجیح میدهد فقط گریه کند. اینقدر گریه کرد که با صدای گریه سجاد به خودش آمد. سجاد که زیر چادر هاجر گرمش شده بود و موقع شیرش بود، هاجر را به خودش آورد. هاجر گوشهای نشست و همان طور که به سجاد شیر میداد، بسکوییت از کیفش درآورد و به نیلوفر داد. نیلوفر هم مشغول خوردن بسکوییت شد و به اطرافش و بقیه خانمها نگاه میکرد.
همان طور که هاجر نشسته بود و به خودش و بچههایش مشغول بود، دو سه متر آن طرفتر یک خانم جوان را دید که چادر رنگی به سر دارد و به پهنای صورت اشک میریخت. نظر هاجر به او جلب شد. گوشهایش ناخودآگاه تیز شد و شنید که آن دختر به امامزاده میگفت: «تو رو خدا مرگ منو برسون! من دیگه بیشتر از این نباید زنده بمونم. اگر زنده بمونم، خوار میشم. یه دختر تنها وسط این همه گرگ، باید بمیره. هر چی دعا کردم که نشنیدی. حداقل جونمو بگیر و خلاصم کن.»
نمیدانم اسمش را باید چه گذاشت؟ هر چه بود، آن صدا و آن چهره و آن سوز و گداز، مثل آهن ربا همه هوش و حواس هاجر را به خودش جذب و جلب کرد.
ادامه دارد...
@Mohamadrezahadadpour