eitaa logo
یادداشت‌های محمدمنتج
330 دنبال‌کننده
421 عکس
10 ویدیو
0 فایل
عقلانیت انقلابی؛ «اصول‌گرایی در مبانی» و «اصلاح‌طلبی در روش‌ها» است. https://virasty.com/montaj @Mohamadmontaj
مشاهده در ایتا
دانلود
(صفحه سه از چهار) عامل دوم؛ غلبه‌ی اخلاق نیت بر اخلاق مسئولیت در رفتار شما؛ وجود نیت خیر، قابل تردید نیست؛ اما پیامد کنش‌ها کمتر محاسبه می‌شود. اینجا همان نقطه‌ای است که سیاست از خیرخواهی آسیب می‌بیند. ماکس‌وبر دقیقاً این‌جا هشدار می‌دهد: اخلاق نیت، اگر بدون اخلاق مسئولیت به سیاست وارد شود، آن را به میدان خسارت‌های ناخواسته بدل می‌کند. در عمل: شاید نیت‌تان خوب است، شاید فریاد صادقانه است، اما معمولاً نتیجه: شکاف سیاسی، خوراک رسانه‌ای برای دشمن، یا تضعیف انسجام است. چراکه در سیاست، حقانیت فقط با نیت سنجیده نمی‌شود؛ با اثر اجتماعی سنجیده می‌شود. عامل سوم؛ خلط «امر به معروف» با «افشاگری هیجانی» در کنش شما؛ امر به معروف غالباً این‌گونه فهم می‌شود: حتماً علنی، حتماً رسانه‌ای، حتماً تند و فریادگونه. در حالی که در سنت دینی، امر به معروف: مرحله دارد، شرط دارد، و مصلحت دارد. اصل، اصلاح است؛ نه تخلیه‌ی هیجان اخلاقی. وقتی این مرز مخدوش می‌شود، نقد به تقابل می‌لغزد، و خیرخواهی به درگیری بدل می‌شود، حتی اگر نیت، خالص باشد. سوال این است: پس الگوی حل مسئله کجاست؟ این الگو؛ نه از بدخواهی می‌آید، نه از بی‌اعتقادی، نه حتی از بی‌صداقتی. از این می‌آید که: دیده‌شدن جای حل مسئله می‌نشیند، نیت جای پیامد را می‌گیرد، و اخلاقِ فریاد، جای اخلاقِ مسئولیت را. و درست همین‌جاست که آدمِ اهداف خیر، می‌تواند ناخواسته هزینه‌ساز شود. این تحلیل، اتهام نیست؛ دعوت به مکث است؛ پیش از فریادی که هزینه‌اش را دیگران و گاهی کل نظام می‌پردازند. آقای رسایی! در جریان جنگ دوازده‌روزه، بارها از شما شنیده شد که با لحنی دلسوزانه و انسانی، ریاست مجلس را به ترک صحن علنی و استقرار در نقطه‌ای امن توصیه می‌کردید. این توصیه، فی‌نفسه نه ناپسند بود و نه غیرعقلانی؛ بلکه نشان از دغدغه‌ی جان و احتیاط داشت. اما هم‌زمان، در همان ایام از زبان شما نقدهایی شنیده شد با این مضمون که «مدیریت کشور رها شده» و «مجلس در حال پیگیری امور نیست». اینجا دقیقاً محل سؤال است؛ اگر ترک صحن علنی و کاهش حضور فیزیکی را مقتضای شرایط جنگی می‌دانستید، پس نقد رهاشدن مدیریت، متوجه چه کسی بود؟ و اگر واقعاً معتقد بودید مجلس نباید از میدان مدیریت و پیگیری خارج شود، آن توصیه‌های مکرر به ترک صحن، با کدام منطق نهادی قابل جمع است؟ العیاذ بالله، هرگز شما را به نفاق یا دورویی متهم نمی‌کنم؛ اما این دوگانگی در گفتار و رفتار، این احساس را منتقل می‌کند که عطوفت انسانی، با مأموریت شکننده‌ی سیاسی و حزبی‌تان، بدون تفکیک نقش‌ها، در هم آمیخته شده‌اند. در سیاست، دلسوزی اگر شفاف تبیین نشود و مسئولیت اگر دقیق صورت‌بندی نگردد، می‌تواند ناخواسته به تناقض پیام منجر شود. به‌بیان ساده‌تر؛ نمی‌شود هم کناره‌گیری را توصیه کرد، و هم کناره‌گیری را نشانه‌ی ترک مدیریت دانست، دست‌کم بدون توضیح روشن برای افکار عمومی. البته نقد اصلی این نیست که چرا دلسوز بودید؛ اما توقع طلبگی‌ام این بود؛ حال‌که قلب رئوفتان خیرخواه است، کاش آن را با قاطعیت ناشی از ماموریت‌ سیاسی‌-رسانه‌ای‌تان برای تضعیف جناح رقیب، مخلوط نمی‌کردید! به نظر می‌رسد بیش‌از پیش باید روی مهارت جمع‌کردن میان طبع فردی و مأموریت سیاسی خود کار کنید؛ چراکه در بزنگاه‌های بحرانی، هر دوگانگیِ بی‌توضیح، نه به نیت شما که به اعتماد عمومی آسیب می‌زند. این تذکر نه خصمانه است، نه تخریبی؛ دعوتی است به دقت بیشتر؛ در جایی که یک جمله می‌تواند هم آرامش ببخشد و هم ناخواسته، تناقض بسازد. برای فهم تناقض‌های اشاره‌شده، باید یک لایه عمیق‌تر رفت؛ «الگوی کنش‌گری تأثیرگذار بر سیاست‌ورزی شما» ۱. تیپ رفتاری این کنش‌گری: «مبارزِ همیشه در حالت جنگ» در کنش سیاسی شما، یک واقعیت تکرارشونده در ذهن مخاطبانتان دیده می‌شود؛ کنشگری شما در وضعیت آرام، معنا پیدا نمی‌کند. یا باید؛ دشمن بیرونی وجود داشته باشد، یا اختلاف درون‌جریانی به سطح «نزاع» ارتقا یابد. در این تیپ کنشگری؛ سازوکارها وقت‌گیر و بی‌روح‌اند؛ فرآیندها نشانه‌ی مصلحت‌جویی تلقی می‌شوند؛ و کنش فردی، بر عمل جمعی ترجیح داده می‌شود. اینجا سیاست، نه میدان حل مسئله، بلکه میدان مبارزه‌ی دائم می‌شود. و این اصلاً برازنده‌ی شما و لباس شما و مسئولیت سازندگی شما نیست. ۲. ترکیب چهارگانه‌ای در کنش‌گری شما که اگر مهار نشود، خطرساز است در رفتار سیاسی شما، چهار عنصر هم‌زمان فعال‌اند: - عصبیت ایدئولوژیک (حق را باید بی‌درنگ و با شدت گفت)، - ارادت به دیده‌شدن (چه‌بسا نه برای خود، بلکه برای «حق»)، - لذت مظلومیت (احساس تنها ایستادن در جبهه‌ی حقیقت)، - احساس رسالت شخصی («اگر من نگویم، کسی نمی‌گوید»). (صفحه سه از چهار) https://eitaa.com/mohammadmontaj/637
(صفحه ۴ و آخر) این ترکیب، اگر در چهارچوب نهاد، عقل جمعی و خودمهارگری اخلاقی قرار نگیرد، کنشگر را به‌تدریج از «انقلابیِ اصلاح‌گر» به «انقلابیِ مسئله‌ساز» تبدیل می‌کند؛ بی‌آن‌که خودش متوجه این جابه‌جایی خطرناک شود. ۳. گره اصلی در اخلاق کنش‌گری شما: ابهام میان اخلاق سیاسی یا حق‌پنداری فردی؟ در نقدهای دلسوزانه گفته‌اند: «مجلس خانه‌ی خرد است، نه خانه‌ی تیمی.» در کنش‌گری شما نباید اینطور به ذهن مخاطب خطور کند که: منطق غالب‌ کنش‌گری شما، اغلب این است: «من حق را تشخیص داده‌ام، پس مخالفت با من، مخالفت با حق است.» بله، این همان نقطه‌ای‌ست که خودحق‌پنداری اخلاقی جای حکمرانی جمعی‌ را می‌گیرد. در کنش‌گری سیاسی، حق اگر در سازوکار جمعی ننشیند، حتی اگر درست باشد، به بحران تبدیل می‌شود. این تحلیل، نه نفی نیت است، نه انکار سابقه، و نه تردید در دغدغه. اما اگر این الگو دیده و مهار نشود: نزاع دائمی، جای عقلانیت نهادی را می‌گیرد و سیاست به میدان فرسایش تبدیل می‌شود؛ هم برای شما و هم برای سرمایه‌ی اجتماعی جریانی که به آن تعلق دارید. مسئله شما ضدانقلابی‌گری نیست. مسئله بی‌دینی یا بی‌دغدغه‌بودن هم نیست. مسئله اصلی، چیزی ریشه‌ای‌تر است: در کنش‌گری سیاسی شما؛ شاید کمبود مهارگری سیاسی و اخلاقی به چشم می‌خورد. شما معمولاً تنها می‌ایستید. نه همیشه از روی شجاعت، بلکه گاهی از سر بی‌اعتمادی به نهادها؛ حال آنکه شما رسما وابسته به حاکمیت هستید. کنش فردی را به کنش جمعی ترجیح می‌دهید؛ و رسانه را جلوتر از تصمیم‌سازی می‌نشانید و در این وضعیت، فریاد زیاد می‌کشید، اما مسئله حل نمی‌شود. هزینه را بالا می‌برید، اما دستاوردی نمی‌آید. برادر عزیزم! سرمایه‌ی تصویر عدالت‌خواهانه‌ی شما ارزشمند است، اما اگر کنش‌گری طغیانگرتان را مهار نکنید، می‌تواند فرسایش تولید کند. واقعیت این است: فریاد همیشه شجاعت نیست. گاهی شجاعت در سکوت به‌موقع است. در مکث است. در پذیرفتن این‌ است که: سیاست، فقط حق‌ را بلندگفتن نیست، مسئولیت‌پذیری و هم‌کاری در مسیر سازندگی هم هست. اگر قرار است اصلاحی رخ دهد، مسیرش روشن است: باید از قهرمان‌پروری رسانه‌ای عبور کنیم. باید رسانه را از تصمیم جدا کنیم. باید سیاست را دوباره نهادی ببینیم، نه شخصی. و بپذیریم که عقل جمعی، حتی اگر حرکتش کندتر باشد، از فرد تنها، غالبا کم‌خطاتر و موثرتر است. این نامه دعوت است؛ دعوت به مکث کوتاه، دیدن تصویر کامل‌تر، و بازتنظیم مسیر. علت نوشتن این سطرها یک چیز بود: عنصر انقلابی اگر به بلوغ روش نرسد، با نیت‌های درست هم می‌تواند به نتایج غلط برسد. آقای رسایی! شما دشمن انقلاب نیستید؛ اما هر عنصر انقلابی اگر خود را اصلاح نکند، به مسئلهٔ انقلاب تبدیل می‌شود. جسارت‌تان نعمت است؛ اما جسارت بی‌مهار، شمشیر در دست کودک می‌شود. نیّت‌تان می‌تواند خیر باشد؛ اما سیاست، جای نیتِ تنها نیست؛ جای سنجش پیامد؛ و آنگاه عمل‌گرایی و همکاری اجتماعی برای حل مسائل در عرصه‌های پرخطای اجرایی است. مرحوم شهید بهشتی اگر امروز بود، اول شما را به «جمع فرآیندهای عقلانیت و عدالت و معنویت» دعوت می‌کرد، نه صفرویکِ «یا فریاد؛ یا سکوت!» مرحوم شهید مطهری اگر امروز بود، از شما می‌پرسید: «آیا این حرف، فکر تولید کرد یا التهاب؟» مرحوم آیت‌الله‌مصباح اگر امروز بود، می‌گفت: «پسرم! برای ولایت هزینه نساز؛ حتی به نیت دفاع!» ای برادری که صدایت بلند است؛ کمی هم گوش‌هایت را شنوا کن؛ انقلاب به شجاعت تو نیاز دارد، اما بیش از آن، به پختگی تو نیازمند است. والسلام علی من اتبع الهدی (صفحه ۴ و آخر) https://eitaa.com/mohammadmontaj/637
وقتی اعتراضِ وفادار شنیده نشود، دشمن گوش تیز می‌کند یادداشتی درباره اعتراضات اقتصادی اخیر مدت مطالعه: ۳دقیقه https://eitaa.com/mohammadmontaj/642
وقتی اعتراضِ وفادار شنیده نشود، دشمن گوش تیز می‌کند یادداشتی درباره اعتراضات اقتصادی اخیر مدت مطالعه: ۳دقیقه اعتراضات اخیر اصناف و بازاریان، پیش از آن‌که مسئله‌ای امنیتی باشد، هشداری اقتصادی و اجتماعی است؛ هشداری که اگر به‌موقع شنیده نشود، می‌تواند از یک مطالبهٔ قانونی و وفادارانه، به بستری برای سوءاستفادهٔ بدخواهان و پروژه‌های بی‌ثبات‌ساز تبدیل شود. بیانیه‌های دلسوزانه‌ی بازار تهران و تبریز، پیام روشنی دارند: بازار، معترض است؛ اما معاند نیست. وفادار است؛ اما نگران. دلسوز است؛ اما خسته از بی‌برنامگی. وقتی بازاری که در بزنگاه‌های تاریخی ستون ثبات کشور بوده، از «بی‌اعتمادی» و «فرسایش امید» سخن می‌گوید، دیگر نمی‌توان مسئله را به نوسان‌های مقطعی تقلیل داد. این نشانهٔ اختلالی عمیق‌تر در نسبت بازار و سیاست‌گذاری است. مسئله فقط دلار نیست؛ بحران اعتماد است آنچه امروز بازار را ملتهب کرده، صرفاً نوسان ارز نیست؛ مسئله ریشه‌دارتر است. اقتصاد ایران به دلار گره خورده، اما بی‌آنکه روایت روشنی از آیندهٔ آن وجود داشته باشد. سیاست‌ها مقطعی‌اند، تصمیم‌ها متناقض‌اند و افق قابل پیش‌بینی برای فعالان اقتصادی دیده نمی‌شود. تولیدکننده نمی‌تواند برنامه‌ریزی کند، بازاری منطق فردای قیمت‌ها را نمی‌داند، و مردم هر روز کوچک‌تر شدن سفره‌شان را می‌بینند، بی‌پاسخ و بی‌توضیح. تحریم‌ها واقعیت دارند، اما همهٔ واقعیت نیستند. بخشی از بحران، حاصل ناکارآمدی مدیریتی، تصمیم‌های آزمون‌وخطا و نپذیرفتن مسئولیت پیامدهاست؛ هزینه‌ای که مستقیم بر دوش مردم افتاده است. اعتراض به‌حق، اگر شنیده نشود، خطرناک می‌شود تأکید مسئولان بر لزوم شنیدن اعتراضات به‌حق، سخن درستی است؛ اما اگر در حد بیان بماند، اثر معکوس خواهد داشت. اعتراضِ شنیده‌نشده، رادیکال می‌شود. مطالبهٔ بی‌پاسخ، عصبی می‌شود. و این نقطه‌ای است که دشمن برای آن کمین کرده است. واقعیت این است که اعتراضات اخیر، نه شورش فراگیر بود و نه فتنهٔ تمام‌عیار؛ بلکه تجمعاتی محدود بود که با شایعه‌سازی و بزرگ‌نمایی رسانه‌ای، تلاش شد ماهیتش تغییر داده شود. اما پرسش اصلی همچنان باقی است: این بستر، با بی‌عملی و بی‌تدبیری چه کسانی فراهم شد؟ امنیت، جایگزین کارآمدی نمی‌شود هیچ بحران اقتصادی را نمی‌توان صرفاً با زبان امنیتی حل کرد. امنیت پایدار، حاصل ساکت‌کردن معترض نیست؛ حاصل حل مسئلهٔ معترض است. اگر معترض در دادگاه پاسخ‌گو باشد، اما مسئولی که جامعه را به لبهٔ بحران رسانده، همچنان مصون بماند، نه عدالت محقق می‌شود و نه اعتماد بازمی‌گردد. نقد صریح؛ بدون تقابل، بدون تعارف این یادداشت قصد تقابل ندارد، اما تعارف هم نمی‌کند. مدیریت اقتصادی امروز: - فاقد نقشهٔ راه شفاف و قابل سنجش است، - بیشتر واکنشی است تا راهبردی، - و پاسخگویی اقناع‌کننده‌ای در برابر افکار عمومی ندارد. از همه مهم‌تر، مدیرانی که اعتماد بازار را از دست داده‌اند، همچنان در جایگاه تصمیم‌سازی هستند. پیام این وضعیت روشن است: هزینهٔ ناکارآمدی، فقط از جیب مردم پرداخت می‌شود. راه‌حل؛ کمتر شعار، بیشتر عمل خروج از این وضعیت ممکن است؛ اما با ارادهٔ واقعی و عملگرایانه. نخست، ارائهٔ فوری یک نقشهٔ راه شفاف اقتصادی و ارزی با زمان‌بندی و تعهد اجرایی. بازار با وعده آرام نمی‌شود؛ با پیش‌بینی‌پذیری آرام می‌شود. دوم، گفت‌وگوی واقعی و مستمر دولت و اصناف، با خروجی شفاف و قابل پیگیری. سوم، تفکیک عملی اعتراض صنفی از اغتشاش، بدون برچسب‌زنی و با برخورد حرفه‌ای. چهارم، بازسازی باورپذیر تیم اقتصادی برای ترمیم اعتماد. و پنجم، مدیریت فعال جنگ شناختی با حقیقتِ به‌موقع؛ نه با سکوت. جمع‌بندی اعتراضات اخیر، نه تهدیدی علیه نظام بود و نه پدیده‌ای حاشیه‌ای؛ این‌ها پیام صریح بازار به حاکمیت است. اگر به‌موقع شنیده شود، به فرصت تبدیل می‌شود؛ و اگر نادیده گرفته شود، همان مسیری را می‌رود که دشمن می‌خواهد. امروز مسئلهٔ کشور، کنترل خیابان نیست؛ بازگرداندن عقلانیت، پاسخگویی و اعتماد به حکمرانی اقتصادی است. https://eitaa.com/mohammadmontaj/642
داری اشتباه می‌زنی آقای رجانیوز! نامه‌ای سرگشاده و ضد شکاف‌سازی؛ خطاب به رسانه‌ای که نباید «نقد» را با «تخریب» اشتباه بگیرد؛ به دوستانی در رجانیوز که هنوز دغدغه‌ی انقلاب دارند و می‌نویسند تا انقلاب را حفظ کنند، نه زخمی. مدت مطالعه: ۳دقیقه https://eitaa.com/mohammadmontaj/644
داری اشتباه می‌زنی آقای رجانیوز! نامه‌ای سرگشاده و ضد شکاف‌سازی؛ خطاب به رسانه‌ای که نباید «نقد» را با «تخریب» اشتباه بگیرد؛ به دوستانی در رجانیوز که هنوز دغدغه‌ی انقلاب دارند و می‌نویسند تا آن را حفظ کنند، نه زخمی. مدت مطالعه: ۳دقیقه سلام برادران! شما قرار نبود رسانه‌ای باشید که جوان انقلابی را عصبانی‌تر کند. قرار بود او را عاقل‌تر، دقیق‌تر و مسئولیت‌پذیرتر کند. این تفاوت کوچکی نیست. و باید با صراحت گفت: این همان نقطه‌ای است که امروز، در عمل، دارد از دست می‌رود. ماموریت رسانه‌ی انقلابی! رسانه‌ی انقلابی، مأموریت روشنی دارد. قرار است اختلافات درون جبهه را مدیریت کند، نه تشدید؛ نقد را به اصلاح سازوکار برساند، نه حذف انسان‌ها؛ و بدنه‌ی اجتماعی را برای مواجهه با دشمن آماده کند، نه درگیر نزاع با خودی. اما آنچه به‌تدریج در خروجی‌های رجانیوز دیده می‌شود، فاصله گرفتن از این مأموریت است. رسانه‌ای که می‌توانست وحدت‌سازِ آگاهانه باشد، در مواردی به مرزبندی خشن درون‌جبهه‌ای نزدیک شده است. مراقب فرسایش انسجام باشید! مرزبندی‌ای که اختلاف نظر مدیریتی را نشانه‌ی تردید می‌خواند، تصمیم محتاطانه را سازش تفسیر می‌کند، و رسانه یا چهره‌ی هم‌خانواده‌ای را که نگاه متفاوتی دارد، خارج از صف می‌نشاند. این روند، پالایش گفتمان نیست؛ فرسایش انسجام است. انسجامی که نه با سکوت، بلکه با عقلانیت رسانه‌ای حفظ می‌شود. جهت ضربه‌ات را عوض کن! مسئله‌ی اصلی، تندی نقد نیست. نقد تند، همیشه آسیب‌زا نیست. مسئله آن‌جاست که جهت ضربه اشتباه می‌شود. وقتی نقد بدون تفکیک میان خطای عملکرد و جایگاه نهادی، با ادبیات تحقیرآمیز و صفر و صدی منتشر می‌شود، نتیجه‌اش نه اصلاح، که واکنش دفاعی است. نهادها به‌جای اصلاح، سنگر می‌گیرند، مدیران قابل اصلاح، کنار گذاشته می‌شوند، و بدنه‌ای که باید سرمایه بماند، خشمگین و سردرگم می‌شود. آسیب این وضعیت، قبل از هر کس، متوجه خود جبهه‌ی انقلاب است. هشدار! یک خطر خاموش! در کنار این، خطر خاموش‌تری هم وجود دارد؛ خطری که معمولاً دیر دیده می‌شود. آن‌جا که یک رسانه، ناآگاهانه، قرائت خود از انقلاب را معیار انقلابی‌بودن دیگران می‌گذارد. در چنین فضایی، اختلاف نظر می‌شود انحراف، تردید کارشناسی؛ ضعف، و تنوع رویکرد؛ عبور از خط. در حالی که انقلاب اسلامی، تاریخی زنده از تکثر منضبط است، نه تک‌صدایی. تجربه نشان داده است وقتی همه‌ی صداهای دیگر، مسئله‌دار تلقی می‌شوند، حتی نقد درست هم شنیده نمی‌شود؛ نه به‌خاطر ضعف محتوا، بلکه به‌خاطر بی‌اعتمادی به لحن. یک پرسش دلسوزانه! اینجا یک پرسش جدی پیش می‌آید؛ پرسشی نه از سر خصومت، بلکه از سر دلسوزی: خروجی رسانه‌ای شما چه می‌سازد؟ نیروهایی آگاه، متعادل، قابل اتکا و فعال در مسیر مطالبه‌ی رهبری برای کمک به دولت و حل مسائل و مشکلات کشور ، یا بدنه‌ای عصبی، همیشه طلبکار، مستعد تخریب و تافته‌ای جدابافته و دور از مسیر سازندگی کشور؟ اگر کفه‌ی دوم سنگین‌تر شده باشد، باید شجاعانه پذیرفت که این مسیر به تقویت انقلاب ختم نمی‌شود، بلکه آن را درگیر اصطکاک درونی و وادادگی و هدر‌رفت سرمایه‌های نخبگانیِ انقلابی‌اش می‌کند. در چنین وضعی، دشمن حتی نیازی به تولید محتوا ندارد؛ از شکاف‌های موجود عبور می‌کند. یک دعوت دوستانه! این نامه نه دعوت به سکوت است و نه متهم‌سازی. حکمی صادر نمی‌کند و نیت‌خوانی هم ندارد. یک دعوت است؛ دعوت به بازنگری در لحن، بازتعریف نقدِ مسئولانه، و پذیرش این واقعیت ساده اما اساسی که: انقلاب از هر قرائت منفرد، گسترده‌تر است. دعوت به بازگشت به رسالت بنیادین رسانه‌ی انقلابی: انسجام آگاهانه، نه تفرقه‌ی پیچیده و پرهزینه. بدون این بازتنظیم، هر رسانه‌ای -حتی با صادقانه‌ترین نیت‌ها- در نهایت بزرگ‌ترین هزینه را از تخریب اعتماد بدنه‌ی خودی خواهد پرداخت. و سخن آخر؛ رسانه‌ی انقلابی قرار است شکاف‌ها را بفهمد، نه عمیق‌تر کند؛ اختلاف را هدایت کند، نه منفجر؛ و جبهه‌ای برای حل مسائل کشور بسازد، نه آن را به صحنه‌ی «همه علیه همه» تبدیل کند. همین. و اگر دقیق ببینیم؛ همین همه‌چیز است. والسلام علی من اتبع الهدی https://eitaa.com/mohammadmontaj/644
نامه‌ای سرگشاده خطاب به آقای یاسر جبرائیلی درباره عدالت‌خواهی، زبان خشم، و گسست از مردم مدت مطالعه: ۳دقیقه https://eitaa.com/mohammadmontaj/646
نامه‌ای سرگشاده خطاب به آقای یاسر جبرائیلی درباره عدالت‌خواهی، زبان خشم، و گسست از مردم مدت مطالعه: ۳دقیقه آقای جبرائیلی سلام این نامه نه در پاسخ به یک جمله، نه در واکنش به یک کلیپ، بلکه در اعتراض به یک روند نوشته می‌شود: روندی که در آن، عدالت‌خواهی به تدریج از «نقد سیاست» به «توبیخ مردم» و از «استدلال» به «عصبانیت و خشم متراکم رسانه‌ای» تغییر شکل داده است. در سخنان علنی و محتوای منتشرشده از سوی شما، بارها تعابیری به‌کار رفته که مخاطب آن، نه ساختارهای غلط، بلکه مردم، رأی‌دهندگان، یا نیروهای متعهد اجتماعی(مانند بسیج) بوده و در اثنای کلام‌تان حتی از توهین به شخصیتهای رسمی نظام فروگذار نکرده‌اید. این نکته را نمی‌توان به عصبانیت لحظه‌ای یا تقطیع ویدیویی فروکاست. زبان، وقتی تکرار می‌شود، به «موضع» بدل می‌گردد. کدام عدالت‌خواهی؟! عدالت‌خواهی، آن‌جا که: به‌جای اقناع، تحقیر می‌کند؛ به‌جای توضیح، فریاد می‌زند؛ و به‌جای پاسخ به پرسش‌ها، نارضایتی اجتماعی را به «نفهمی عمومی» حواله می‌دهد؛ نام عدالت را یدک می‌کشد اما کارکرد نزاع قدرت پیدا می‌کند. این تغییر کارکرد، اتفاقی یا بی‌اهمیت نیست. مردم‌ متهم نیستند برادر! مردم خطاپذیرند، اما متهم نیستند. جامعه حاصل سیاست‌گذاری، رسانه، نظام آموزشی و تجربۀ زیسته است. سخن‌گفتن از مردم با زبان تقبیح، در عمل، پاک‌کردن صورت مسئله حاکمیت و انتقال مسئولیت ساختاری به افکار عمومی است. هر گفتمانی که نپذیرفته‌شدن خود را به بی‌بصیرتی مردم نسبت دهد، دیر یا زود از جامعه جدا می‌شود؛ و گفتمان جداشده از مردم، حتی اگر خود را انقلابی بداند، شکست‌خورده است. تجربه را دست‌کم نگیرید، برتر از علم است! مسئله «تجربه» است؛ نه از منظر طعنه، بلکه از حیث اعتبار. سال‌هاست در حوزه اقتصاد کلان، سیاست‌های پولی، بودجه، و تصمیمات ملی نسخه‌هایی ارائه می‌دهید، بی‌آنکه میدان آزمون اجرایی قابل ارجاعی پشت آن باشد(حتی در حد یک شرکت تعاونی کوچک). در سنت فکری انقلاب اسلامی، نسبت «نظر» و «عمل» نسبت تزئینی نیست؛ نظر باید هزینه عمل را پذیرفته و پرداخته باشد. نقدِ کلان، بدون لمس حداقلیِ پیچیدگی‌های اجرا، ناگزیر میل به ساده‌سازی، مطلق‌گویی و عصبانیت پیدا می‌کند. این الگو پیش‌تر نیز دیده شده است. در سطح فنی‌تر، مسئله فقط اختلاف دیدگاه نیست برآوردهای اقتصادی‌ای که با داده‌های رسمی، یا حداقل اجماع نسبی کارشناسی هم‌خوانی ندارد؛ استفاده مکرر از مفاهیمی چون «نئولیبرالیسم» بدون تعریف عملیاتی و بدون ارائه بدیل‌های مجرب یا قابل آزمایش محدود؛ و ارجاع به علت‌هایی که بعدها روشن شد با معلول مورد ادعا نسبت مستقیم نداشته‌اند، همگی به فرسایش مرجعیت تحلیلی منجر می‌شود. عدالت‌خواهی اگر نسبت به دقت علمی بی‌اعتنا شود، از درون تهی می‌گردد؛ ولو با نیت عدالت. این مسیر، تازه نیست. مسیرِ «ادعاهای بزرگ + تجربه محدود + زبان خشمگین + فاصله فزاینده از مردم» پیش‌تر در انتخاباتهای ۹۲ و ۱۴۰۳ پیموده شده و هزینه‌اش را نه یک فرد در سایه، که کل گفتمان انقلاب پرداخته است. شباهت‌ها در نیت نیست؛ در الگو است. تکرار این الگو، نه شجاعت است و نه رادیکالیسم مفید؛ بازتولید یک بن‌بست است. با شما و با رسانه‌ای که می‌خواهد ملی بماند شما که روزگاری لباس عدالت‌خواهی بر تن داشتید و رسانه‌ای که خود را «ملی» می‌داند، برای ایجاد هیجان انتقادی یا افزایش بازدید، به بازی در زمین مهره‌های مسئله‌دار و چهره‌های مشکوک و پرحاشیه مانند آن مرد لندن‌نشین هم‌پیمان با ضدانقلاب نیازی ندارید. عدالت‌خواهی، اگر استقلال و اصالت دارد، محتاج میانجی‌گری کسانی نیست که نسبت‌شان با مردم، انقلاب و منافع ملی محل تردید جدی بوده و هست. رسمیت‌بخشی به این زمین‌ها، پذیرفتن قواعد بازی دیگران است؛ نه هنر رسانه‌ای و نه کنش انقلابی. سخن پایانی صریح است این نامه دعوت به مسئولیت است. مسئولیت در زبان، مسئولیت در عدد، و مسئولیت در ادعا. عدالت لزوما با صدای بلندتر پیش نمی‌رود؛ با صدای دقیق‌تر پیش می‌رود. اگر تجربه‌تان اندک است، می‌توانید به‌مرور، آن را بسازید. اگر استدلال‌تان دارد فرسوده می‌شود، می‌توانید آرام‌آرام آن را اصلاح کنید. اما اگر خشم‌تان جای تحلیل‌تان بنشیند و مردم در کلام‌تان به حیوان تشبیه شوند و یا به مانعی برای عدالت تبدیل شوند، حتی عدالت‌خواهیِ پرشورتان نیز راه را گم می‌کند. همواره بدانید؛ شخصیت شما تا وقتی قابل احترام و اعتماد خواهد ماند که در مواقع حساس، با عقل بر احساسات‌تان غلبه کنید؛ خصوصا الآن که هیچ اختیار و دسترسی اجرایی ندارید. بگذریم؛ این نوشته برای این بود که صدا، پیش از آن‌که در هیاهوی خشم بسوزد، مراقب وزن و اعتبار خود باشد. به نیت خیر؛ برای پاسداشت عقلانیت، اخلاق و مسئولیت در گفتمان عدالت. والسلام علی من اتبع الهدی https://eitaa.com/mohammadmontaj/646
از اختلال غرب‌گرایی تا سندروم غرب‌مریدی! وقتی غرب اعتراف می‌کند؛ ولی مریدِ غرب، جز توجیه کاری بلد نیست! مدت مطالعه: ۳دقیقه https://eitaa.com/mohammadmontaj/648
از اختلال غرب‌گرایی تا سندروم غرب‌مریدی! وقتی غرب اعتراف می‌کند؛ ولی مریدِ غرب، کاری جز توجیه بلد نیست! مدت مطالعه: ۳دقیقه روزگاری قدرت‌های بزرگ، به کشوری حمله می‌کردند و نامش را «دموکراسی» می‌گذاشتند. منتقدان می‌گفتند این فقط نقاب است؛ پای نفت، بازار و ژئوپلیتیک در میان است. نزاع، نزاع روایت بود. اما امروز ماجرا از این هم عبور کرده است. امروز گاه خودِ غرب علناً می‌گوید: این جنگ برای منافع اقتصادی است، برای انرژی است، برای حفظ هژمونی است. و با این حال، هنوز کسانی هستند که می‌گویند: «نه! هرگز! این جنگ برای آزادی، حقوق‌بشر و دموکراسی بود.» در این نقطه، مسئله دیگر سیاست نیست؛ مسئله اختلال در فهم واقعیت است. غرب‌گرایی در این‌جا دیگر یک گرایش فکری یا انتخاب عقلانی نیست؛ شبیه وابستگی روانی است. مثل کسی که سال‌ها به عصا تکیه داده و حالا حتی وقتی زمین صاف است، بدون آن راه نمی‌رود. عصا، دیگر ابزار نیست؛ هویت شده. در سطح فردی، انسانِ زخم‌خورده از تاریخ، از ناکامی‌های مزمن و از بن‌بست‌های واقعی، به‌دنبال «قدرتِ نجات‌بخش» می‌گردد. غرب، در این ذهن، نه یک بازیگر سیاسی با منافع مشخص، بلکه یک موجود اخلاقیِ فراتر از خطاست. یک اسطوره. و اسطوره، حتی وقتی خودش اعتراف می‌کند که اسطوره نیست، برای مریدانش فرو نمی‌ریزد. در سطح اجتماعی؛ ما با نوعی همذات‌پنداری با قدرت مسلط روبه‌رو هستیم. تمدنی که سال‌ها روایت مسلط را تولید کرده، زبانش می‌شود زبان عقل. روایتش می‌شود «بدیهی». و هر صدای دیگری، پیشاپیش متهم است به ایدئولوژی. در این نقطه، تحلیل تعطیل می‌شود. غرب‌گرا اینجا دروغ نمی‌گوید؛ او واقعاً جهان را همان‌طور می‌بیند که به او آموزش داده‌اند. مثل کسی که سال‌ها فقط یک نقشه داشته و حالا هر جاده‌ای بیرون از آن را «غلط» می‌داند. اما بحران اصلی سیاسی است؛ دموکراسی و حقوق بشر، در بسیاری از مداخلات امروز، نه ارزش‌اند و نه هدف؛ واژه‌اند. نوای خوش‌لحنی که روی منطق عریان قدرت کشیده می‌شود. مثل روبانی که روی سلاح بسته باشند. نکته تلخ این‌جاست؛ وقتی خودِ قدرت روبان را کنار می‌زند و می‌گوید «این کار برای منفعت بود»، هنوز کسانی هستند که روبان را دوباره برمی‌دارند و روی سلاح می‌بندند. چرا؟ چون اگر بپذیرند حقیقت چیست، باید به یک سؤال دردناک پاسخ دهند: پس ما این همه سال، دقیقاً به چه چیزی دل بسته بودیم؟ اینجا با پدیده‌ای تاریخی و سندرومی تمدنی طرفیم؛ استعمارِ رسوب‌کرده در ذهن! استعمار دیگری لازم نیست بیاید؛ ذهنِ واداده، خودش حقیقت را سانسور می‌کند. معیار اخلاق، عقلانیت و پیشرفت را بیرون از خود تعریف می‌کند و بعد، همان معیار را بت می‌سازد. و جمع‌بندی اینکه؛ این متن ضد غرب نیست؛ ضد ساده‌لوحیِ آراسته است. ضد این ایده است که عقل را اجاره بدهیم و اسمش را «واقع‌بینی» بگذاریم. مسئله این نیست که غرب همیشه بد است یا دیگران همیشه حق دارند. مسئله این است که وقتی غرب، اعتراف می‌کند، اصرار بر تطهیر آن، دیگر فضیلت نیست؛ وابستگی ذهنی و تحلیلی است. و هیچ جامعه‌ای با وابستگیِ ذهنی و تحلیلی، آزاد نمی‌شود. تمدن‌ها زمانی سقوط می‌کنند که پیش از تانک‌ها، روایتشان را واگذار کرده باشند. و مردمانی که حتی در برابر اعترافِ آشکارِ غرب، هنوز مرید می‌مانند، مشکل‌شان کمبود اطلاعات نیست؛ مشکل‌شان از دست دادن شجاعتِ دیدن حقیقت است. همین! و همین اصلا چیز کمی نیست! https://eitaa.com/mohammadmontaj/648
نوبت جراحی «اقتصاد رانتی ما» رسیده یادداشتی در باب: «اگر جنگ است؛ پس چرا میدان اقتصاد را به الیگارشی واگذار کرده‌ایم؟» مدت مطالعه: ۳دقیقه https://eitaa.com/mohammadmontaj/650
نوبت جراحی «اقتصاد رانتی ما» رسیده یادداشتی در باب: «اگر جنگ است؛ پس چرا میدان اقتصاد را به الیگارشی واگذار کرده‌ایم؟» مدت مطالعه: ۳دقیقه بیایید رک حرف بزنیم! ما در جنگ اقتصادی هستیم. اگر نیستیم، این همه تحریم، انسداد بانکی، بلوکه شدن منابع و آشوب ارزی از کجا آمده؟ و اگر هستیم، چرا هنوز با ادبیات آکادمیکِ انتزاعی، آزادی‌خواهی‌های گلخانه‌ای و تصورِ «بازار در خلأ» کشور را اداره می‌کنیم؟ فرمانده جنگ اقتصادی کیست؟ در جنگ، اقتصاد یا فرماندهی واحد دارد، یا آرام‌آرام به ملک طِلق تراست‌ها و الیگارشی‌های داخلی تبدیل می‌شود؛ جایی که ابزارهای حاکمیت، علیه خودِ حاکمیت عمل می‌کنند. قدرت ارز در دست کیست؟ ارز فقط یک قیمت نیست؛ یک قدرت است. وقتی صادرکننده می‌گوید «ارزم را برنمی‌گردانم»، وقتی نرخ ارز با یک تیتر یا اخم رسانه‌ای جهش می‌کند، وقتی بانک مرکزی شش روز و شش ماه منتظر بازگشت ارز صادراتی می‌ماند، و هم‌زمان می‌شنویم که «منابع ارزی در دسترس نیست»، سؤال ساده است: در دسترس چه کسی نیست؟ حدود هشتاد درصد صادرات غیرنفتی کشور در اختیار بنیادها، آستان‌ها، ستادها، صندوق‌های بازنشستگی و هلدینگ‌های شبه‌دولتی است؛ یعنی عملاً در دست حاکمیت. همان حاکمیتی که مدیر منصوب می‌کند، حقوق می‌دهد، مزایا و یارانه می‌پردازد. اما وقتی همان مدیر ارز را بازنمی‌گرداند، وزیر پشت تریبون می‌رود و با لحنی خنثی می‌گوید: «شرکت‌های دولتی ارز را برنمی‌گردانند». یا حکمرانی عادلانه؛ یا رانت و الیگارشی؟! این اسمش حکمرانی نیست؛ شبیه گزارش دادن از ناتوانی خود است. حاکمیتی که زورش به کارگزارانش نمی‌رسد، ناچار میدان را به الیگارشی واگذار می‌کند؛ بی‌آنکه رسماً اعلام کند. ارز ترجیحی هم در ظاهر برای حمایت از مردم طراحی شد، اما در عمل به کارخانه‌ای سیستماتیک برای تولید رانت تبدیل شد. خوراک یارانه‌ای، سوخت ارزان، انرژی تقریباً رایگان و اعتبارات بی‌حساب، همه به پای همان بنگاه‌های بزرگِ وابسته نوشته شد. محصولی که از ابتدا تا انتها روی شانه یارانه راه رفته، وقتی نوبت بازگشت ارز صادرات می‌رسد، ناگهان مدافع سرسخت «آزادی بازار» و آدام اسمیت می‌شود: «ارز مال صادرکننده است، نه دولت». یعنی هنگام گرفتن یارانه، طرفدار اقتصاد استالینی و دستوری و سخت‌گیر هستند؛ اما هنگام عمل به تعهد، طرفدار لیبرالیسم آدام اسمیتی و رها و رها هستند. یعنی شترمرغ، پیش‌ پای‌شان زانو می‌زند! این نه عدالت است و نه اقتصاد؛ یک ماشین رانت است که با مُهر دولت کار می‌کند. آیا سیاست در دست دوستان بماند و اقتصاد در دست دشمنان؟! چندنرخی بودن ارز یعنی سیاست برای دوستان، اقتصاد برای دشمنان. یعنی کمیته، لابی، فشار رسانه‌ای و استثناءهای پی‌درپی؛ و در نهایت بنگاه‌های مردمی که اصلاً نوبت‌شان نمی‌رسد. در چنین ساختاری، «اقتصاد مردمی» بیشتر به شوخی شبیه است. بنگاه بزرگ یارانه می‌گیرد، ریسک را به دولت منتقل می‌کند، سود را برمی‌دارد و زیر بار تعهد نمی‌رود؛ و اغلب هم پاسخ‌گو نیست. راه‌حل؛ واحدسازی نرخ ارز است، البته با نظارت بر عملکرد بنگاه‌ها واحدسازی نرخ ارز به معنای رهاسازی افسارگسیخته یا فشار کور بر مردم نیست؛ به معنای بازپس‌گیری عدالت است. یعنی بستن درِ رانت، پایان دادن به قاعده‌ی «یارانه بگیر، تعهد نده» و نشاندن همه بازیگران در یک زمین واحد. در نظام تک‌نرخی، بنگاه کارآمد دیده می‌شود، بنگاه رانتی عیان می‌شود و بنگاه مردمی بالاخره مجال نفس کشیدن پیدا می‌کند. این نئولیبرالیسم نیست؛ حداقلِ لازم برای عدالت اقتصادی است. حاکمیت در آستانۀ یک انتخاب تاریخی در جنگ اقتصادی، حاکمیت یک انتخاب بیشتر ندارد یا ابزارهای خود را مهار می‌کند، رانت را می‌بندد و میدان را برای مردم باز می‌کند، یا به‌تدریج خودش را گروگان همان ابزارها می‌سازد. اگر واحدسازی ارز را نیمه‌کاره رها کنیم، نه رانت از بین می‌رود و نه مردم وارد میدان می‌شوند؛ فقط الیگارشی رسمی‌تر و بی‌پرده‌تر می‌شود. و آن روز، جنگ دیگر فقط بیرونی نیست؛ از درون حکمرانی، با خودمان خواهیم جنگید. همین! و همین ماجرای اقتصادِ سیاسی و رانتی ما است! https://eitaa.com/mohammadmontaj/650