بعدها میفهمی چقدر قوی بودی؛ وقتی یه عده تویِ چیزی که با درد و رنج ازش عبور کردی، درجا میزنن. بعدها میفهمی چقدر توی دووم آوردن هنرمند بودی؛ اونجا که آدمها رو در حالِ رها کردنِ رویاهاشون میبینی چون نمیتونن تن به سختیش بدن. بعدها میفهمی چقدر امیدوار بودی، چقدر محکم بودی، چقدر نترس بودی. گاهی همون لحظه آدم نمیفهمه. باید زمان بگذره.
- من چراغهارا روشن میکنم.
زندگی بزرگسالی هم عجیبه. تصمیمها سختن، آینده نامعلومه و هر بار که فکر میکنی داری درست پیش میری، یه اتفاقی میافته و مسیرت عوض میشه.
باز با وجودِ همهی اینها که مجبوری ادامه بدی.