eitaa logo
مجاهدون"mojahedon"
262 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.6هزار ویدیو
6 فایل
﷽ 'میشودجنگیدبرا؎ ِعقیده‌ا؎ڪہ ، یڪ‌دنیامخالف‌دارد . . . 🇮🇷 ! One can fight for a conviction that has a world of opponents... 🇮🇷! ' روزمرگی چندتا دختر انقلابی 😎 کپی؟!به غیر از روزمرگی ها ، با ذکر۵صلوات برای ظهور شروعمون:¹⁴⁰⁴/⁰⁴/¹⁹ پایان:شهادت❤️‍🩹
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 پاشا به خودش تکیه ام داد و سریع اب قند و از فیروزه گفت به لبم نزدیک کرد. یکم به خوردم داد . واقعا من مامان و بابامو از دست داده بودم؟ اونم به بدترین شکل؟ یعنی شهیده بودن؟ پس بگو من چرا توی همچین خانواده ای مذهبی شدم! مامان بابا هوامو داشتین اره؟ چشامو با درد بستم که اشکام پشت هم ریخت! چی کشیده بودن خدا! باچه دردی شهید شدن! همه ساکت بودن و فقط گریه های من بود که پر کرده بود همه جا رو. اقا بزرگ بلند شد و از پشت یه قاب عکس قدیمی توی سالن یه بسته دراورد. اومد سمتم و امیر براش صندلی اورد و اقا بزرگ نشست بسته رو توی بغلم گذشت و گفت: - سند ملک و املاک پدرته و عکس هاشون! این ویلا شاهد خاطره های من و پدرته خیلی وقتا اینجا می یومدیم ولی وقتی بازسازی ش کردم خیلی تغیر کرد موند یه مشت عکس و سند املاک که توی این پاکته! همه رو به نام ت زدم . پاکت و باز کردم و سند ها رو انداختم کنار و دنبال عکس هاشون گشتم. عکس ها رو که در اوردم سریع پاکت و کنار انداختم و بی تاب به چهره اشون نگاه کردم! با دیدن شون با درد خندیدم. توی این عکس بابا وایساده بود مامان هم کنارش داشتن می خندیدن و عروسی شون بود. قربون خنده هاتون برم من! ای کاش منم می بردین! از چهره هاشون مهربونی موج می زد! عکس و سمت پاشا گرفتم و با صدایی که به خاطر گریه خش دار شده بود گفتم: - ببین چه خوشکل می خندن نگاه من شبیهه مامانمم چشامم به بابام رفته ببین معلومه چقدر فرشته بودن! پاشا بهم نگاه کرد و گفت: - الان باید خوشحال باشی خانواده ات شهید هستن چون تو عاشق شهدایی. سری تکون دادم و گفتم: - ای کاش منم اون روز مادرم می برد! پاشا اخمی کرد و گفت: - پیش منی ناراحتی؟ تو رو می برد من چی؟ شاید قبل این اتفاقات می گفتم اره ناراحتم اما بعد دادگاه واقعا اخم به ابروم نیاورد لب زدم: - نه خوبه که پیشتم. لبخند عمیقی روی لب ش نشست و اقا بزرگ گفت: - اما عموی تو زنده است! تنها عضو از خاندان ت هست! ولی وقتی خانواده ات رفتن کمرش شکست تورو قبول نمی کرد! حضور تو بیشتر غم به خانواده اشون اضافه می کرد از طرفی هم می خواستن تورو بدن به صمیمی ترین دوست شون چون بچه دار نمی شدن اون می گفت مرد خوبیه اما من می دونستم نیست! تورو بهشون ندادم و با خانواده ام اومدم تهران می دونم کجاست ادرس شو می دم خودت بری اگر بفهمه با نوه منم عروسی کردی که دیگه ! و ادامه نداد . پاشا دستاشو دور من حلقه کرد و گفت: - کی جرعت داره بخواد از من بگیرش؟ کسی وجود شو داره؟ اقا بزرگ بلند شد و گفت: - من باید حقایق و می گفتم که گفتم تمام! بلند شد و رفت توی اتاق ش. به پاشا نگاه کردم و گفتم: - می خوام برم ببینمشون! پاشا گفت: - می برمت ولی بگو این دنیا که هیچ اون دنیا هم جات پیش منه مگه نه؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره نگران نباش. -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 پاشا بلندم کرد و گفت: - بلند شو بریم بخوابی امروز فقط اشک ریختی! نگاهی بهش انداختم که زل زد توی چشام و گفت: - نمی خوای بخوابی؟ سری به عنوان منفی تکون دادم . دستی توی موهاش کشید و گفت: - می برمت بیرون پیاده روی به شرط اینکه گریه نکنی خوب؟ سری تکون دادم و گفت: - پیاده بریم؟ یا با ماشین؟ یکم فکر کردم و گفتم: - پیاده. کاپشن شو پوشید و در چمدون رو باز کرد پالتومو دراورد و داد دستم. بیرون رفتیم و کسی نبود چادرمو دراوردم پالتو رو پوشیدم چادر مو زدم . پاشا دستشو گرفت سمتم دستمو توی دست ش گذاشتم و راه افتادیم. مدام تصویر پدر و مادرمو توی ذهنم تصور می کردم. چه قشنگ بودن! واقعا شهدا با همه فرق دارن! به قول معروف به چهره اشون که نگاه کنی نور می بینی! با صدای پاشا به خودم اومدم: - به چی فکر می کنی که لبخند می زنی؟ بهش نگاه کردم و گفتم: - به مامان و بابام دیدی چه قشنگ بودن منم مثل مامانمم و چشام مثل بابام. پاشا یهو گفت: - ای کاش خدا بهمون یه دختر هم بده شکل تو اصلا به تو نمی دمش مال خودمه! چپ چپی نگاهش کردم و گفتم: - اره نیومده منو فروختی باشه باشه! بعد هم به جلو نگاه کردم که خندید و گفت: - وقتی حرص می خوری انقدر ناز می شی که نگو! یه مشت به بازوش زدم که گفت: - مگه دختر چادری ها هم دست به زن دارن؟ دست به کمر نگاهش کردم و گفتم: - اره نمی دونستی؟ نچی کرد! از رو زمین یه چوب برداشتم و گفتم: - عه چرا ؟ وایسا الان نشونت می دم ببینی! پا گذاشت به فرار و منم دویدم دنبالش. عین بچه های دوساله پاشا با اون هیکل ش فرار می کرد و منم توی این تاریکی با چادر شبیهه همین ادم ترسناک های توی فیلم ها با چوب افتاده بودم دنبالش. پاشا پیچید تو کوچه و منم همین طور که صدای داد ش بلند شد:. - یاسس مراقب .. که یهو یه موتوری پیچید چوب از دستم افتاد و سریع جلوی صورتم و گرفتم محکم خورد با طایر بهم و افتادم روی زمین. وای زانو م خیلی درد گرفته بود. پاشا راه رفته رو سریع برگشت و موتوری هم نموند و زود رفت و سرشو برگردوند و داد زد: - خاک توسرتون می یوفتین دنبال هم همین می شه دیگ..😶 پاشا داد زد: - جلوتو بپ... که موتوری زود روشو برگردوند اما دیر شده بود محکم خورد به سطل زباله و هر چی زباله بود چپ شد روش!😱😂 نمی دونستیم بخندیم یا نگران ش باشیم. پاشا استارت خنده رو زد و گفت: - فاتحه صلوات.😂😂 با اون چشای گریون که اماده باریدن برای زانوم بود زدم زیر خنده😂😂😂. موتوری پاشد و دستش به کمرش بود بعدم سوار موتور شد بی حرف رفت. پاشا انقدر خنده اش گرفته بود خنده نمی زاشت سمت من بیاد و ببینه من چم شده! خودمم انقدر خندیده بودم درد یادم رفته بود.😅 بلاخره پاشا اومد و کمک کرد بلند شدم و گفت: - خوبی؟ سر تکون دادم و گفتم: - خوبم یکم زانوم درد گرفت الان بهتره بریم. لب زد: - می تونی راه بری؟ می خوای بغلت کنم عموویی؟😉 منم لپ شو محکم کشید و گفتم: - نه بابا بزرگ. چپ چپ نگاهم کرد که با نیش باز نگاه ش کردم.😁 افتاد دنبالم و منم پا گذاشتم به فرار که یه دقیقه نشده ماشین پلیس با دیدن مون وایساد. وای خدا! حالا می گه این دوتا ادم گنده عقل شون کمه این وقت شب افتادن دنبال هم تو کوچه! پلیسه گفت: - سلام چیکار می کنید؟ پاشا هم سلام کرد و گفت: - گرگم به هوا بازی می کردیم. با چشای گرد شده نگاهش کردم و دستمو جلوی دهنم گرفتم خنده ام معلوم نباشه! پلیس ابرویی بالا انداخت و گفت: - کارت شناسایی؟ خانوم چه نسبتی با شما دارن؟ پاشا گفت: - خانوممه! همراه م نیست. پلیسه گفت: - بفرماید اداره معلوم می شه! پاشا گفت: - به چه جرمی؟ پلیس هم گفت: - گرگم به هوای بد موقعه! بفرماید. پاشا سعی کرد نخنده و گفت: - گشت ارشاد نگرفته بودمون که گرفت بیا بریم. سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم و پاشا زنگ زد به امیر: - سلام توی ساک کوچیکه شناسنامه های من و یاس و مدارکم و بیار. ..... حرف نزن یالا بیا اداره .... - به توچه که چیکار کردیم؟ ...... - منتظرم یالا! قطع کرد و بچه پرویی زیر لب گفت. -@khademohoseini کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 https://daigo.ir/secret/21442864360 نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻 •--------࿐✿࿐---------• https://eitaa.com/mojahedone313💕
سلام صبح تون بخیر امید وارم که روز خوبی رو در کنار هم داشته باشیم 🍃
بـِسـم‌اللـّٰھ‌الرَحمـٰن‌الرَحیـم🐚… الـٰهـِۍ‌عـَظـُمَ‌الْبـَلآءُ،وَبـَرِحَ‌الْخـَفـآءُ، وَانْڪَشـَفَ‌الْغـِطآءُ وَانْقـَطـَعَ‌الرَّجـآءُ،وَضـٰاقـَتِ‌الْأَرْضُ،وَمـُنِعـَتِ‌ السَّمـآءُ، وَأَنـْتَ‌الْمـُسْتـَعـٰانُ،‌وَإِلـَیْڪَ‌الْمـُشْتـَکـٰۍ‌، وَعـَلَیْڪَ‌الْمـُعـَوَّلُ‌فـِۍ‌الشـِّدَّةِ‌وَالـرَّخـآءِ...! اللـّٰهـُمَّ‌صـَلِّ‌عـَلـٰۍ‌مُحـَمـَّدٍوَآلِ‌مُحـَمـَّدٍ أُولـِۍ‌الْأَمـْرِالـَّذِیـنَ‌فـَرَضْتَ‌عـَلـَیْنـٰاطآعـَتـَهـُمْ، وَعـَرَّفْتـَنـٰابـِذَلـِکَ‌مـَنْزِلـَتَهـُمْ،فَفـَرِّجْ‌عـَنـّٰا‌ بِحـَقِّهـِمْ‌فـَرَجاً‌عـٰآجـِلاً‌قـَرِیباً‌کـَلَمْحِ‌الْبـَصَرِ‌ أَوْ‌هـُوَ‌أَقـْرَب یـَامُحـَمـَّدُیـَاعـَلـِیُّ،یـَاعـَلـِیُّ‌یـَامُحـَمـَّدُ اڪْفِیـٰآنـِۍ‌فـَإِنـَّکُمـٰاکـآفِیـٰانِ،وَانْصـُرآنـِۍ‌ فـَإِنـَّکُمـٰانـٰاصِرآنِ یـَآمَوْلآنـٰایـَاصـآحـِبَ‌الـزَّمـٰآنِ، الْغـَوْثَ‌الْغـَوْثَ‌الْغـَوْثَ،أَدْرِڪْنـِۍ‌أَدْرِڪْنـِۍ‌‌ أَدْرِڪْنـِۍ، السـَّآعـَةَ‌السـَّآعـَةَ‌السـَّآعـَةَ‌،الْعـَجـَلَ‌الْعـَجـَلَ‌ الْعـَجـَلَ، یـَاأَرْحـَمَ‌الـرَّآحـِمِینَ‌،بـَحـَقِّ‌مُحـَمَّدٍ‌وَآلـِهِ‌ الطَّآهـِرِینَ...! • بخـوانیـد بہ نـیت ظـہـوࢪ🩶 • 𓍯「 」↶ ┄┅═☫ @Dezbeest ☫═┅┄
صبحمون رو شروع می کنیم با یک دعای فرج به نیت ظهور مولا ان‌شاءالله 🌷🌷 https://eitaa.com/mojahedone313