🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت69
اقا بزرگ فک مو میون دستش گرفت و فشار داد که دردی توی فکم پیچید:
- ببین دختر جون اگه ما رو به مسخره گرفته باشی زنده نمی زارمت فهمیدی؟
با پام لگدی به پاش زدم که عقب رفت و سعی کردم خودمو نترسیده جلوه بدم:
- یادتون باشه اون محلول دست منه روش ساخت ش هم دست منه! پس کسی هم قانون تاعین کنه منم نه شما می دونید که خراشی روی بیفته کار خودتون ناقصه!
با خشم نگاهم کردن که خودمو بی تفاوت نشون دادم و تیر خلاص و زدم:
- من هیچی ندارم که از دست بدم نه پدر و مادری دارم که نگران شون باشم نه فک و فامیلی یه عمو دارم که بس که نیش و کنایه بهم زدن می خواستم از دستشون فرار کنم به زور هم ازدواج کردم و علاقه ای به نوه این جناب محمدی ندارم فقط خودمم و خودم! یا می کشینم یا باید طبق خواسته هام عمل کنید!
هر کدوم یه ور پخش شده بودن و تنها یه پسر جوون زل زده بود بهم و خیلی گارد شاخی گفته بود.
پوزخندی بهش زدم بلکه از رو بره و بهم نگاه نکنه اما هیچی به هیچی!
و صداش بلند شد:
- همه بشینید.
همه نگاهی بهم انداختن و نشستن و اون پسر با صدای خیلی ارومی چیزی بهشون گفت.
همه سری تکون دادن و همون دختره سمتم اومد و خنده چندشی کرد که ته دلم خالی شد!
از توی جیب ش دستمالی در اورد و فشار داد محکم روی صورتم.
بینی مو داشت میشکوند.
نفسی کشیدم که چشام تار شد و خوابم برد.
چشم که باز کردم توی یه ماشین بودیم و هوا تاریک بود.
#پاشا
توی اداره همه پشت سیستم نشسته بودیم و با ردیابی که از قبل به یاس وصل کرده بودم و شنود داشتیم نگاهش می کردیم.
باورم نمی شد یاس انقدر نترس داره اینطور خوب نقش بازی می کنه!
چنان خوب گفت محلول دست منه و نقشه ریخت که ما یه لحضه شک کردیم.
و شکه تر از همه ی اینا اقابزرگ بود!
به تنها کسی که نمی تونستیم ک کنیم و فکر مون هم سمت ش نمی رفت اقا بزرگ بود.
پس بگو چرا یاس و اورده توی خاندان ش و انقدر باهاش بدفتاری می کرد.
اون مصبب مرگ پدر و مادر یاس بود تا اون محلول و به دست بیاره و دید هر چی یاس بزرگتر می شه و دستش به جایی بند نیست شروع کرد با بد رفتاری و بی تفاوتی با یاس!
یاس و بی هوش کردن و بعدش هم سمت کیش رفتن!
اونجا چیکار داشتن؟
سریع با یه تیم اعزامی رفتیم کیش و اونجا نزدیک محل شون مستقر شدیم.
اما با تعجب فروان دیدم محل اسکان شون یه کشتی تفریحی مسافرتی وسط دریاست!
همه دور هم نشسته بودیم و یه چشمون به دوربین بود و یه چشمون به هم.
سرهنگ گفت:
- اینجوری دسترسی مون کمتره و نمی تونیم کاری بکنیم! باید یه تیم نفوذی بفرستیم توی کشتی.
لب زدم:
- من باید برم!
سرهنگ گفت:
- نه تو لو می ری!
به چشماش نگاه کردم و گفتم:
- خواهش می کنم سرهنگ! خانومم اونجاست بارداره من چطور اروم باشم؟ خواهش می کنم!.
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است 🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313
@romane_mazhaby💕
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت70
چشم که باز کردم ماشین کنار اسکله دریا بود.
کمی پلک زدم یه سری افراد یه کیف هایی دستشون بود و اون کیف رو تحویل می دادن یه مدارکی داخلش بود و می تونستن وارد بشن!
اما اون کیف چی بود؟
همه پیاده شدن از ون مشکی و دختره بازومو گرفت و پیاده شدیم.
سرشو کنار گوشم اورد و گفت:
- کار خطایی ازت سر بزنه کارت تمومه فهمیدی؟
پوزخندی بهش زدم و راه افتادیم سمت اونجا.
که یهو صدای یه انفجار اومد اونم نزدیک بهمون و چند نفری با شدت روی زمین پرت شدن و هر کدوم از ما گوشه ای پناه گرفتیم.
با دیدن سیلی از همون کیف ها دو تا شو برداشتم و سمت جاده فرار کردم.
تند می دویدم اما زیر دلم تیری کشید.
وای نه مامان جون الان وقت کم اوردن نیست توروخدا کمک کن فرار کنیم.
درد دلم هر لحضه بیشتر می شد و نگاهی انداختم دیدم پشت سرم دنبالم ن می دونستم منو گیر می ندازن پس نباید فرار می کردم و اینطور شک می کردن بلند باشم محلول و بسازم یا نه.
کیف ها رو یکم جلو تر پرت کردم و سریع وایسادم بعدشم خودم برگشتم سمت شون.
با بهت نگاهم کردن و دختره سریع بازمو گرفت و گفت:
- داری چیکار می کنی روانی؟ چرا فرار نکردی؟
الکی خندیدم و گفتم:
- خواستم یکم بهتون استرس بدم.
با چشای گشاد شده نگاهم کرد و بقیه رو توی اون دود و دم پیدا کردیم و وارد کشتی شدیم!
یه کشتی با کلی سوراخ سنبه!
انقدر بزرگ بود مثل یه عمارت.
همون پسره که همش نگاهش بهم بود سمتم اومد و بازمو از دست این دختره کشید و با شدت سمت لبه کشتی برد.
داشتم اشهد مو می خوندم ولی اصلا خودمو نباختم!
و توی دلم چیزی زمزمه می کرد:
- وا ندی یاس می خواد بترسونتت اروم باش یاس مقاومت کن .
یقعه امو گرفت و روی بنده کشتی خمم کرد و گفت:
- می گی محلول کجاست یا بندازمت تو اب بمیری؟
داشتم وحشت می کردم اما چهره خونسرد مو نشون ش دادم و گفتم:
- تموم شد؟ می خوای خودم خودمو بندازم؟
با پام محکم بین پاش کوبیدم که اخ بلندی گفت و عقب رفت.
برای اینکه واقعی تر نشون بدم خودمو از روی بدنه کشتی بالا رفتم و طی یه حرکت خودمو سمت پایین پرت کردم که بین راه که بیفتم پایین دستم گرفته شد و همون پسره بود.
محکم کشیدتم بالا و محکم پرت م کرد عقب که افتادم زمین.
دردی زیر دلم پیچید دلم می خواد داد بزنم نامرد من حامله ام کی یه زن باردار و اینطور بی رحمانه هل می ده!
بدنه کشتی رو گرفتم و بلند شدم و انگشت جو جلوش تکون دادم و گفتم:
- بیین شازده منو تحدید به مرگ نکن ما چیزی برای باختن ندارم امیدی هم واسه موندن ندارم این شماهایین که من نیاز دارین فهمیدین؟
یکی از اون مسن های کله گنده گفت:
- بسه سام داشتی همه چیز و نابود می کردی! اتوسا بیارش.
اتوسا طبق معمول بازمو گرفت و دنبال شون راه افتادیم.
اینم بخیر گذشت!
سالن اول سالن پایکوبی و رقص بود! با بهت و دهن باز داشتم به این جماعت مست نگاه می کردم!
حس می کردم یه مشت موجود کثیف شیطانی اون وسط دارن جولان می دن.
طبقه دوم اتاق بود و طبقه سومم اتاق.
توی طبقه دوم اتاق سومی داخل رفتیم.
دست این دختره رو با شدت کنار زدم و روی مبل نشستم .
یهو دستی از پشت سرم رد شد و روسری مو بالا کشید و سردی تیزی رو روی گردن م حس کردم!
چنان فشار داد که خون از گردن م ریخت و سوز بدی داد.
با خشم فریاد کشید:
- بگو محلول کجاست تا نکشتمت.
پوزخندی زدم و گفتم:
- بکش!
صدای فریاد بقیه بلند شد و می گفتن سام دیونگی نکن.
دستمو روی دست ش گذاشتم و محکم تر چاقو رو فشار دادم که با فشار دستمو کنار زد و با خشم از اتاق بیرون رفت.
خنده هریستکی کردم دختره سمتم اومد و دستمو گرفت بردم توی اتاقی.
به گردن م نگاه کرد و گفت:
- بخیه لازم نداره و خون و پارک کرد و چسب زد روش.
اما سوز بدی می داد سطحی بریده بود فقط!
روی تخت دراز کشیدم و انقدر بدن م استرس و ترس و کنترل کرده بود جونی توش نمونده بود
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است 🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313
@romane_mazhaby💕
بـِسـماللـّٰھالرَحمـٰنالرَحیـم🐚…
الـٰهـِۍعـَظـُمَالْبـَلآءُ،وَبـَرِحَالْخـَفـآءُ،
وَانْڪَشـَفَالْغـِطآءُ
وَانْقـَطـَعَالرَّجـآءُ،وَضـٰاقـَتِالْأَرْضُ،وَمـُنِعـَتِ
السَّمـآءُ،
وَأَنـْتَالْمـُسْتـَعـٰانُ،وَإِلـَیْڪَالْمـُشْتـَکـٰۍ،
وَعـَلَیْڪَالْمـُعـَوَّلُفـِۍالشـِّدَّةِوَالـرَّخـآءِ...!
اللـّٰهـُمَّصـَلِّعـَلـٰۍمُحـَمـَّدٍوَآلِمُحـَمـَّدٍ
أُولـِۍالْأَمـْرِالـَّذِیـنَفـَرَضْتَعـَلـَیْنـٰاطآعـَتـَهـُمْ،
وَعـَرَّفْتـَنـٰابـِذَلـِکَمـَنْزِلـَتَهـُمْ،فَفـَرِّجْعـَنـّٰا
بِحـَقِّهـِمْفـَرَجاًعـٰآجـِلاًقـَرِیباًکـَلَمْحِالْبـَصَرِ
أَوْهـُوَأَقـْرَب
یـَامُحـَمـَّدُیـَاعـَلـِیُّ،یـَاعـَلـِیُّیـَامُحـَمـَّدُ
اڪْفِیـٰآنـِۍفـَإِنـَّکُمـٰاکـآفِیـٰانِ،وَانْصـُرآنـِۍ
فـَإِنـَّکُمـٰانـٰاصِرآنِ
یـَآمَوْلآنـٰایـَاصـآحـِبَالـزَّمـٰآنِ،
الْغـَوْثَالْغـَوْثَالْغـَوْثَ،أَدْرِڪْنـِۍأَدْرِڪْنـِۍ
أَدْرِڪْنـِۍ،
السـَّآعـَةَالسـَّآعـَةَالسـَّآعـَةَ،الْعـَجـَلَالْعـَجـَلَ
الْعـَجـَلَ،
یـَاأَرْحـَمَالـرَّآحـِمِینَ،بـَحـَقِّمُحـَمَّدٍوَآلـِهِ
الطَّآهـِرِینَ...!
• بخـوانیـد بہ نـیت ظـہـوࢪ🩶 •
𓍯「 #دعای_فرج」↶
┄┅═☫ @Dezbeest ☫═┅┄
مجاهدون"mojahedon"
صبحمون رو شروع می کنیم با یک دعای فرج به نیت ظهور مولا انشاءالله 🌷🌷
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
https://eitaa.com/mojahedone313
مجاهدون"mojahedon"
شکر خدا
که با تو شدم آشنا 🤲❤️
#اباعبدالله
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج
https://eitaa.com/mojahedone313
مجاهدون"mojahedon"
عـَمیقاً
خـُداروشڪر ؛ که
شیعـِه
به دنیا اومدیم🙃🤍
#امیر_المؤمنین_ع
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج
https://eitaa.com/mojahedone313