🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت70
چشم که باز کردم ماشین کنار اسکله دریا بود.
کمی پلک زدم یه سری افراد یه کیف هایی دستشون بود و اون کیف رو تحویل می دادن یه مدارکی داخلش بود و می تونستن وارد بشن!
اما اون کیف چی بود؟
همه پیاده شدن از ون مشکی و دختره بازومو گرفت و پیاده شدیم.
سرشو کنار گوشم اورد و گفت:
- کار خطایی ازت سر بزنه کارت تمومه فهمیدی؟
پوزخندی بهش زدم و راه افتادیم سمت اونجا.
که یهو صدای یه انفجار اومد اونم نزدیک بهمون و چند نفری با شدت روی زمین پرت شدن و هر کدوم از ما گوشه ای پناه گرفتیم.
با دیدن سیلی از همون کیف ها دو تا شو برداشتم و سمت جاده فرار کردم.
تند می دویدم اما زیر دلم تیری کشید.
وای نه مامان جون الان وقت کم اوردن نیست توروخدا کمک کن فرار کنیم.
درد دلم هر لحضه بیشتر می شد و نگاهی انداختم دیدم پشت سرم دنبالم ن می دونستم منو گیر می ندازن پس نباید فرار می کردم و اینطور شک می کردن بلند باشم محلول و بسازم یا نه.
کیف ها رو یکم جلو تر پرت کردم و سریع وایسادم بعدشم خودم برگشتم سمت شون.
با بهت نگاهم کردن و دختره سریع بازمو گرفت و گفت:
- داری چیکار می کنی روانی؟ چرا فرار نکردی؟
الکی خندیدم و گفتم:
- خواستم یکم بهتون استرس بدم.
با چشای گشاد شده نگاهم کرد و بقیه رو توی اون دود و دم پیدا کردیم و وارد کشتی شدیم!
یه کشتی با کلی سوراخ سنبه!
انقدر بزرگ بود مثل یه عمارت.
همون پسره که همش نگاهش بهم بود سمتم اومد و بازمو از دست این دختره کشید و با شدت سمت لبه کشتی برد.
داشتم اشهد مو می خوندم ولی اصلا خودمو نباختم!
و توی دلم چیزی زمزمه می کرد:
- وا ندی یاس می خواد بترسونتت اروم باش یاس مقاومت کن .
یقعه امو گرفت و روی بنده کشتی خمم کرد و گفت:
- می گی محلول کجاست یا بندازمت تو اب بمیری؟
داشتم وحشت می کردم اما چهره خونسرد مو نشون ش دادم و گفتم:
- تموم شد؟ می خوای خودم خودمو بندازم؟
با پام محکم بین پاش کوبیدم که اخ بلندی گفت و عقب رفت.
برای اینکه واقعی تر نشون بدم خودمو از روی بدنه کشتی بالا رفتم و طی یه حرکت خودمو سمت پایین پرت کردم که بین راه که بیفتم پایین دستم گرفته شد و همون پسره بود.
محکم کشیدتم بالا و محکم پرت م کرد عقب که افتادم زمین.
دردی زیر دلم پیچید دلم می خواد داد بزنم نامرد من حامله ام کی یه زن باردار و اینطور بی رحمانه هل می ده!
بدنه کشتی رو گرفتم و بلند شدم و انگشت جو جلوش تکون دادم و گفتم:
- بیین شازده منو تحدید به مرگ نکن ما چیزی برای باختن ندارم امیدی هم واسه موندن ندارم این شماهایین که من نیاز دارین فهمیدین؟
یکی از اون مسن های کله گنده گفت:
- بسه سام داشتی همه چیز و نابود می کردی! اتوسا بیارش.
اتوسا طبق معمول بازمو گرفت و دنبال شون راه افتادیم.
اینم بخیر گذشت!
سالن اول سالن پایکوبی و رقص بود! با بهت و دهن باز داشتم به این جماعت مست نگاه می کردم!
حس می کردم یه مشت موجود کثیف شیطانی اون وسط دارن جولان می دن.
طبقه دوم اتاق بود و طبقه سومم اتاق.
توی طبقه دوم اتاق سومی داخل رفتیم.
دست این دختره رو با شدت کنار زدم و روی مبل نشستم .
یهو دستی از پشت سرم رد شد و روسری مو بالا کشید و سردی تیزی رو روی گردن م حس کردم!
چنان فشار داد که خون از گردن م ریخت و سوز بدی داد.
با خشم فریاد کشید:
- بگو محلول کجاست تا نکشتمت.
پوزخندی زدم و گفتم:
- بکش!
صدای فریاد بقیه بلند شد و می گفتن سام دیونگی نکن.
دستمو روی دست ش گذاشتم و محکم تر چاقو رو فشار دادم که با فشار دستمو کنار زد و با خشم از اتاق بیرون رفت.
خنده هریستکی کردم دختره سمتم اومد و دستمو گرفت بردم توی اتاقی.
به گردن م نگاه کرد و گفت:
- بخیه لازم نداره و خون و پارک کرد و چسب زد روش.
اما سوز بدی می داد سطحی بریده بود فقط!
روی تخت دراز کشیدم و انقدر بدن م استرس و ترس و کنترل کرده بود جونی توش نمونده بود
#نویسندگی_منتظر313-@khademohoseini
کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است 🔥
https://daigo.ir/secret/21442864360
نظراتتون در مورد رمان برامون تو ناشناس بگید 🙃🌸👆🏻👆🏻👆🏻
•--------࿐✿࿐---------•
https://eitaa.com/mojahedone313
@romane_mazhaby💕
بـِسـماللـّٰھالرَحمـٰنالرَحیـم🐚…
الـٰهـِۍعـَظـُمَالْبـَلآءُ،وَبـَرِحَالْخـَفـآءُ،
وَانْڪَشـَفَالْغـِطآءُ
وَانْقـَطـَعَالرَّجـآءُ،وَضـٰاقـَتِالْأَرْضُ،وَمـُنِعـَتِ
السَّمـآءُ،
وَأَنـْتَالْمـُسْتـَعـٰانُ،وَإِلـَیْڪَالْمـُشْتـَکـٰۍ،
وَعـَلَیْڪَالْمـُعـَوَّلُفـِۍالشـِّدَّةِوَالـرَّخـآءِ...!
اللـّٰهـُمَّصـَلِّعـَلـٰۍمُحـَمـَّدٍوَآلِمُحـَمـَّدٍ
أُولـِۍالْأَمـْرِالـَّذِیـنَفـَرَضْتَعـَلـَیْنـٰاطآعـَتـَهـُمْ،
وَعـَرَّفْتـَنـٰابـِذَلـِکَمـَنْزِلـَتَهـُمْ،فَفـَرِّجْعـَنـّٰا
بِحـَقِّهـِمْفـَرَجاًعـٰآجـِلاًقـَرِیباًکـَلَمْحِالْبـَصَرِ
أَوْهـُوَأَقـْرَب
یـَامُحـَمـَّدُیـَاعـَلـِیُّ،یـَاعـَلـِیُّیـَامُحـَمـَّدُ
اڪْفِیـٰآنـِۍفـَإِنـَّکُمـٰاکـآفِیـٰانِ،وَانْصـُرآنـِۍ
فـَإِنـَّکُمـٰانـٰاصِرآنِ
یـَآمَوْلآنـٰایـَاصـآحـِبَالـزَّمـٰآنِ،
الْغـَوْثَالْغـَوْثَالْغـَوْثَ،أَدْرِڪْنـِۍأَدْرِڪْنـِۍ
أَدْرِڪْنـِۍ،
السـَّآعـَةَالسـَّآعـَةَالسـَّآعـَةَ،الْعـَجـَلَالْعـَجـَلَ
الْعـَجـَلَ،
یـَاأَرْحـَمَالـرَّآحـِمِینَ،بـَحـَقِّمُحـَمَّدٍوَآلـِهِ
الطَّآهـِرِینَ...!
• بخـوانیـد بہ نـیت ظـہـوࢪ🩶 •
𓍯「 #دعای_فرج」↶
┄┅═☫ @Dezbeest ☫═┅┄
مجاهدون"mojahedon"
صبحمون رو شروع می کنیم با یک دعای فرج به نیت ظهور مولا انشاءالله 🌷🌷
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
https://eitaa.com/mojahedone313
مجاهدون"mojahedon"
شکر خدا
که با تو شدم آشنا 🤲❤️
#اباعبدالله
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج
https://eitaa.com/mojahedone313
مجاهدون"mojahedon"
عـَمیقاً
خـُداروشڪر ؛ که
شیعـِه
به دنیا اومدیم🙃🤍
#امیر_المؤمنین_ع
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرج
https://eitaa.com/mojahedone313