6.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
دلیل اینکه چرا بعضیا لاغر نمیشن😂
سلام سلاااام
ظهریک شنبه ت فول انرژی💪
@mojaradan
.
🔴 #برکات_عذرخواهی
💠 قبول کردن #اشتباه یکی از روشهای پایداری بنیان خانواده است.
با گوش دادن به صحبتهای همسرتان، میتوانید او را آرام کنید و با #قبول_کردن اشتباهتان و گفتنِ
کلمهی "ببخشید"، یک بار دیگر #عشق را به زندگی خود هدیه کنید.
💠 کلمهی "ببخشید" را با لحن نرم و مهربانانه و بدون گارد بگویید تا اثرگذاری عالی داشته باشد.
💠 معنای پذیرش اشتباه این است که شما میخواهید #رابطه_گرم خانوادهتان ادامه داشته باشد. معنایش این است که در برابر مشکلات، فرد #منطقی و بدون تعصّب هستید.
💠 علاوه بر اینکه کوتاه آمدن و پا گذاشتن روی هوای نفس، #سکوی پرشی به سمت #محبوبیت و عزّت است.
@mojaradan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شش چیزی که نباید بهشون
اهمیت بدی‼️
عزیز دلم نذار هیچکی از خوب و
مهربون بودنت سوءاستفاده کنه.
اگه قلب مهربونی داری،
خط قرمزهاتو سفت بچسب.🫀❤️
چیزی که ارزش اهمیت دادن نداره رو نادیده بگیر
ولی بلد باش که چهجوری همون چیز رو با روش خودت برای آدمایی که لیاقت اهمیت دادنت رو دارن جبران کنی.
خوب بودن به این معنی نیست که
احمق و ساده باشی!
#شش_چیزی
@mojaradan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
میدونی بلوغ تو رابطه یعنی چی؟!
یعنی رابطه فقط رابطهی جنسی نیست. رابطه ارتباط قلبی دو طرفست،
با هم بیرون رفتنه،
با هم رقصیدنه،نوازش کردنه،
رابطه به اشتراک گذاشتن
خاطرات دوران کودکی،
افکار، ترس ها، رویاها و امید
به آیندست.
رابطه از ته دل باهم خندیدنه،
ارتباط چشمی و احساس کردن همدیگه
بدون لمس کردنه، رابطه تبادل انرژیه!
اگه به این درک نرسیدی لطفا شروعش نکن.
@mojaradan
مجردان انقلابی
#تست_روانشناسی بریم که داشته باشیم یک تست روانشناسی جذاب @mojaradan
اول چه چیزی رو دیدید؟
⭕️من میبینم که؟
الف_گربه از پایین به بالا میرود
ب_گربه از بالا به پایین میرود
جواب را به آیدی زیر ارسال کنید
@mojaradan_bott
@mojaradan
مجردان انقلابی
اول چه چیزی رو دیدید؟ ⭕️من میبینم که؟ الف_گربه از پایین به بالا میرود ب_گربه از بالا به پایین میرو
#جواب_تست
🔴من احساس می کنم گربه از پله ها به سمت بالا می رود: شما فردی سطحی، نامنظم، انتقادناپذیر و محافظه کار می باشید. به همین خاطر اکثر مواقع در زندگی شخصی خود شخصی نامرتب و بی نظم نشان داده می شوید و از سوی دیگر سعی می کنید مسائل روزانه تان را خیلی عمیق ننگرید و بیشتر به فکر این باشید که لحظات را با شادی های سطحی و کم عمق تجربه کنید.
🔴 من احساس می کنم گربه از پله ها به سمت پایین می رود: شما فردی به شدت حواس جمع، باهوش و با تمرکز بالا می باشید. در حقیقت شما همیشه در اکثر کارهای روزمره همه جوانب یک قضیه را با دقت زیاد می نگرید که این مساله باعث می شوند کمتر در امورات زندگی دچار خطا و اشتباه شوید
@mojaradan
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان #از_روزی_که_رفتی 💖
موضوع رمان :
قسمتی از زندگی زنی میباشد که با توجه به آرمان های همسرش گام برداشته و در جایگاه همسر یک مدافع حرم به سمت جلو در حرکت است.و مردی که اعتقاداتش ضعیف شده و در بحران دست و پا می زند…
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#از_روزی_که_رفتی 💖
قسمت ۱ و ۲
مقدمه:
تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش سرزمینم✨
امروز که دنیا درگیر و دار نبردِ بیسرانجام ِ قدرت است،...
امروز که غرب دست در دست اشرار داده و امنیت قارهی کهن را در خطر انداخته است،....
امروز که برای خواب آسودهی کودکانمان هشت سال زیر گلوله باران همان قدرتها سپری کردیم و امنیت را در جای جای این خاک نقش زدیم،...
و برای #حفظ همین #امنیت، همین آرامش، همین خندهها، مردانی را فدا
میکنیم که کودکانشان هنوز عطر تن پدر را به جان نکشیدهاند...
««آیه»»قصهی زنان به جا مانده از مردانی است که جان دادند و تن به خفّت ندادند؛ ««آیه»»قصهی کودکانی است که پدر ندیدهاند، که پدر میخواهند؛
««آیه»»
قصهی زنان و کودکان سرزمینی است که در طی هشت سال یتیمهای
بسیاری برایش ماند.
قصه ی مردانی که هویت گم کردهاند....
قصهی زنانی که بالِ
پروازِ مردانشان میشوند و...
بهشت همین نزدیکیهاست.....
بسم الله الرحمن الرحیم
برف آنقدر بارید تا تمام جاده را سپید پوش کرد و راهها را بست. جاده چالوس در میان انبوهی از برف فرو رفت و خودروهای زیادی در میان آن زمینگیر شدند.
در راه ماندگان، به هر نحوی سعی در گرم کردن خود و خانواده هایشان داشتند.
جوان بلند قامتی به موتور سیکلت عظیمالجثهاش تکیه داده و کاپشن
موتور سواریاش را بیشتر به خود میفشرد تا گرم شود،
کسی به او توجهی نداشت؛
انگار سرما در دلشان نشسته بود که نسبت به همنوعی که از سرما در حال یخ زدن بود بیتفاوت بودند.
با خود اندیشید:
"کاش به حرف «مسیح» گوش داده بودم و با موتور پا در این جاده نمیگذاشتم!"
مرد شصت سالهای از خودروی خود پیاده شد. بارش برف با باد شدیدی که میوزید سرها را در گریبان فرو برده بود.
صندوق عقب را باز کرد و
مشغول انتقال وسایلی به درون خودرو شد. سایهای توجهش را جلب کرد و باعث شد سرش را کمی بالا بگیرد و به جوان در خود فرو رفته نگاه بیندازد؛
لختی تامل کرد و بعد به سمت جوان رفت.
_سلام؛ با موتور اومدی تو جاده؟!
+سلام؛ نمیدونستم هوا اینجوری میشه.
_هوا سرده، بیا تو ماشین من تا راه باز بشه!
جوان چشمان متعجبش را به مرد روبهرویش دوخت و تکرار کرد:
+بیام تو ماشین شما؟!
_خب آره!
و دست پسر را گرفت و با خود به سمت خودرو برد:
_زود بیا که یخ کردیم؛ بشین جلو!
خودش هم در سمت راننده را باز کرد و نشست.
وقتی در را بست، متوجه زن جوانی شد که روی صندلی عقب نشسته.
آرام سلام کرد و گفت:
_ببخشید مزاحم شدم.
جوابی از دختر نشنید. آنقدر سردش بود که توجهی نکرد. مرد پتویی به دستش داد و گفت:
_اسمم علیِ... «حاج علی» صدام میکنن؛ اسم تو چیه پسرم؟
طعم شیرینی داشت این پسرم گفتن حاج علی؛ طعم دهانش که شیرین
شد، قلبش را گرم کرد.
_«ارمیا» هستم... «ارمیا پارسا»
حاج علی: _فضولی نباشه کجا میرفتی؟
ارمیا: _راستش داشتم برمیگشتم تهران؛ برای تفریح رفته بودم جواهرده.
حاج علی: _توی این برف و سرما؟! ما هم میرفتیم تهران.
ارمیا: _اینجور وقتا خلوته؛ تهرانی هستید؟
صدای زمزمه مانند دختر را شنید:
_جواهر ده رو دوست داره، روزایی که خلوته رو خیلی دوست داره.
حاج علی با چشمان غمگینش به زن نگاه کرد:
_هنوز که چیزی معلوم نیست عزیز بابا، بذار معلوم بشه چی شده بعد با
خودت اینجوری کن!
«آیه» در خاطراتش غرق شده بود....
و صدایی نمیشنید.صدای صحبتهای ارمیا و حاج علی محو و محوتر میشد و صدای مردی در گوشش زنگ میزد:
🕊_وای آیه... انگار اینجا خود بهشته!
آیه با لبخند به مردش نگاه کرد و با شیطنت گفت:
_شما که تا دیروز میگفتی هرجا که من باشم برات بهشته، نظرت عوض شد؟
🕊_نه بانو؛ اینجا با حضور تو بهشته، نباشی بهشت خدا هم خود جهنمه!
آیه مستانه خندید به این اخم و جدیّتِ صدای مَردش....
صدای حاج علی او را از خاطرات به بیرون پرتاب کرد:
_آیه جان... بابا! بیا این آبجوش رو بخور گرمت کنه!
به لیوان میان دستان پدر نگاه کرد. لیوان را گرفت و بخارش را نفس کشید و گفت:
_لذت خوردن یه چایی خوب، به اینه که اول عطرشو نفس بکشی.مخصوصًا وقتی چای زنجبیل باشه!
استکان را به بینیاش نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید و با لذت چشمانش را بست.
حاج علی لیوان چای را به سمت ارمیا گرفت:
_بفرمایید، چای دارچینه، بخور گرم شی!
لیوان را گرفت و تشکر کوتاهی کرد. نگاهی به اطراف انداخت. بارش برف قطع شده بود.....
نویسنده؛ سَنیه منصوری
.•°``°•.¸.•°``°•
@mojaradan •.¸ ¸.•
°•.¸¸.•°`
¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸·´ .·´