/راه سعادت/
#بانوان_خوب
#مسابقه_ای_بزرگ
#برای_شما
📢 قابل توجه خانم های محجبه
💐 روزتون مبارک 💛
✅ شمایی که بیست تا چهل ساله این
🌸باتوجه به فرارسیدن روز عفاف و حجاب و نقش پر رنگ خانواده و اطرافیان در نهادینه شدن حجاب ، پوشش و حیا در جامعه ؛
از شما عزیزان میخواهیم که هر کدوم در موارد زیر نظر یا تجربهای دارید بصورت #مسابقه با ما در میون بزارید ...
مسابقاتمون شامل بخش های علمی ، هنری ، تربیتی ، ادبی ، ورزشی و غیره هست که انتخابش با شما ...
💎 مسابقه اول
#عکس_حجاب
مامانا از دخترای گلتون عکس با حجاب اسلامی بگیرید ...
💎 مسابقه دوم
#داستان_کوتاه
من فقط ۱۳ ساله بود که باهش آشنا شده شدم .
تا حالا فقط یه چیزایی در موردش شنیده بودم تا اینکه یه روز از نزدیک رفتم پیشش ...
پنج شنبه بودو با مامان رفته بودیم خونه دوست مامانم ...
منم مشغول بازی با دخترشون تو اتاقش بودم که گلای ریز سرخش نگاه منو بسمتش جلب کرد ...
به رها گفتم میتونی چند لحظه منو باهش تنها بذاری ؟
...... #ادامه_داستان_با_شما .....
💎 مسابقه سوم
#سئوال_ورزشی
میشه هم ورزش کرد و هم حجاب داشت ؟
💎 مسابقه چهارم
#کلیپ_حجاب
تولید کلیپ حجاب کنیدو منتشر کنین ...
💎 مسابقه پنجم
#تحلیل_و_راهکار
شیوه مدیریت جوانان در فضای نابهنجار بی حیایی
تحلیلتون ؟!
خواهران محترم !
پاسخ مسابقه تونو در اپلیکیشن ایتا به آیدی های
@Y_allah
@ah29162914
ارسال کنین ...
🎁 انشاء الله اول مرداد در سالروز ازدواج حضرت علی و فاطمه علیهما السلام به قید قرعه هدایا تقدیم میشه ...
@saadatway
#داستان_کوتاه
#نماز_شب
💙🌸💙🌸💙🌸
اومد بهم گفٺ: میشـہ ساعٺ ۴ صبح بیدارم ڪنے ٺا داروهام رو بخورم؟
ساعت ۴ صبح بیدارش ڪردم، ٺشڪر ڪرد و بلند شد از سنگر رفٺ بیرون ...
بیسٺ الے بیسٺ و پنج دقیقـہ گذشٺ، اما نیومد ...
نگرانش شدم؛ رفٺم دنبالش و دیدم یه قبر ڪنده و ٺوش نماز شب می خونـہ و زار زار گریـہ مےڪنـہ!
بهش گفٺم: مرد حسابے ٺو ڪـہ منو نصف جوݩ ڪردے! مےخواسٺے نماز شب بخونے چرا بـہ دروغ گفٺے مریضم و مےخوام داروهام رو بخورم؟؟!
برگشٺ و گفٺ: خدا شاهده من مریضم، چشماے من مریضه، دلم مریضه. من شونزده سالمه!
چشام مریضه! چون توی این شانزده سال امام زمان (عج) رو ندیده ...
دلم مریضـہ! بعد از ۱۶ سال هنوز نٺونسٺم با خدا خوب ارتباط برقرار کنم ...
گوشام مریضه! هنوز نٺونسٺم یه صدای الهی بشنوم ...
#مردانی_از_جنس_نور
✿⃟✿ #پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
———🌻⃟—————
@mojaradan
#داستان_کوتاه
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!" عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک رخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.
حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan
💕 #داستان_کوتاه
"کرامت امام رضا در حق دزد"
تو "تبریز" و قبل انقلاب یه گروه تصمیم گرفتن برن "پا بوس امام رضا" علیه السلام.
رئیس کاروان چند روز قبل حرکت تو خواب دید که امام رضا فرمودند داری میای "ابراهیم جیب بر" رو هم باخودت بیار.
"ابراهیم جیب بر کی بود؟!"
از اسمش معلومه "دزد مشهوری" بود تو تبریز که حتی کسی جرأت نمی کرد لحظه ای باهاش همسفر بشه چون سریع جیبشو خالی می کرد!
حالا امام رضا در خواب بهش گفته بودند اینو با "خودت بیارش مشهد!"
رئیس کاروان با خودش گفت:
خواب که "معتبر" نیست تازه اگه من اونو بیارم کسی تو "کاروان" نمیمونه همه "استعفا" میدن میرن یه کاروان دیگه پس بیخیال!
اما این خواب دو شب دیگه هم تکرار شد و رئیس چاره ای ندید جز اینکه بره "دنبال ابراهیم."
رفت "سراغشو" بگیره که کجاس، بهش گفتند؛ تو فلان محله داره میچرخه برو اونجا از هر کی سوال کنی "نشونت" میده.
بالاخره پیداش کرد!
گفت: ابراهیم میای بریم مشهد؟
(ولی جریان خوابو بهش نگفت)
ابراهیم گفت: من که پول ندارم تازه همین ۵۰ تومن هم که دستم میبینی همین الان از یه "پیرزن دزدیدم! "
رئیس گفت: عیب نداره تو بیا من "پولتم میدم."
فقط به این شرط که حین سفر "متعرض" کسی نشی بعد که رسیدیم مشهد، "آزادی!"
ابراهیم با خودش گفت؛ باشه اینجا که همه منو میشناسن نمیشه دزدی کرد بریم مشهد یه خورده پول "کاسب" شیم.
کاروان در روز معینی حرکت کرد وسطای راه که رسیدن "دزدای سر گردنه" به اتوبوس "حمله کردن" و "جیب" همه و حتی ابراهیم که جلوی اتوبوس نشسته بود رو "خالی کردن" و بعدم از اتوبوس پیاده شدن و رفتن!
اتوبوس که قدری حرکت کرد و در حالی که همه گریه میکردن که دیگه پولی برای برگشت ندارن، ابراهیم یکی یکی همه رو اسم میبرد و بهشون میگفت؛ از شما چقدر "پول دزدیدن" و بهشون میداد!
رئیس گفت:
"ابراهیم تو اینهمه پول از کجا آوردی؟!"
ابراهیم خندید و گفت:
وقتی "سر دسته دزدا" داشت از ماشین پیاده میشد همون لحظه جیبش رو "خالی کردم" و اونم نفهمید و از اتوبوس پیاده شد!
همه "خوشحال" بودن جز رئیس کاروان که زد زیر گریه و گفت:
"ابراهیم میدونی واسه چی آوردمت؟"
چون "حضرت به من فرمودن،"
حالا فهمیدم "حکمت" اومدن تو چی بوده؟
ابراهیم یه لحظه دلش تکون خورد گفت:
یعنی "حضرت" هنوز به من "توجه" داره؟
از همونجا گریه کنان تا "مشهد" اومد و یه توبه نصوح کنار قبر حضرت کرد و بعدم با "تلاش و کار حلال،" پولایی رو که قبلا دزدیده بود میفرستاد تبریز و حلالیت میطلبید.
و در آخر هم در مشهد الرضا (ظاهرا مکانش نامعلومه) به رحمت خدا رفت...
مشهد...
روبروی ایوان طلا...
خیره به گنبد طلا...
اللّهمصليعليٰعليِبْنِموسَيالرِضَاالمرتضي💚
@mojaradan 🍃🍃🍃
#داستان_کوتاه
"عاقبت قاتلان حسین(ع)
زرعة بن اَبان بن دارُم"
از عناصر خیبث سپاه عمربن سعد که در کربلا، مانع دسترسی حسین بن علی علیه السلام به آب شد.
روز عاشورا سال ۶۱ هـ.ق، آن زمان که سپاه کوفه بر حسین علیه السلام حمله کرد و آن حضرت مانند شیر غران روبروی آنها قرار گرفت و شمشیر به آنان کشید و گروه زیادی را مانند برگ خزان بر روی زمین، ریخت، تشنگی زیادی بر او غالب شد، از این رو به طرف رود فرات روان شد هرچند که عمروبن حجاج با چند صد سوار اطراف آنجا را محاصره کرده بودند.
کوفیان میدانستند که اگر آن حضرت جرعهای آب بنوشد این بار چندین برابر از آنها بکشد و بسیاری قلع و قمع کند.
همین جا بود که «زرعة بن ابان از قبیله بنی دارم» دستور داد که میان حسین و آب فرات حایل شوید و مگذارید که او بر آب دست پیدا کند و خودش بر اسب سوار شد و مردم هم دنبال او رفتند تا بین حسین علیه السلام و آب مانع شدند.
امام حسین او را نفرین کرد و فرمود: خدایا او را تشنه گردان.
زرعه خشمگین شد و تیری بر چانه آنحضرت زد امام علیه السلام تیر را بیرون کشید و دستش را زیر حنک (چانه) گرفت، هر دو دست از خون پر شد.
آنگاه گفت: خدایا از آن چه با پسر دختر پیغمبرت انجام میدهند سوی تو شکایت میکنم، خدایا آنها را یک به یک بشمار و بکش و پراکنده کن و یکنفر از آنها را باقی مگذار.
چیزی از این واقعه نگذشت که خداوند تشنگی را بر زرعة بن اَبان، مسلط کرد و او هرگز سیراب نمیشد.
پایان زندگی ننگین او؛
اکثر مقاتل نوشتهاند که زرعة بن ابان، مدت کمی بعد از شهادت امام حسین علیه السلام زیست و بعد مبتلا به عطش شد به گونهای که از سرما و گرما فریاد میزد گویا آتشی از شکمش شعله میکشید و پشتش از سرما میلرزید.
هرچه آب میخورد سیراب نمیشد.!
آب را برای او سرد میکردند و با شکر مخلوط و پیاپی به او میدادند (شربت بوده) ولی دائما فریاد میزد «آبم دهید»
یک کوزه آب به او میدادند، میخورد و کوزه دیگر میرسید و او بر پشت میافتاد و باز تشنه میشد و فریاد میکرد که تشنگی مرا کشت.
قاسم بن اصبغ بن نباته روایت میکند که گاهی من از کسانی بودم که او را پرستاری میکردم و برای آرامش و تسکین او جدیت داشتم و آب سرد برایش میآوردند آمیخته با شکر و قدحهای پر از شیر و کوزههای پر از آب
او میگفت: وای بر شما، آب به من دهید که از تشنگی میمیرم کوزهها یا کاسهای پر از آب به او میدادند که برای سیراب کردن یک خانواده کافی بود.
او میآشامید و همین که لب خود بر میداشت، لحظهای دراز میکشید و مجددا میگفت آبم دهید...
اصبغ میگوید: به خدا قسم چیزی نگذشت که شکمش مانند شکم شتر برآمد و ورم کرد و بعد ترکید و او هلاک شد!!
منابع:
منتهی الامال
تاریخ طبری
بحارالانوار مجلسی
@mojaradan
#داستان_کوتاه
🌹 گاهی چه زود دیر میشود😔
«خانمم همیشه میگفت: «دوستت دارم» من هم گذرا میگفتم: «منم همینطور عزیزم...»
ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوند و قدرش را نمیدانند...
همیشه شیطنت داشت.
ابراز علاقهاش هم که نگو...آنقدر قربان صدقهام میرفت که گاهی باخودم میگفتم: «مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقهمند است؟»
یک شب کلافه بود یا دلش میخواست که حرف بزند. میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشد مفصل با هم صحبت کنیم.
من برای فرار از حرفهایش گفتم: «میبینی که وقت ندارم، من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانند کَنِه به من میچسبی!»
گفت: «کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی!»
این را که گفت از کوره در رفتم،
گفتم: «خدا کنه تا صبح نباشی...»
بیاختیار این حرف را زدم...😭
این را که گفتم خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد، به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...
بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم، موهای بلندش رها بود و چهرهاش با شبهای قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم، افتخار کردم که زیباترین زن دنیا را دارم...
لبخند بیروحی زد، نفس عمیقی کشید و خوابیدیم...
آن شب خوابم عمیق بود، اصلا بیدار نشدم...
از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشتهام...
هزاران سوال ذهنم را میخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکردهام ...
گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را...😔
مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد؟!!
همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود...😭
شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق میآمدم از دیدنش اما در ظاهر، نه...
شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم، اما طبق معمول وقتش را نداشتم...😔
بعدها کارهایم روبهراه شد، حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت ...
من اما...
آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت...
بعدِ مرگش دنبال چیزی میگشتم،
کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه آنجا بود، پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود، تمام دنیا را روی سرم آوار کرد...😭
خانوادهاش خواسته بودند که پزشک قانونی، چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم ...
آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد...
حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد...😔
حالا فهميدم، گاهی به یک حرف
چنان دلی میشکند که قلبی از تپش میایستد...
بايد بیشتر مواظب بود
بیشتر مواظب زنها بود
گاهی خیلی زود دیر میشود...😔
#داستانهای_آموزنده
#اندکیتفکر..
@mojaradan
#داستان_کوتاه "
💞* خود ارزیابی *
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد ، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد ، بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد ،
و شروع کرد به گرفتن شماره ، مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش میداد ،
پسرک پرسید : خانم میتوانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید ؟
زن پاسخ داد : کسی هست که این کار را برایم انجام دهد ؟
پسرک گفت : من این کار را با نصف قیمتی که به او میدهید ، انجام خواهم داد ،
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا" راضی است ،
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد : خانم ، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو میکنم ، در این صورت شما روز یکشنبه
زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت ،
مجددا" زن پاسخش منفی بود ، پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت ، گوشی را گذاشت ،
مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت :
پسر ..... از رفتارت خوشم آمد ، بخاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری ، دوست دارم کاری به تو بدهم ،
پسر جواب داد : * نه ممنون ، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم ، من همان کسی هستم که برای این خانم کار میکند !
@mojaradan
#داستان_کوتاه📚
استاد و شاگرد
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگين هستند صدايشان را بلند ميكنند و سر هم داد ميكشند؟
شاگردان فكرى كردند و يكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم.
استاد پرسيد: اين كه آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر كدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچكدام استاد را راضى نكرد...
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى كه دو نفر از دست يكديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يكديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين كه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر كنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى كه دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟
آنها سر هم داد نميزنند بلكه خيلى به آرامى با هم صحبت ميكنند.
چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديك است. فاصله قلبهاشان بسيار كم است.
استاد ادامه داد: هنگامى كه عشقشان به يكديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميكنند و عشقشان باز هم به يكديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا كردن هم بينياز ميشوند و فقط به يكديگر نگاه ميكنند!
اين هنگامى است كه ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan
📘#داستان_کوتاه
👌 خداوند در عوض ، چيز بهتری به او داد ... 👇
🗣 ابن رجب ميگويد :
يكي از عابدان ، درمكه بود ؛ آذوقه اش تمام شد و به شدت گرسنه گرديد و در آستانه مرگ قرار گرفت. در همان حال كه او ، در كوچه های مكه دور می زد ، ناگهان 💎 گردنبند گرانبهايي ديد كه روی زمين افتاده بود. آن را در آستين خود نهاد و به حرم رفت ؛ آنجا مردي را ديد كه اعلام ميكرد گردنبندش گم شده است.
خودش ، ميگويد:
👤 آن مرد ، نشاني گردنبند را به من داد. دانستم كه راست ميگويد ؛ لذا 💎گردنبند را با اين شرط به او دادم كه چيزی به من بدهد ؛ اما او ، بی آنكه به چيزی توجه كند و يا چيزی به من بدهد ، گردنبند را برداشت و رفت .
🤔با خودم گفتم : بار خدايا !
برای رضامندی تو اين گردنبند را به صاحبش دادم ؛ پس در عوض آن چيز بهتري به من بده .
پس از مدتي اين عابد ، به سوی دريا رفت و سوار بر 🛥قايقي شد ؛ ناگهان 🌬 طوفانی خروشان ، وزيدن گرفت و قايق را در هم شكست. اين مرد ، بر يكی از تخته های قايق سوار شد و باد ، او را به اين سو و آن سو می برد تا اينكه او را به ساحل يك جزيره كشاند. او ، وارد جزيره شد و ديد كه آنجا 🕌 مسجدی هست و مردمانی هستند كه نماز می خوانند.
او نيز نماز گزارد و سپس مشغول خواندن قرآن شد.
اهالي جزيره گفتند:
آيا تو قرآن 📖 خواندن ياد داری؟
ميگويد : گفتم بله : گفتند : پس به فرزندان ما قرآن بياموز .
وی ميگويد : من ، به بچه های آنها قرآن آموزش ميدادم و آنها ، به من مزد ميدادند .
سپس چيزی نوشتم. گفتند : آيا به فرزندان ما ✍ نوشتن می آموزی؟
گفتم: بله ؛ پس از آنها مزد ميگرفتم و به فرزندانشان نوشتن ياد ميدادم .
سپس گفتند : اينجا دختر يتيمی است كه پدرش وفات كرده است ؛ آيا ميخواهی با او ازدواج كني؟ 🗣 گفتم : اشكالی ندارد. با او ازدواج كردم و وقتی او را نزد من آوردند ، ديدم كه همان 💎 گردنبند در گردن اوست !!!
گفتم : داستان اين گردنبند را برايم تعريف كن.
او تعريف كرد و گفت : پدرم اين گردنبند را روزی در 🕋 مكه گم كرده و آن را مردی پيدا نموده و به پدرم باز گردانده است و پدرم همواره در سجده نماز ، دعا ميكرد كه خداوند به دخترش ، همسری مانند آن مرد بدهد. گفتم : آن مرد ، من هستم . 😳
بدينسان ☝️ خداوند ، گردنبند را از راه حلال و مشروع نصيب او كرد ؛ چون چيزی را براي رضامندی خدا رها كرد ، خداوند در عوض آن چيز ، بهتر از آن را به او داد.
در حديث آمده است: « خداوند پاك است و جز پاك را نمی پذيرد.
┄═❈๑๑🕊๑๑❈═┄
@mojaradan
┄═❈๑๑🕊๑๑❈═┄