لبخند بسیجی9-مداحی.mp3
1.95M
#طنز_جبهه 😂
#دلتان_شاد
🎧داستان دعا خواندن یک شهید از زبان حجت الاسلام انجوی نژاد
برای دوستان خودتان بفرستید 👇
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
@mojaradan
#لطیفه_طنز_بمناسبت_ولادت_امام_مهدی علیه السلام
☎️ از شبکه خبر زنگ زدن میگن به بابات بگو یه ۳۰ثانیه کانالو عوض کنه ما یه چایی بخوری 😂😂
😍 #پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
با ما همراه باشید💗
🍑 @mojaradan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♥️
غبارغمبرود حال خوش شود حافظ
حافظ
.
اسعداللهایامکم....😍♥️
#عیدتون_مبارک
#سامی_یوسف
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
😍 @mojaradan
امشب پنجشنبه
امکان لایو ادمین کانال مجردان انقلابی
و دکتر بانکی پور کارشناس مسائل خانواده و نویسنده کتاب مطلع مهر و سرّ دلبران
در پیج دکتربانکی Dr.banki@ و پیج موج mooj.ir@
فراهم میشود.
پیج ادمین کانال در اینستا رو دنبال کنید 👇
@rashidian_amirr
سوالات خود را به ربات تلگرامی ارسال کنید تا از دکتر بپرسیم
فقط سوالات مرتبط با خانواده و زوجین و قرنطینه و کرونا پاسخ داده میشود
@mojaradan_bot
@mojaradan
#لبخند_بمناسبت_ولادت_امام_مهدی علیه السلام
تنهاچیزی که ازاین تصویر به ذهنم میرسه اینه ک روحانی واکسنشو داره وگرنه این حد بیخیال بودن عادی نیست!😐 😂😂😂😂
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
با ما همراه باشید💗
🍑 @mojaradan
مجردان انقلابی
🍁🍁🍁🍁 #داستان_شب هوالعشق #راز_میان_چشم_ها ❤️ (راز میان چشم ها) ❤️ قسمت اول ☘ سینه سفید محبوب رو
🍁🍁🍁🍁
قسمت دوم🍃
(راز میان چشم ها) 💕
دستمال گردنم رو روی پیشونیم کشیدم و عرق هامو پاک کردم.
صدای عربده های حسین دست طلا رو میشنیدم. باز معلوم نیست چه معرکه ایی گرفته. توی پیچ کوچه پیچیدم که دیدم حسین و نوچه هاش یه پیرمرد و خفت کردن و گاری سیب زمینی هاشو نقش زمین کردن.
اونقدر رگ غیرتم باد کرده بود که با سرعت خودمو رسوندم بهشون و داد زدم
+آی، زورت ته کشیده بی معرفت یا این بابا رو پر زور میبینی؟
حسین برگشت طرفم و گفت :بَه هاشم زپرتی، قهرمون محل و خرمگس معرکه، تو رو سَنَنَه؟
اعصابمو داغون کرده بود. قدم کش نزدیکش شدم و گفتم :ها کن بینم با زور اون کوفتیا زورت زده بالا، یا جِدَنکی مرد عمل شدی؟
دستمال گردنش رو محکم کوبید زمین و گفت :چی میگی جوجه؟ باد گلوتو زدی اومدی گشت و گزار.؟
+بزار بره پیرمرد وگرنه بدجور داغت میکنم
حسین :میخام داغ کنی ببینم چی میشه!
و نوچه های داغون تر از خودش جلوم سبز شدند.
+باز نبینم مامانت و بیاری در خونه شازده پسر
و دیدم حمله کرد بهم.
دستمال گردن و کتم و پرت کردم رو زمین وگریبان گیرش شدم.
چنان زدمش که صدای عربده هاش کوچه رو پر کرد. نوچه هاش همون اول کاری گذاشتند و رفتند و حسین داد میزد :دستم بهتون برسه پدرتون رو به عزا تون میشونم
یه لگد به پهلوش زدم و پرتش کردم گوشه دیوار.
چشم چرخوندم و پیرمرد بیچاره رو دیدم که گوشه دیوار ناله میکرد. رفتم سمتش و گفتم :چیشدی حاجی؟ بیا کولت کنم ببرمت خونه ات
تا خواستم بلندش کنم با ناله گفت :گاریم
نوچی گفتم و گاری شو بلند کردم و هرچی سیب زمینی بود از رو زمین جمع کردم. پیرمرد و بغل کردم و تو گاری خوابوندم و حرکت کردم
+این ناکسا میرن مست میکنن و میان بیرون و به بقیه زور میگن، هر دفعه هم مثه چی ازم کتک میخورن. ولی آدم بشو نیستن ینی اون کوفتیا عقل واسشون نمیزاره، خوب بگو حاجی کجاس خونه ات؟
پیرمرد :محله نمد زنا
به هر زحمتی که بود گاری شو از تو کوچه شلوغشون رد کردم و عرق ریزان پیرمرد و پیاده کردم. در و کوبیدم که بعد چند دقیقه زنی سالخورده در و باز کرد و بادیدن ما محکم به گونه اش زد و گفت:یا خدا، چیکار کردی با خودت آقا؟
+چیزی نیس مادر، برید کنار بیارمش تو، یه مشت بچه سوسول هوس شیطونی کردند که حسابش و پس دادند
پیرزن :الهی دستشون بشکنه بیا مادر ببرش تو
و از پله ها بردمش بالا. خونه نمور و تاریکی داشتند. بوی پیاز سرخ شده همه جا رو پر کرده بود. کلی سبزی هم تا نیمه های دیوار ردیف شده بود. انگاری اونا رو پاک میکردندو میفروختند
پیرمرد و توی رختخواب خوابوندم. و چشم چرخوندم تو اتاق. قاب عکس پسر جوونی که خیلی خوش هیکل هم بود جذبم کرد. خیره به اون بودم که پیرزن با یه سینی چایی اومد و با دیدن من گفت :پسرم بود، سه سال پیش از همین ناکسا ی محل بابت قرض، زدندبچه مو کشتند
و با گوشه روسری ش اشکاشو پاک کرد. نشستم کنارشون و گفتم :گریه نکن ننه، دستتم درد نکنه چه چایی ریختی واسه ما..
پیرمرد دراز کش گفت :خیر ببینی جوون، اگه تو نبودی روزگارمو سیاه میکردند
+غلط کردن تا هاشم اینجا هس دلتون نلرزه
چایی و یه نفس سر کشیدم که پیرزن گف :عه مادر توام که گوشه ابروت پاره شده؟
دستی بهش کشیدم که سوز بدی کرد ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم :اشکال نداره ننه، خوشگل تر میشم به جاش
و از جا بلند شدم و ازشون خدافظی کردم. پیرزن تا دم در باهام اومد. برگشتم یه ده تومنی در آوردم و گذاشتم گوشه چارقدش.
پیرزن :این چیه مادر؟ لازم ندارم بزار تو جیبت
+فعلا که حاجی از کار افتاده این پیشت باشه ننه، فرض کن منم مثه پسرت دستمو رد نکن
و دستی تکون دادم و راهی خونه شدم. غروب شده بود و حتم داشتم عزیز بدجور شکاره ازم
ادامه دارد..
#نویسنده:هانیه_فرزا
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan
#ارسالی_از _کاربران
مشاهدهی کارت پستال دیجیتال 👇
به مناسبت میلاد حضرت ولیعصر(عج)❤️🍃
#ادمین_نوشت
برای سلامتی و خوشبختیشون صلوات بفرستید ❤️
https://digipostal.ir/cktqud1