💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
سلام عزیزم خداقوت
برای کم خونی و فقر آهن شدید سرم اهن دکتر تجویز کرده بنظرتون استفاده کنم.خیلی بدن درد و...دارم زندگیم بهم ریخته.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۲۱:۴۰:۱۴
⏰تاریخ: یکشنبه آبان ۱۴۰۴
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
.
اسم ایشون خدیجه بانوست
پدر ایشون کشاورز بود
مادر هم خانه دار
پدربزرگ ایشون هم گاهی با استخاره
به مردم دارو میداد
اما مادربزرگ قابله زبردستی بود که
در هول گیری، ناف گیری،ماساژ
و شکسته بندی خیلی مهارت داشت.
خدیجه خانوم ۷ یا ۸ ساله بود، که کنار مادربزرگ می نشست و دستش رو که
روی بدن بیماران قرار می داد،
حس می کرد درون بدن بیمار رو می بینه
و به مادر بزرگش میگفت وقتی شما بیماری را معاینه می کنید
من همزمان هم میتونم تشخیص بدم
که زیر دست شما چیه؟!
و مادر بزرگ هم که این را فهمیده بود
به ایشون اجازه می داد تا معاینه کنه
و بعد برای بیمار دارو تجویز می کرد.
ادامه داره...
https://eitaa.com/mojarbat
.
مجربات سلام بانو
. اسم ایشون خدیجه بانوست پدر ایشون کشاورز بود مادر هم خانه دار پدربزرگ ایشون هم گاهی با استخاره به م
ده ساله بود...
که کنار دست حکیم عطاآبادی
کمک میکرد
و بیماری بیمار رو تشخیص می داد
و حکیم هم که همون زمان که
تو طب و پزشکی زمان خودش معروف
بود، برای بیمار نسخه تجویز می کرد...
مجربات سلام بانو
. اسم ایشون خدیجه بانوست پدر ایشون کشاورز بود مادر هم خانه دار پدربزرگ ایشون هم گاهی با استخاره به م
.
از اینجا ماجرا داره جذاب میشه که
این بانو چه رزقی رو خدا بهش عنایت کرد
چقدر هم تونست به کار بگیره و شکر نعمت کنه.
خلاصه 👇🏻
"روزهای پایانی عمر ملاحکیم بود، خانم اکبری اون ایام رو روایت می کرد که: "ملا حکیم در بستر بیماری بود و من که همراه پدر برای عیادتش رفته بودم، کنارش نشستم و از موفقیت های جدیدم گفتم.
با وجودی که نوجوانی بیش نبودم
اما بسیار خوشحال بودم که می تونم
گره ای از مشکل مردم باز کنم....
گفتم آقاجون موفق شدم دو نفر از زنان فامیل
را که سالها بود باردار نشده بودند
با ماساژ
و استفاده از تکنیک ناف گیری
درمان کنم...
به لطف خدا پس از مدت کوتاهی مشکل شان
حل شد و هر دو پس از مدت کوتاهی باردار شدند...
ملاحکیم که این مطلب را شنید
با خوشحالی گفت:
تو رگ اصلی را گرفته ای
و دستت شفاست.ـ..
این کار بسیار مشکلی است
و از هرکسی بر نمی آید...
سپس گفت: "مراقب باش گمراه نشوی
به خودت نبالی
و دچار غرور نشوی
و از خدا بخواه که در این راه کمکت کند...
بابت درمان از کسی وجهی طلب نکن
و به دنبال جمع مال و منال نباش
که اگر گرفتی و برای دنیایت خرج کردی
هیچ ذخیره ای نداری.
پس از آن، رو به پدرم کرد و گفت:
خواب دیده ام که این دخترتو بهره های
فراوان به همه می رساند و راه هایی برای
او باز می شود که خودش هم باور
نمی کند...
و در ادامه رو به من گفت:
من در حال رفتنم
و ان شاالله فرزندان نسل من برای مداوا
نزد تو می آیند...
پدرم که اشک می ریخت
از او سوال کرد:
آیا دختر من مثل شما می تواند
اینکار را پیش ببرد؟!
ملاحکیم در جواب پدرم گفت:
این دختر بیش از من می تواند
و در آینده استاد بزرگی خواهد شد...
بعد از این ماجرا بود که با جدیت بیشتر
کار را پی گرفتم
و با وجود سرزنش بعضی از اطرافیانم
بصورت مخفیانه طبابت را ادامه دادم...
https://eitaa.com/mojarbat
♡
آغاز زندگی مشترک
خدیجه بانو ۱۲ ساله بود
که با مردی با تقوی، خوش خلق و صبور
ازدواج کرد...
از اولین گفتگوهاش در زمان خواستگاری
اینگونه روایت می کرد:" به حاجی گفتم: شرط من برای ازدواج ادامه طبابت است
چون به اینکار بسیار زیاد علاقه دارم...
ایشان در جواب خواسته من گفت:
مانعی ندارد...
اما من هم شرطی دارم
و آن این است که اگر کسی هزینه ای
بابت درمان به تو پرداخت کرد...
حتی یک ریال آن را وارد زندگی
شخصی مان نکنی و همه آن را در راه خیر
خرج کنی...
اینجا بود که فهمیدم
حاجی بسیار جلوتر از من حرکت می کند
و خیالم آسوده شد...
خدیجه بانو پس از ازدواج با آقای اکبری
بنا بر تقدیر و خواست خدا
به مدت شش سال صاحب فرزند نشد....
https://eitaa.com/mojarbat
♡
مجربات سلام بانو
♡ آغاز زندگی مشترک خدیجه بانو ۱۲ ساله بود که با مردی با تقوی، خوش خلق و صبور ازدواج کرد... از ا
حالا او که به خاطر شغل همسرش
به اصفهان عزیمت کرده بود...
روزها را به قالی بافی و امور منزل
و همچنین طبابت می گذراند....
در همان ایام مادر شوهرش صاحب فرزند
پسری شد که نام او را قربانعلی نهادند...
خدیجه بانو که با او در یک خانه زندگی
می کرد و هنوز اولادی نداشت...
برادر همسرش را همچون فرزند خود
مراقبت می کرد...
سالها بعد این نوزاد، غیور مردی شد
از مردان این مرزو بوم و در راه دفاع
از دین و کشورش در جبهه های حق علیه
باطل به شهادت رسید....
خدیجه بانو که ۱۸ سالگی را سپری می کرد در کمال ناباوری متوجه شد
پنج ماهه باردار است
و پس از مدتی پسری به دنیا آ ورد
و اسمش رو یدالله گذاشت...
متاسفانه یدالله یازده ماهه بود
که در اثر بیماری شدید پس از ۱۳ روز
بستری در بیمارستان در گذشت...
https://eitaa.com/mojarbat
.
خدیجه بانو تعریف میکرد:
که پس از فوت یدالله شبی خواب دیدم
که در یک بیابان هستم!
و گهواره ای وسط بیابان قرار گرفته
و بانویی در کنار آن ایستاده است...
جلو رفتم و پرسیدم
این کودک متعلق به کیست؟
گفت: این کودک توست....
گفتم فرزند من که مدتیست
از دنیا رفته ...
صحنه خواب عوض شد
و خود را در باغی یافتم...
گهواره در زیر انبوه درختان گل ابریشم
و انار،انجیر و...قرارگرفته بود...
کودک را برداشتم و به او شیر دادم ...
در همین حال آن بانو گهواره دیگری را
نشان داد و گفت این کودک هم فرزند
دیگر توست که در روز اول محرم
هنگام اذان صبح بدنیا خواهد آمد
و نام او را حسین می گذاری...
این جریان مدتی بعد در عالم واقع به وقوع پیوست و خداوند در روز اول محرم در لحظه اذان صبح پسری به او عطا کرد
که نام سید وسالار شهیدان
حسین علیه السلام را بر او نهاد....
پس از این خواب خانم اکبری صاحب
چهار فرزند شد...
سه پسر و یک دختر...
https://eitaa.com/mojarbat
.
مجربات سلام بانو
خدیجه بانو تعریف میکرد: که پس از فوت یدالله شبی خواب دیدم که در یک بیابان هستم! و گهواره ای وسط
حسین اکبری متولد ۱۳۴۴
و پس از یدالله فرزند ارشد خانواده بود...
در سال ۶۱ نامش در لیست مفقودین قرار گرفت
اما پس از یکسال خبر اسارتش
به خانواده اعلام شد....
حسین به مدت هشت سال
اسیر بود...🥺
و به دلیل عارضه شیمیایی
و اصابت گلوله به دست و پا
دچار مصدومیت و جراحت جدی شده بود
با وجود همراهی همسنگران
و خارج کردن گلوله و ترکش با ناخن گیر
توسط دوستانش
اما
به دلیل عدم مراقبت های پزشکی
در ارودگاه، روز به روز حال عمومیش
رو به وخامت گذاشت و پس از گذران
دورانسخت و مشقت بار اسارت،
سرانجام در تاریخ ۲۲ مرداد ۶۹ ، به آغوش خانواده بازگشت....
پس از آزادی، مادر مهربانش با تمام وجود
از او مراقبت کرد..
و آنچه می دانست و می توانست
به منظور بهبود حال فرزندش
به کار گرفت.
به دلیل وضعیت جسمی
و عارضه شدید شیمیایی
قادر نبود غذایی مصرف کند
ولی مادر با تهیه غذاهای سبک
و داروهای مقوی، تلاش بی وقفه ای
در جهت احیای فرزند غیور و ایثارگرش
داشت...
حسین که در زمان اسارت نیت کرده بود
در صورت بازگشت به وطن
با فرزند یکی از شهدا ی والا مقام ازدواج
کند، پس از آزادی در سال ۱۳۷۰ با دختری از اقوام خود که پدرش به درجه رفیع شهادت نائل شده بود، ازدواج کرد...
ثمره این ازدواج ، دختری به نام صفوراست
صفورا سه ساله بود
که پدرش پس از تحمل درد و رنج فروان،
در تاریخ ۸ آبان ۱۳۷۵ به جمع همسنگران شهیدش پیوست...
https://eitaa.com/mojarbat
.
مجربات سلام بانو
. اسم ایشون خدیجه بانوست پدر ایشون کشاورز بود مادر هم خانه دار پدربزرگ ایشون هم گاهی با استخاره به م
و در بسیاری از سفرهای زیارتی که مادرم
را همراهی می کردم
شاهد اشکها و توسلات او بودم ...
دستان خود را به ضریح های مطهر ائمه
معصومین علیهم السلام می نهاد
و با تمام وجود این ارواح مطهر را قسم می داد
و اینگونه نور دیدگان و قدرت دستانش
را برای خدمت در راه خدا نزد آنان بیمه می کرد...
.