امروز بعد از هشت ماه سبزقبا رفتم.
بعد از اون ماجرای ۱۸ دی دیگه خاله نیومد دنبالمون که سبزقبا بریم، اوایل میگفتم حتما خودشم نمیره بعدا متوجه شدم که چرا دنبالمون نمیاد. اینم مثل جریان تجمعه.
البته نیازی نیست با کسی برم و پیاده بخوام برم نهایتا ربع ساعت طول بکشه ولی نمیدونم چرا انقدر دیر به دیر میرم.
شاید دو سال میشه که این پرچم رو توی خونه داشتم و حتی یکبارم بیرون نبردمش. دلم میخواست اگر تجمع میرفتم با خودم میبردمش ولی خب نشد دیگه. اول تصمیم گرفتم تا محرم بمونم و به یه بچه بدمش ولی نتونستم تا اون موقع صبر کنم. میخواستم به یکی از دوستام بدمش ولی اصلا حتی نشد دوستم رو ببینم.
برای همین امروز که سبزقبا رفتم به صورت رندوم به یه مامان ناز دادمش. اول فکر کرد که میخوام بهش پرچم رو بفروشم؛ در کل اگر دو دقیقه بیشتر باهاش صحبت میکردم توی بغلش داشتم گریه میکردم.
اون عکس توی آینه عین عکس شب سیزده بدره، همون شب سیزده بدر خواستم بفرستم ولی راحت نبودم.
چون که پشت اون عکس جریانات بود مال امروز رو فرستادم.
امروز بعد از هشت ماه سبزقبا رفتم. بعد از اون ماجرای ۱۸ دی دیگه خاله نیومد دنبالمون که سبزقبا بریم، ا
هی گفتم چیو یادم رفته بنویسم
بندهی خدا سبزقبا هم توی سال نهایتا ۳ بار بتونی بری، بعد انتظار داری برادرش بعد از ۱۸ سال بطلبت؟ چی تو خودت دیدی؟ :))
از توجیه کردن بقیه خسته شدم یک نفر رو اطرافم پیدا نمیکنین که رفتارشون که اذیتم میکنه رو بگم یا حداقل بگم من از این موضوع ناراحتم و بهم حق بدن.
دقیق بهم توضیح بده، چرا ناراحت میشی؟ نه میدونی چیه تو خیلی حساسی، فکر میکنی اینجوره، اگر اینجوری رفتار کنی هیچکس پیشت نمیمونه و..
یکی بهم نمیگه باشه چیکار کنم درست بشه؟ یکی بهم نمیگه باشه حق با توعه.
از توجیه کردن بقیه خسته شدم یک نفر رو اطرافم پیدا نمیکنین که رفتارشون که اذیتم میکنه رو بگم یا حدا
نمیگم خودم رفتارم با بقیه عالیه و مشکل از من نیست، اتفاقا نود درصد مواقع مشکل از منه ولی هیچکس اطرافم حاضر نیست به روی خودش بیاره و گاهی شک کنه نکنه یگانه راست میگه؟ نکنه واقعا اذیته؟
امشب یه آدم خیلی دلتنگ بودم. اگر توی ماشین دخترعمم کنارم نبود اجازه میدادم بغضم بشکنه ولی نمیشد.
آخرین باری که با عمو حرف زدم یادم نمیاد، آخرین باری که دیدمش یادم نمیاد، آخرین باری که وارد خونه مامان بزرگ شدیم و عمو داخل خونه بود یادم نمیاد.
فکر میکنم پارسال تابستون بود تماس تصویری حرف زدیم. آخرین باری که مامان استوریش رو دیده بود گفت نصف موهاش سفید شده، چقدر غم انگیزانه.
فعلا که نمیشه بهش زنگ زد مجبورم صبر کنم تا اینترنتها درست بشن..
امشب یه آدم خیلی دلتنگ بودم. اگر توی ماشین دخترعمم کنارم نبود اجازه میدادم بغضم بشکنه ولی نمیشد. آخ
کلاس اول که بودم چند روز مونده به عید اسباب کشی کردیم و شب آخر تا ساعت ۱۲ - ۱ شب درگیر بودیم.
دفترم تموم شده بود و باید دفتر میخریدیم، بابا سرش شلوغ بود و عمو به جاش برام دفتر خرید.
من کلاس اولم شیفت ثابت صبح بودم و خونه جدید خیلی از مدرسه دور بود و عملا باید ساعت ۶ صبح بیدار میشدم که به موقع برسم.
یادمه اون شب از شدت خستگی توی سرما توی ماشین خوابم برده بود و از اون شب فقط صدا یادمه. عمو اومد و دفتر رو بهمون داد و رفتیم.
خدایا حالم از این دنیا بهم میخوره که از همه عالم و آدم دور افتادم، از هر کسی به یه طریقی دورم.
آقا جان الأمان ، الأمان ، الأمان :)
شب آخر که نجف بودیم خسته از مسجد کوفه برگشته بودیم و یه نفر خواست حرم ببرم. مامان بزرگ بهش گفت یگانه خستهاس و بذارش استراحت کنه. دراومد گفت که بذار ببرمش، ممکن نیست یگانه کی بتونه بیاد دیگه و خیلی واضح به شرایطم اشاره کرد.
اون شب خیلی حرفش اذیتم کرد تا اذان صبح حرم بودیم و توی حرم روضه داشتن، فکر میکنم از یک و نیم شب تا اذان صبح من داشتم گریه میکردم.
راستش رو بخوای هنوزم یاد لحن و حرفش میفتم دلم ناراحت میشه.