- وقتی خسته میشم ،
وقتی به ته تهِ وجودم میرسم ،
میرم که تنها باشم . .
وقتی دو سه بار نادیده گرفته بشم دیگ حس میکنم همون آدمای داخل نقطه ی امن زندگیمم ندارم ..
و یهو وسط حرفام ویس و قطع میکنم و از طرف به خاطر پیامای پاک شده عذرخواهۍ میکنم ،
اینجوری نبودما . .
فکرکن یه آدمی که تازگیا به شدت دل نازک شده باشه و بعد درونگرا هم باشه چیمیشه . .
و بعدش میشینم گوشه ی اتاقم و به ی گوشه زل میزنم .
این موقع ها تنهایی و غم سریع تر از آدمای اطرافم بغلم میکنن ، بغل که نه حل میشن داخل ذره ذره ی وجودم .
و الان به جایۍ رسیدم که همدمم شده گوشه ی اتاقم و مداحیام و فکرای توی سرم .
زانوهامو بغل میکنمو شاید ۳ تا ۴ ساعت فقط فکر میکنم ، فکر میکنم به کسایی که شاید بغل کردنشون رو نیاز داشتم ،
کسایی که میتونستن به جای غم تزریق کردن باعث بشن الان این مدلی نباشم .
فکر میکنم به کسایی که از اعماق وجودم دوستشون دارم ؛
کاش آدما میفهمیدن حرف ها بیشتر از گلوله ها آدم کشتن .
دلم میخاد قلبمو دربیارم و یه قلبِ جدید جاش بزارم
از هرچی و هرکی هم که هست و باعث زخمی شدنم میشه دل بکنم . .
شاید دیگ امید به زندگیم صفر شده .
راستیتش اگه به شماهم گفته بودن دیگ درمان فایده نداره بسپاریدش به خدا ، شماهم امید از درونتون پر میکشید .
ترجیح میدم بشینم گوشه ی اتاقم
راستیتش به قول شایع ؛
یه موقع هایی هست ..
گاهی فکر میکنم قلب من چقدر طاقت داره که
تا الان از هم نپاشیده ؟!
مغزم چقدر گنجایش داره که تا الان نترکیده ؟
روحم چی ؟ دیگه چقدر باید زخم برداره تا بالاخره
یه روزی ، یه جایی منو زمین بزنه ؟
نمیدونم ، زندگی خیلی سخت شده .
میگفت چرا خودت رو رها نمیکنی
و فریاد بزنی از حسین بخوای ؟!
برو در ِخونهی اباعبداللہ
منتش رو بکش
دورش بگرد . .
مناجات کن با حسین ؛
بگو من با تو آغاز کردم ، ولم نکنی دیگه
نمیکشم ادامه بدم متوقف شدم
حسین باز هم دستت رو میگیره
فقط بخواه ازش (: