گویند که امید و چه نومید
ندانند من مرثیه گوی وطن مُردهٔ خویشم
"اخوان ثالث"
#بخش_علایق
مولانا در کتاب فیه ما فیه میگه که :
مثل این میمونه که از یک شمشیر جواهر نشان بسیار گران قیمت، برای بریدن یک گوشت گندیده استفاده کنیم...
مثل این میمونه که در دیگ طلایی شلغم بپزیم...
جای بسی افسوس و لبخند نباشد؟
"فیه ما فیه، مولانا"
اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینمات که غریبانه اشک میریزی!
هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن
بخند! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی
خزان کجا، تو کجا تک درخت من! باید
که برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی
درخت، فصل خزان هم درخت میماند
تو پیش فصل بهاری نه اینکه پاییزی
تورا خدا به زمین هدیه داده،چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی
خدا دلش نمیآمد که از تو جان گیرد
وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی
"گریه های امپراتور، فاضل نظری"
درد تاریکی ست درد خواستن
رفتن و بیهوده از خود کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
اگر خطا نکنم، عطر، عطر یار من است
کدام دسته گل امروز بر مزار من است
گلی که آمده بر خاک من نمیداند
هزار غنچهٔ خشکیده در کنار من است
گل محمدی من، مپرس حال مرا
به غم دچار چنانم که غم دچار من است
تو قرص ماهی و من برکه ای که میخشکد
خود این خلاصهٔ غم های روزگار من است
بگیر دست مرا تا ز خاک برخیزم
اگر چه سوختهام، نوبت بهار من است
"گریه های امپراتور، فاضل نظری"