eitaa logo
مختصرشعری.
65 دنبال‌کننده
269 عکس
19 ویدیو
0 فایل
_شعرها و متن هایي که ساختهٔ من نیست امّا سازندهٔ روزِگار منه... گلچین شده از گنجینه های زندگی ام "کتاب ها" هر چه از دوست رسد نیکوست...✨(ناشناس) https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_15ani3e&btn=مختصر.شعری:)
مشاهده در ایتا
دانلود
«واژه با چیزی که پنهان میکند، عیان میکند.»
ورنه هر خار و خسی، زندگی کرده بسی... "سهراب سپهری"
طوری گرفته بغض، گلو را که ممکن است.. امشب دلم، خدای جهان را رها کند ! وقتش رسیده است حساب مرا خدا، از این همه مشیّت و حکمت جدا کند؛ لعنت به من، به تو، هر کس که بعد از این از امتحان بگوید و باز ادّعا کند ، مردودم از همه دیگر ... بگو خدا من را در آن جهنّم خوش نقشه جا کند ! در آتشش بسوزم از این به، که در جهان هر کس در این میانه خودش را خدا کند ، هی سروهای سبز وطن را به راه این تابوتهای بی در و پیکر فدا کند... آه از نهاد هر که بلند است با من است گو در زمان غصّه خودم را صدا کند با مادرم بگو که بخور سیب.. نوش جان وقتی دل تو خواست.. نباید اِبا کند ! از ابتدای خلقت من در ملامتی رنجیده دل، که حقّ تو را هم ادا کند ... "مریم صفری"
من به این قوم پر از رنگ و ریا شک دارم به خدا گفتنشان وقت دعا شک دارم از جفایی که به این مردم بیچاره کنند به مسلمانی شان هم به خدا شک دارم در پی قبله نما هر طرفی سجده کنند به درستی همان قبله نما شک دارم آنچنان بوی ریا درهمه چا پیچیده به نسیم خنک باد صبا شک دارم هر چه درد است و بلا بر سر ما آمده است من به این قصه تقدیر و قضا شک دارم آنقدر ثانیه‌ها سخت به ما می گذرد که به چرخیدن این عقربه‌ها شک دارم جای من قعر جهنم شده در مذهبشان چون به هرمسئله‌، بی چون و چرا شک دارم
غمِ دل به کس نگویم، تو به صورتم نِگه کن... "سعدی"
می روم غرق کنم کوهِ غمی را در خود "احمد امیرخلیلی"
خواستم از غَم دنیا ننویسم که نَشُد از غَم و ظُلمت شبها ننویسم که نَشُد یوسف از چاه دَرآمد که به زنِدان برود یا از احوال زُلیخا ننویسم که نَشُد برسرسفره ی هردل که نشستم خون بود خواستم از دِل رسوا ننویسم که نَشُد آفتی زَد به گلستان و پَرپَر گُل سرخ باغبان این هَمه تنها ننویسم که نَشُد آرزوها همه چون مُرغ مهاجِر شده اند خواستَم از اگر اما ننویسم که نَشُد «فال ما فال خوشی نیست بیا باور کن نا امید از غَم فردا ننویسم که نَشُد» "جواد الماسی"
به زنده ماندن در این دیار چه پای سختی فشرده‌ام چه مرگ‌ها آزموده‌ام ولی شگفتا نمرده‌ام. "سیمین بهبهانی"
دعای بی‌کسان را می‌خرد آخر خدا یک شب... "محمد سهرابی"
چند سالی‌ست که تکلیف دلم روشن نیست جا به اندازه‌ی تنهایی من در من نیست چشم می‌دوزم در چشم رفیقانی که عشق در باورشان قدّ سر سوزن نیست دست برداشتم از عشق، که هر دستِ سلام لمسِ آرامشِ سردی‌ست که در آهن نیست حس بی‌قاعده‌ی عقل و جنون با من بود درک این حالِ به‌هم‌ریخته تقریباً نیست سال‌ها بود از این فاصله می‌ترسیدم که به کوتاهی دل‌کندن و دل‌بستن نیست رفتم از دست و به آغوش خودم برگشتم جا به اندازه‌ی تنهایی من در من نیست... "عبدالجبار کاکایی"