eitaa logo
توضیح الاشارات | حسین مولوی
1.8هزار دنبال‌کننده
528 عکس
22 ویدیو
3 فایل
﷽ 🔹️معلم 🔸️مروج کتاب 🔹️مدرس دانشگاه 🔸️مدیرکل آموزش و پرورش استان مرکزی در دولت شهید رئیسی ▫️ روایت هایی از تجربه ها.. و آنچه می خوانم پیام بدهید 👇 @molavihossein789
مشاهده در ایتا
دانلود
Seddigh Tarif [SariMusic.IR]05 - Bas Kon Ey Del.mp3
زمان: حجم: 19.3M
بسم الله الرحمن الرحیم بس کن ای دل آه و زاری آه دل خستگان را اثر نیست @molavihossein1
بسم الله الرحمن الرحیم فاجعه هست! سال ۱۳۹۹ هفت جلد شرح مثنوی را خریدم به قیمت ۴۵۰۰۰۰ تومان؛ امسال یک جلد شرح موضوعی مثنوی شده ۴۵۰۰۰۰ تومان ! روز به روز عرصه بر کتابخوان ها تنگ تر می شود و این واقعا فاجعه هست! @molavihossein1
بسم الله الرحمن الرحیم دیشب درباره گرانی کتاب نوشتم. امروز این دست نوشته آیت الله العظمی مرعشی نجفی را دیدم.‌ موجب خجلت شد 👇 فوائد بحرالعلوم ،سیّدمهدی نجفی را خریدم به پول ۳ ماه نماز استیجاری. و منِ محزون، شهاب‌الدّین حسینی مرعشی نجفی هستم. و این حروف را در حال گرسنگی می‌نویسم! یک روز و شب به دلیل نداری، چیزی نخورده‌ام! امیدوارم بتوانم به برکت اجدادم بر این سختی‌ها صبر نمایم. ۱۳۴۱ مدرسه قوام - نجف أشرف @molavihossein1
بسم الله الرحمن الرحیم امشب این کتاب _ نیم رخ من و آموزش و پرورش _ را به دست گرفتم و دارم می خوانمش. البته برج هشت پارسال هم همین کتاب را خوانده بودم. نویسنده اش کیست ؟ هادی عزیز زاده؛ از بیست سالگی معلم شده و در بیست و هفت سالگی شده مدیرکل آموزش متوسطه نظری وزارتخانه ، در سال ۱۳۶۵. یعنی جوان ترین مدیرکل. از افراد موثر در تغییر نظام آموزش و پرورش و ادغام رشته ها. بعد شده دبیرکل شورای عالی آموزش و پرورش. خودتان می دانید که این سمت در آموزش و پرورش یک جایگاه ویژه است که هم در ساختار و هم در محتوای نظام آموزش و پرورش موثر است و معمولا افراد جامع الاطراف به این سمت انتخاب می شوند. بعد از آن هم می شود معاون مدیرکل آیسسکو که مقر آن در مراکش بوده. اولین ایرانی که به این سمت دست می یابد. حالا _ همین الان _ یک جستجویی در اینترنت بزنید: هادی عزیز زاده کتاب نسخه. نتیجه اش برایتان جالب خواهد بود. در کتاب نیم‌رخ خاطره از مدارس چین نقل کرده: 👇👇👇 در برخی از مدارس چین اتاقی وجود داشت برای فرهنگیان بازنشسته مدرسه؛ در این اتاق آثار معلمان بازنشسته را می شد مشاهده کرد از قبیل: کتاب ها،جزوات ،مدال ها و تقدیرنامه ها. معلمان بازنشسته در این اتاق با هم گپ می‌زدند و معلمان جوان تر مدرسه به تجربیات و خاطرات آنها گوش می دادند و گاهی معلم بازنشسته را به کلاس خود می بردند تا تدریس بخشی از کتاب را به عهده بگیرند. 🔸️🔹️🔸️ این سرنوشت بسیاری از کسانی است که الان با انرژی دارند کار می کنند و به محض بازنشستگی سبستم تقریبا به طور کامل آنان را کنار می گذارد. @molavihossein1
توضیح الاشارات | حسین مولوی
بسم الله الرحمن الرحیم همین که دلت هوایی می شد دنبال جور کردن بهانه بودی و به هر بهانه ای دست می یازیدی تا خودت را برداری و ببری. بیست پاییز را نفس کشیده و دو- سه ماهی می شد که به تربیت معلم اراک آمده بودم. حتما می گویید شما در اراک غریب نبودید؛ ولی من فکر می کنم آدم اگر در کنار عزیزانش نباشد در بهشت هم غریب است. کلاس درس ورزش داشتم؛ آن هم در بعد از ظهر روز چهارشنبه ؛ چطور می توانستم خودم را قانع کنم که بمانم تا فردا ظهر و با ماشین ده کوثر بروم؟ کم رویی و خجالتی بودن آزار دهنده است. درخواست مرخصی برایم سخت بود. به هر روی پیش آقای افریشم _ استاد تربیت بدنی _ رفتم و گفتم که باید بروم ده کوثر‌. روی خوش نشان نداد اما سخت گیری هم نکرد. با شادمانی زایدالوصفی _ از خوابگاه _ کیفم را برداشتم....تنها راهش همین بود که خودم را برسانم به میدان امام _ که الان میدان انقلاب است _ و با مینی بوس روستای ملاباقر بروم. مش حصیب _ با صاد یا سین نمی دانم _ هر روز ساعت سه به سمت روستا حرکت می کرد؛ یعنی سه ساعت بعد از دیگر مینی بوس ها. باید در روستای اقبلاغ سادات پیاده می شدم و سه کیلومتری را پیاده می رفتم. چه اشکالی دارد؟ سوار مینی بوس آبیِ سرحالِ ملا باقر شدم. راننده _ پسر جوان مش حصیب _ سرِ ساعت حرکت کرد؛ در حال رانندگی یک یک نوارهای ترانه اش را امتحان کرد. با آن ضبطی که رقص نورش برای مسافران دلبری می کرد. وقتی از ترانه ای که خوشش نمی آمد نوار را عوض می کرد. حدود ساعت چهار رسیدم به اقبلاغ! روزهای کوتاه پاییز هم جوری است که تا چشم به هم بزنی هوا رو به تاریکی است. دوباره بوی روستا به من جان داد. طیف رنگ پاییزی. پاییز هزار رنگ، صحرای خسته و آرام ، شخمزارهایی که منتظر باران بودند و هیاهوی کشاورزان _ که فارغ از کارهای سخت کشاورزی شده و هر کدام در گوشه ای چند گوسفند را به چرا بوده بودند _ سختی غربت را از یادم برد. خواستم زودتر به ده کوثر برسم. نرسیده به اقبلاع راه اصلی را رها کردم و راه میانبر را از میان شخمزارها پیش گرفتم. شادمان و سرخوش و بی قرار از میان کلوخ ها می رفتم‌. از جوی خشک می پریدم. آواز سر می دادم و گاهی به شیطنت سنگی بر می داشتم و حواله ی کوه و دشت می کردم. قدم زدن در این احوال مثل ذکر گفتن، خوشی می آفرید و دل را گرم می کرد. دانه های گندم پاشیده شده در شخم ها تشنه باران بودند و بوستان های آشفته از باد پاییز ، بوته های خشکیده خیار ، کدوهای نرسیده ی رها شده بر دشت و صدای خش خش کلش های گندم های چیده شده در زیر پای من ؛ خدای من چه شعری و چه موسیقی ای! شعر از وجود من _ همراه با طبیعت - می جوشید؛ گاهی می ایستادم تا آن را با خط کج و معوج بر گوشه سررسید یادداشت کنم. دل غمگین ما را مرهمی نیست دو ابر چشم ما را هم نمی نیست همه آینه ها قهرند باما که جز آیینه ما را همدمی نیست ز هجرش هر غمی گویی کشیدیم غم عالم سرآمد ماتمی نیست زبار عشق قامت خم نمودیم ولی ابروی یاران را خمی نیست رخش ماه و قدش سروی بلند است مرا جز دیدنش دیگر غمی نیست هنوز آفتاب زرد و بی رمق نیمه آذر دامنش را از بام های ده کوثر نچیده بود که رسیدم به ده کوثر‌ ؛ یونجه زارهای " قلعه آرده " زرد شده بودند و سنجدها بر شاخسار درختان مثل یاقوت سرخ می درخشیدند. پله های نردبان حیاط داداش ( عمو اصغر که همه ده کوثری ها به او داداش می گویند ) بالا رفتم و درب ایوان را به آرامی کوبیدم. در را باز کرد اما انتظار آمدن من را نداشت؛ چشمم به جمالش روشن شد. مثل همیشه در بغل مادر آرام شدم. او که سراسر وجودش عشق بود‌. کرسی داغ و چای سماور به راه. ساعتی بعد پدر رسید. دست هايش همچنان پر از پینه بود و مهربان و عزیز. خدایشان رحمت کناد. خاطره ای از ۱۳ آذر ۱۳۷۵ @molavihossein1
بسم الله الرحمن الرحیم گاهی یک خاطره _ به ویژه خاطره دوران کودکی _ به همه ی زندگی ما معنا می دهد ! @molavihossein1
توضیح الاشارات | حسین مولوی
بسم الله الرحمن الرحیم برشی از یک کتاب گوش گوش کن! هر کسی در دنیا برای خودش کاری انتخاب می‌کند تا عمرش بگذرد؛ یکی کشاورزی می کند؛ یکی معلم می شود؛ یکی قصاب؛ یکی راننده... باید ببینی شغلت چه بویی می دهد...یادت هست آن پارچه فروشی اولی چه جور کرباس ( پارچه کفن ) را دم دید گذاشته بود؟ او منتظر بود که مشتری بیاید. بوی بازار عطارها هم دعوت می کرد که مشتری بیاید. می شود که کار آدم بوی مرده بدهد یا بوی زندگی! توی این سال‌هایی که درس می خوانی ببین چه شغلی انتخاب می کنی؟ شغلت چه بویی می دهد؟ آدم می تواند بوی کارش را بفهمد؛ کشاورز بوی زمین و گندم می دهد و چودار بوی گاو و گوسفند؛ باغدار هم بوی باغ می دهد. سید! آدما بوی شغلشان را می‌دهند‌. همیشه یادت باشد می خواهی بوی کرباس ( پارچه کفن ) بدهی یا بوی عطر راسته عطارها تصویر : دهلی نو؛ بازار کوتلا ؛ فروشنده رنگ جشن هولی... اسفند ۱۳۹۲ @molavihossein1
بسم الله الرحمن الرحیم در مطب و در انتظار رسیدن نوبت نشسته ام. حدودا سی نفر هستیم و احتمالا _ با این دست فرمان _ دو ساعتی باید بنشینیم. فقط سه نفر همراه خودشان کتاب آورده و در حال گذران ساعت با مطالعه هستند. در دهلی نو _ یک بار _ که به مطب دکتر " آشا جوشی" رفته بودم دو کودک کُره ای را دیدم که کتاب همراه دارند و همه مدت انتظار کتاب می خواندند. یک بار هم در بیمارستان مکث دو کودک آلمانی _ همچنان که همراه مادرشان در صف گرفتن نوبت ایستاده بودند _ کتاب می خواندند. هندی ها هرچند آمار مطالعه شان از ما بهتر است اما آن ها هم کم می خوانند. درباره علت بالا بودن آمار مطالعه شان هم بعدا _ ان شاءالله _ خواهم نوشت. @molavihossein1
بسم الله الرحمن الرحیم حال خوش کتاب و حالِ خوش با کتاب اینجا سالن کنفرانس دانشگاه فرهنگیان اراک هست. کنفرانسی با حضور ۸۰ دانشجو و با موضوعی متفاوت. امسال برای دو کلاس، درس مبانی آموزش و پرورش ابتدایی تدریس می کردم. به لطف خداوند در این کلاس ها علاوه بر موضوع اصلی درس، با کمک دانشجویان را به عنوان گفتمان غالب جلسات درسی در آوردیم. می شد این ساعت را به کسل ترین ساعت تبدیل کرد اما با استفاده از ظرفیت های متنوع موجود در کتاب های غیر درسی کلاس فعال شد. فکر می کنم به ۸۰ درصد اهداف از پیش تعیین شده رسیدیم. ۱. ترس دانشجویان از کتابخوانی ریخته شد. دانشجویانی که چند سال تحت فشار پدیده کنکور از کتابخوانی دور بوده اند. ۲. در ۱۲ جلسه درسی تقریبا ۱۰ کتاب غیر درسی معرفی شد و صحبت از کتاب به عنوان یکی از اصلی ترین اختراعات بشر به عنوان گفتمان مورد علاقه در آمد. ۳. هر دانشجو یک‌ کتاب را خواند و کتاب را به دوستانشان معرفی کردند. به نظر من بدون هیچ هزینه ای گفتمان این دانشجویان با دوستان و خانواده معطوف به کتاب شد. دانشجویی گفت : " کتاب کشتی پهلو گرفته را خودم خواندم، پدرم هم خواند " و من فکر می کنم این جریان معرفی کتاب ادامه پیدا خواهد کرد. ۴. بدون هیچ هزینه و تبلیغی یک همایش ویژه کتاب و اختتامیه کتابخوانی برگزار کردیم‌. در همایشی که همه شرکت کنندگان سهیم در محتوای همایش بودند. در پایان ، جشن شدن را با شیرینی ، شیرین کردیم و در جوار شهید گمنام عکس یادگاری متبرک گرفتیم. کلاس درس مبانی آموزش و پرورش ابتدایی با نام و یاد غنی سازی شد. @molavihossein1