مؤمنات ࣫͝
**(:
کاش یه نردبونی بود
بعضی موقع ها که خیلی دلمون تنگ میشد
ازش میرفتیم بالا
خدا را بغل میکردیم🫀:)
وقتایی که میرم سراغ ترجمه وتفسیر تازه میفهمم چقدر چیزی بلد نیستم
چقدر چیز برای خوندن هست و چقدر هنوز عقبم+🥲
شاید گاهی کمی دیر بلند شوم و خودم را جمع و جور کنم اما میدانم که بلند میشوم، خودم را محکم میتکانم، سرم را بالا میگیرم و جوری ادامه میدهم که هیچکس باور نکند همین چند لحظهی قبل، با چه رنج و اندوهی به زمین افتادهبودم و چقدر غمگین بودم!
شاید دیر، شاید سخت؛ اما میدانم که به اهدافی که در ذهنم دارم خواهمرسید، چرا که دارم سخت تلاش میکنم و قطعا فرق است میان رودی که به قصد اقیانوس به راه افتاده با مردابی که ایستاده و آرزوی دریا شدن دارد!
چیزی که مشخص بود این بود که من اجازه نمیدادم اوضاع همینطور بماند و هرطور شده، یک کاری میکردم.
#نرگس_صرافیان_طوفان