مُنهِك؛
اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا..
گفتم که از غم تو بمیرم، توان نبود؛
مارا به سخت جانی خود این گمان نبود..
مُنهِك؛
؛
امشب، خود را غسل داده؛ با دستان خود کفن کرده، و در نهایت بر دوش خود تشییع و میان خاک دفن کرده ام. فاتحه ای نثار خویش میکنم و سپس قامت بسته و دو رکعت نماز وحشت برای روح چال شده و جسم بی جانِ درحال حرکت خوانده ام که تاب آوریِ خوف دنیای پس از او ، آسان تر گردد. نماز که تمام میشود، زانو های زخمی و به خون کشیده جسم بی جان را در آغوش می گیرم و برای غربت روح و جانِ دفن شده ام میگِریَم.
تاریخ، همه در ۹ اسفند ۱۴۰۴ مانده و بنا به تغییر ندارد. چهار ماه که هیچ ؛ چهل سال هم بگذرد داغ همان داغ است و درد همان درد. نه خاک سرد میشود و نه شعله جگر سوختهمان خاموش. مفلوک مانده و بی حافظ، در سرمای جسمی که استخوان میشکند، مانند یتیمی بخت برگشته با شیونی که دل سنگ را میشکافد و به خجالت وا میدارد ، بالای قبر خود نشسته ام. بلکه خود را از خواب زننده و تلخ زمان بیرون بکشم.
صدایِ نالهیِ حزینِ من است که جان زیر خاکم را میلرزاند. کجا تصور میکرد روزی برسد که اورا به خاک پَست بسپرد و خود را نیز با او دفن کند؟ اصلا مگر میتوانست محبوبش را میان خاک ببیند و قد راست کند به زندگی؟ خود میدانست عالم حقیر تر از آن است که یتیم نوازی کند. مگر سپهرِ لاهوت چند رقیه داشت که دست یتیم نوازی ای را که بر سر او قطع کرد، بر سر منِ محقر بکشد؟ عالم فانی چنین است. محبوب و پدر میگیرد و خوارت میکند و سنگت میزند تا خودت، با دستان خودت، بر روح و جان خودت، خاک سرد و مرده را بریزی. تنفس دنیای پس از او برای من دشوار است و زین پس، خودم را همراه آن پدرِ صبور و سینه ستبری که شیدای وطن بود و جانِ ناقابلِ نفیسَش را در راه پر پیچ و خم آن فدا کرد، به خاک میسپرم.
۳:۳۱ بامداد؛ ۱۹ تیر یک هزار و چهارصد و پنج، با روحی باقی مانده در ۹ اسفند ۴۰۴.
- بهاء /'