+ خدایا انقدر برای آقا امام زمان مفیدمون کن که وقتی مردیم امیرالمومنین بهمون لبخند بزنه :)
خدایا ما طفلکیم. گناه داریم.
نگاه کن امام زمان نداریم...
اون مغیره پلشت امام زمانش رو دید ، من ندیدم. خدایا میدونم لیاقتشو ندارما،
ولی مگه لیاقت نعمت هايی که الان بهم دادی رو داشتم ؟!
ما روی کرم شما حساب باز کردیم که هر روز صبح زانو میزنیم در محضرت و از عمق جان اللهم ارنی الطلعه الرشیده میگیم :)
خدایا اونا برای اینکه ناخن پاشون رو از راست به چپ بگیرن یا چپ به راست میرفتن پیش امامشون.
بعد ما با انبوهی از سوالات بی امامیم..
خدایا ما رو نور چشم امام زمان قرار بده. خدایا یه کاری کن امشب امام زمان ویژه دعامون کنه..
خدایا از تو مهربونتر به بندههاش کیه؟
کاش به قلب اون رفقایی که با محبتت غریبه شدن نظری کنی و نذاری بیش از این گم بشن.
خدایا عمر ما رو تو همون مسیری بزار خرج بشه که براش آفریدیمون.
خدایا هرچیزی به شیخ مفید دادی تو همچین شبی لطفا.
هدایت شده از مُنیل🌱
20.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•💚•
دورت بگردم آقا🌱
- شور؛سیدمجیدبنیفاطمه
+ وقتی دیدید تا خوبی کسی را میشنوید، به دنبال خوبیهای خودتان میگردید که کم نیاورید و یا به دنبال بدیهای او میگردید که او از شما برتری پیدا نکند، بدانید غیر از مقداری حسادت، از «تکبّر» هم بی نصیب نیستید.
مُنیل🌱
+ وقتی دیدید تا خوبی کسی را میشنوید، به دنبال خوبیهای خودتان میگردید که کم نیاورید و یا به دنبال
یک ذرّه ناراحت شدن از «انتقاد» بجا؛
کمی سختگیری در «پذیرش» حرف حق؛
ریزهکاریِتکبّر..!
مُنیل🌱
[بنده ای که خدا داره خیالش راحته!] • نه اینکه چون خودش قدرت داره • بلکه میدونه • صاحبِ قدرتِ عالم پش
- من عاشق قارچم
+ تا حالا قارچ اب پز خوردی؟!
- نه نخوردم! فک نمیکنم خوب باشه
+ پس انقدر ساده نگو من عاشق قارچم.
اگه عاشق قارچ بودی همه جورهشو امتحان میکردی و بعد میگفتی با همه مزه هاش بازم عاشق قارچم!
نه اینکه فقط توی پیتزاس یا بین یه عالمه پنیره امتحانش کنی و بگی عاشقشم...
اصل موضوع هم همینه .
متوجهی که از قارچ صحبت نمیکنم؟
+ یه روز یه جوون اهل سنت میرسه خدمت علامه امینی و بهشون میگه مادرم دارم میمیره🥺
علامه میفرماد :
من که طبیب نیستم!🤌🏻
جوون با پررویی میگه:
پس چی شد اون همه ادعای
شما از کرامت اهل بیت ؟🦖
+ علامهی امینی که
بیچاره ی مولاست :)
مگه میشه غیرتش قبول کنه کسی اینطوری بگه راجع به حضرات؟
یه کاغذ برداشتن داخلش یچیزی نوشتن و بستن و دادن به دست جوون و بهش گفتن:
این کاغذ رو بردار بذار به پیشونی مادرت اما داخلش رو باز نکن!
پسر کاغذ ُگرفت و رفت ؛
چند ساعت بعد جمعیت زیادی
اومدن جلوی در منزل علامه…
شاگردا گفتن همون جوون به همراه مادرش و طایفهای اومدن؛ گویا مادرش شفا پیدا کرده :)
مادر ماجرا رو تعریف کرد:
من درحال مرگ بودم و فرشته ها آمادهی انتقال من به اون دنیا...
که یک دفعه مرد نورانی بزرگواری (با وقار و شکوه غیرقابل وصفی) تشریف آوردن و به ملائک دستور دادن که منو رها کنن. فرمودند: به آبروی علامه امینی او را شفا دادیم.