هو الفاروق
ء.
مینویسم از دلتنگی، دلتنگی آشنا.
چند وقتی است که مصداقِ بارزِ دندانِ روی جگرم.هی صبر صبر صبر، دلتنگی هرشب از میان چشمانم راه خودش را پیدا میکند، گویی که قسم خورده باشد هرشب به گلهای روی بالشتم آب بدهد. صبحِ آدمهای دلتنگ سختتر از شبهایش است درحالی که باید نعشهٔ بدن را اینور و آنور بکشد تازه باید متقاعد کند خودش را که 'فلانی حواست باشد به دلت، یوقت به سرش نزند قصه دلتنگیاش را دوباره شرح دهد و آبرویت را مثل فلان روز که مجبوراً دهان به دروغ باز کردی که نه من خوبم اینها اشک نیست حساسیت دارم به گیاهان این فصل'ببرد. غم، غمِ آشناییست.
جنس این غمِ تلفیق شده با بغض را خوب میشناسم. مثل بغضِ صبح روزیست که دست کشیدم از رفتن چون از این برگههایی که بهش میگن پول کم داشتم. یادآور بغضِ روزیست که از خواهر نزدیکترم را راهی نجف کردم و بعد تنها روی صندلی ترمینال گریه کردم. مثل بغضِ عکسهایی که رفقایم از طریق الکربلا استوری میگذاشتن با مضمونِ"حلالم کنید"، و من بودم و سوالهایی که بعد از دیدن این استوریها روی سرم آوار میشد که یعنی من را یادت رفته؟ درحالی که روی انگشتانم وایسادهام که مرا ببینی، ندیدی؟ نازنین یار مرا باز ندیدی؟، کفران نعمت نشود نعوذ باللّٰه، آنقدر بیعقل نشدم هنوز که نفهمم نوکری این خانواده افضل نعمات است. جسمی نیامدم محضرتان درست اما هربار با خبر راهی شدن دوستانم یکی پس از دیگری احتیاطاً با آنها تکههایی از قلبم را راهی کردهام که بیایند و دورتان بِگردند و بَرگردند، برنگشتند. خیلی وقت است که دل گره خورده است به ضریحتان.
قربانتان شوم عجالتاً اگر صلاح میبینید بطلبید،
مُردیم از دلتنگی.
[ دلتنگی ]
هرکس که به این سلسلهٔ پاک جفا کرد
بد کرد و نفهمید و غلط کرد و خطا کرد
آخر به درک رفت و به روحش شرر افتاد
با آلعلی هركه درافتاد ورافتاد.
وَ اَن اَدخَلتَنی النّاٰرَ اَعلَمتُ اَهلَهاٰ اَنّٖی اُحِبُّك.
و اگر مرا به آتش دراری، به اهل آتش اعلام میکنم که من تو را دوست دارم/مناجات شعبانیه*