بعد مدرسه اومدم خونه پیاده
ولی واقعا حس خوبی داشتم
مامانمم برام برنج و مرغ گذاشته بود
که دلم میخواست فدای مامانم شم همون دم در
بعد ساعت ۴ با غزل قرار داشتم بریم بیرون
و برای اولین بار در طول تاریخ من
غزل و ۲۰ دیقه تو محل قرار نکاشتم😳
و ساعت ۴:۰۱ درحالیکه به خاطر بدو بدو کردن نفس نفس میزدم رسیدم بهش
تو راه که داشتم پیاده میرفتم
تو سرخوش ترین حالت ممکن بودم
چندتا سلفی گرفتم
اهنگای cool گوش دادم
و کم مونده دنس برم وسط خیابون
از دیدن اسمون لذت بردم
با یه گربه خیلیی گوگولی بازی کردم یکم
خلاصه همه چی واقعا مطلوب بود
بعد اول رفتیم یه مرکز خرید و بگردیم
در عین ناباوری دیدیم همه مغازه هاش بسته اس
و انگار اونجا مال خودمون بود
قشنگ فقط من و غزل و مغازه های بسته بودیم بدون هیچ آدمیزادی
"زیر نور ماه"
بعد اول رفتیم یه مرکز خرید و بگردیم در عین ناباوری دیدیم همه مغازه هاش بسته اس و انگار اونجا مال خ
اونجا دوتا راهروی بلند داره که خیلییییی چیزای خفنی داره توش
یه نیم ساعتی محو اونجا بودیم و فشار میخوردیم که همه چی میخوایم
و با لبخند عصبی رد میشدیم
بعد دیدیم چیزی گیرمون نمیاد
پیاده راهی یه مرکز خرید دیگه شدیم
و تو راه از هوا و کنار هم بودن لذت بردیم و کلی حرف زدیم باهم
همین که رسیدیم به مقصد
من: خب گشنمه چی بخریم بخورم؟😂
رفتیم فروشگاه یکم خوراکی جات خریدیم و
همونجا نشستیم رو یه نیمکت و خوردیمشون
وای تو فروشگاه که بودیم
یه دختر و پسر خوش استایل اومدن
دوتا شیرکاکائو برداشتن
بعد دختره رفت بیرون
پسره وایساد حساب کنه
من و غزل: فشار؟چی هست
اومدم خونه
مامانم برام چای تازه دم ریخت
بعد ازم کمک خواست
برای درست کردن ترشی
نتونستم دست رد بزنم به سینش
نشستیم دوتایی تند تند کاراشونو کردیم
و همه چیو جمع و جور کردیم
چون جفتمون فردا امتحان داریم
و اخر امروزمم
زنگ زدم به یکی از قشنگترین و دوست داشتنی ترین و خوش وایب ترین خاله های دنیا
تولدشو تبریک گفتم :)
و از ذوق و خوشحالیش یه لبخند عمیق اومد رو لبم
تهش بهم گفت: خدا برام نگهت داره مهربونم
من: خدااایااا اخه مگه یه زن چقدر میتونه تو دل برو باشه ✨💘