eitaa logo
‌"زیر نور ماه"
62 دنبال‌کننده
131 عکس
7 ویدیو
0 فایل
احتمالا محلی برای حرف های دختری رنگین کمانی که گاهی از روزمرگی های رنگی رنگیش تعریف میکنه گاهی ام روزاش بی رنگ و سیاه و سفید میشن بلخره زندگی همینه...
مشاهده در ایتا
دانلود
من منتظر خبر مبینا بودم که کجا بریم ریلکس داشتم کارای خونه رو روال میکردم یهو زنگ زد گفت من راه افتادم حالا من: با شلوارک دارم نون بسته بندی میکنم😂
فقط پریدم رفتم شلوار و بافت پوشیدم که اومد نبینه من اماده نیستم پنیک کنه بعد گفتم بیا خونه ما من کارامو کنم بعد اسنپ میگیریم میریم
حالا مامانم وسط خونه افتاده مریض وضع خونه افتضاح🤯
کارا رو روال کردم سریع اماده شدم زدیم بیرون رفتیم یه پاساژ که تاحالا باهم نرفته بودیم
یکم چرخیدیم دیدیم بازی داره یه گوشه اونجا یهو هم زمان همو نگاه کردیم گفتیم بازی کنیم بعد خندمون گرفت رفتیم تو کارش😂
از این بازی هااا و چند تا بازیه دیگه😂
خواهرش زنگ زد گفت برام کاج جمع کنید بیارید ماعم گفتیم خب باید کیسه ای چیزی باشه بزاریمش تو اون خب گفتم بیا بریم فروشگاه یه نوشیدنی چیزی بخریم کیسه ام بگیریم رفتیم فروشگاه یه ایسی مانکی برداشتیم بعد خنگ خنگ دادیم همونجا برامون بازش کردن و شیک اومدیم بیرون رو پله برقی مبینا گفت خب کیسه؟؟؟ همونجا از خنگی جفتمون نشستم زمین 😂
از پاساژ اومدیم بیرون ببینیم اصلا این اطراف کاج هست یا نه یه پارک بغل اونجا بود و به قدری خلوت بود که مبینا برام کت واک رفت😂 دیگه نشستیم عکس گرفتیم یکم و شیطنت کردیم تا گشنمون شه بریم نهار بخوریم
حالا مگه کافه رو پیدا میکردیم اونجا ۲ تا اسانسور داشت رفتیم سوار یکیشون شدیم آخرین طبقه رو زدیم اسانسور باز شد و ما دم یه باشگاه مردونه بودیم همه درحال بدنسازی و ... یهو ناخودآگاه دستمونو گرفتیم جلو چشممون و دکمه آسانسور و فقط زدیم که بره
بعد دوباره شانس مونو امتحان کردیم و از قسمت اداری سر درآوردیم و رسما گم شدیم راه پله اش هم انقدر ترسناک بود و نمیشد از اونجا رفت اصلا با بدبختی کافه رو پیدا کردیم
نگو اون روز نمیدونم روز وزن کشیِ چی بوده تو کافه فقط مردای گنده و ورزشکار و گولاخ بودن همینطور کل پاساژ هم فراگرفته بودن بین اون همه آدم گنده💪🏻 منو مبینا:🤏🏻