یکم چرخیدیم
دیدیم بازی داره یه گوشه اونجا
یهو هم زمان همو نگاه کردیم گفتیم بازی کنیم
بعد خندمون گرفت رفتیم تو کارش😂
خواهرش زنگ زد گفت برام کاج جمع کنید بیارید
ماعم گفتیم خب باید کیسه ای چیزی باشه بزاریمش تو اون خب
گفتم بیا بریم فروشگاه یه نوشیدنی چیزی بخریم کیسه ام بگیریم
رفتیم فروشگاه یه ایسی مانکی برداشتیم
بعد خنگ خنگ دادیم همونجا برامون بازش کردن
و شیک اومدیم بیرون
رو پله برقی مبینا گفت خب کیسه؟؟؟
همونجا از خنگی جفتمون نشستم زمین 😂
از پاساژ اومدیم بیرون ببینیم اصلا این اطراف کاج هست یا نه
یه پارک بغل اونجا بود
و به قدری خلوت بود که مبینا برام کت واک رفت😂
دیگه نشستیم عکس گرفتیم یکم و شیطنت کردیم تا گشنمون شه بریم نهار بخوریم
حالا مگه کافه رو پیدا میکردیم
اونجا ۲ تا اسانسور داشت
رفتیم سوار یکیشون شدیم آخرین طبقه رو زدیم
اسانسور باز شد و ما دم یه باشگاه مردونه بودیم
همه درحال بدنسازی و ...
یهو ناخودآگاه دستمونو گرفتیم جلو چشممون و دکمه آسانسور و فقط زدیم که بره
بعد دوباره شانس مونو امتحان کردیم و از قسمت اداری سر درآوردیم
و رسما گم شدیم
راه پله اش هم انقدر ترسناک بود و نمیشد از اونجا رفت اصلا
با بدبختی کافه رو پیدا کردیم
نگو اون روز نمیدونم روز وزن کشیِ چی بوده
تو کافه فقط مردای گنده و ورزشکار و گولاخ بودن
همینطور کل پاساژ هم فراگرفته بودن
بین اون همه آدم گنده💪🏻
منو مبینا:🤏🏻
ولی خیلیییی خوشمزه بود غذاهاش و جدی ارزششو داشت
خیلیی خوش گذشت
تهش من رو مبل اونجا دیگه لم داده بودم نميتونستم بلند شم
بعد رفتم حساب کنم
مرده خندید گفت راضی بودید؟
گفتم عالی خیلی ممنون
گفت شانستون امروز همه اینجا گولاخ بودن😂