بعد از غذا دوباره برگشتیم همون پارک و کاج جمع کردیم و
یکم دوباره گشتیم و بعد برگشتیم خونه
بی نهایت خوش گذشت و عالی بود:)
ولی انگار همه از این بارون راضی نیستن
نارنجی( گربه ای که تو کوچمون بهش غذا میدم)
از وقتی که دیدمش تا وقتی که خدافظی کردم ازش حتی اون موقعی که داشت شیر میخورد درحال غر غر کردن بود